گوشه‌ای از دلاوریهای عشایر شاهسون و افشار در جنگهای روس ـ ایران (جنگ اوچ کلیسا)

 

آنان مردانه تا پای جان برای دفاع از خاک ایران جنگیدند و در خاک و خون غلتیدند ، اینک ما برای بازپس گیری سرزمینهایی که با خون نیاکان رنگین شده ، چه باید بکنیم ؟

·        نوشته: ژان یونیر

ترجمه: ذبیح الله منصوری

 

 

از لحظه‌ای که سواران افشار به تیررس توپهای ژنرال دالوف رسیدند تا لحظه‌ای که توانستند خود را به توپها برسانند، توپهای جبهه حریف دو بار، چهار پاره (گلولة مخصوص توپ فرمانده روسی) شلیک کردند.

استادکاران روسی که برای تزار توپ می‌ساختند، در آن عصر توانسته بودند که یک آلیاژ برای ساختن توپ ذوب کنند که در قبال فشار گاز باروت مقاومت می‌کرد.

در همان موقع اکثر توپهای ما (یعنی فرانسویها ـ مترجم) هنوز با مفرغ قدیمی ساخته می‌شد و اگر قدری بیشتر از میزان معین در آن باروت می‌ریختند، منفجر می‌گردید و هرگاه کمتر از میزان معین در آن باروت می‌ریختند، گلوله توپ بعد از خروج از لوله، مقابل آن به زمین می‌افتاد.

اما توپهائی که در آن عصر، استادکاران تزار می‌ساختند دارای نیروی مقاومت زیاد در قبال فشار گاز باروت بود و توپچی‌های روسی بیش از میزان متداول، در توپها باروت می‌ریختند، و برد گلوله‌های توپ و چهارپاره‌ها را زیاد می‌کردند.

در حالی که سواران افشار، به جناح راست جبهه قشون تزاری نزدیک می‌شدند، دوبار توپهای ژنرال دالوف و هر دفعه پانزده توپ، به صدا درآمد و چهارپاره‌های آن عده‌ای از سواران افشاری یا اسبهای آنان را به زمین انداخت.

در وسط همان غوغا پیادگان عبدالملکی که بر ترک سواران افشار بودند، توانستند از فواصلی که در فضا، بین دود باروت وجود داشت استفاده کنند و عده‌ای از توپچیهای ژنرال دالوف را هدف گلوله قرار بدهند.

ژنرال دالوف که مرد جنگ آزموده بود، توپهای خود را یک در میان شلیک کرد تا اینکه برای بار دوم بتواند از پانزده توپ استفاده نماید و دیگر اینکه دود باروت، مانع از این شود که ایرانیان بتوانند توپچی‌های او را ببینند.

همه می‌دانند که در آن دوره، توپها سرپر بود و بعد از اینکه شلیک می‌شد باید آن را از جلو پر کنند و با اینکه توپچی‌ها توپ را با سرعت از جلو پر می‌کردند باز از پانزده ثانیه تا نیم دقیقه در معرض هدف گلوله‌های خصم قرار می‌گرفتند.

این بود که در صدد برآمدند که برای هر توپ یک سپر (یا جان پناه) آماده نمایند که توپچی هنگام پر کردن توپ، در پناه آن قرار بگیرد و هدف گلوله‌های خصم نشود.

اما نهادن جان‌پناه مقابل لوله توپ و آن گاه برداشتن آن، زحمت داشت و باز توپچی‌ها هنگام قرار دادن سپر مقابل لوله توپ و برداشتن آن، هدف گلوله قرار می‌گرفتند.

دکتر (گیوتین) فرانسوی که پزشک و هم یک مکانیسین قابل بود و می‌دانم که گیوتین را برای اعدام محکومین اختراع کرد تا اینکه از رنج آنها بکاهد، درصدد برآمد که برای توپهای لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه یک سپر خودکار بسازد که وقتی می‌خواهند توپ را پر کنند با حرکت دادن یک  اهرم، مقابل لوله توپ قرار بگیرد و هنگام شلیک، آن را با حرکت دادن همان اهرم از مقابل لوله توپ دور کنند.

اختراع دکتر گیوتین برای حفظ جان توپچی‌ها جالب توجه بود اما خرج داشت.

با این که در آن دوره علم و صنعت، به پایه امروز نرسیده بود، معهذا مثل امروز هر کاری در صنعت قابل اجرا بود، مشروط بر اینکه بتوانند هزینه آن را تأمین نمایند.

لوئی شانزدهم (که وی نیز یک مکانیسین قابل بود و می‌دانیم که مخترع تیغه مورب گیوتین است و نمی‌دانست که با همان تیغه سرش را خواهند برید) حساب کرد و متوجه شد که خرج هر سپر خودکار که روی توپ نصب شود، دوازده هزار لیره فرانسوی است و گفت که من برای پرداخت این وجه محلی ندارم و نمی‌توانم هزینه ساخت سپرهای خودکار را تقبل کنم.

توپهای فرانسوی، بدون سپر به میدان جنگ فرستاده می‌شد و تنها جان پناه موثر توپچی‌ها، هنگامی که می‌خواستند توپ را پرکنند، دود باروت بود و اگر باد می‌وزید و دود باروت را زود متفرق می‌کرد، تیراندازان خصم هرگاه در تیررس بودند می‌توانستند عده‌ای از توپچی‌ها را از پا درآورند، در آن روز هم پیادگان عبدالملکی از شکافی که بین انبوه دود باروت (ناشی از شلیک توپها) به وجود آمد، استفاده کردند و عده‌ای از توپچی‌های تزاری را به زمین انداختند تا اینکه توانستند خود را به سربازان تزاری برسانند.

اما بعد از اینکه به سربازان ژنرال دالوف رسیدند، باز از خطر گلوله مصونیت نداشتند. زیرا گرفتار تیراندازی سربازان ژنرال تزاری شدند و آنها با تفنگ به سوی سربازان ایرانی تیراندازی کردند.

سربازان عبدالملکی بعد از این که به سربازان ژنرال دالوف رسیدند، از پشت اسب‌ها خود را به زمین انداختند، برای اینکه جنگ سواران افشار را تسهیل نمایند و خود آنها هم بتوانند آسوده‌تر بجنگند.

داودخان قاجار دولو به سربازان پیاده گفته بود که وقتی که به سربازان دشمن رسیدید از اسبها فرود بیائید.

زیرا اگر بر پشت اسبها باشید آزادی عمل سواران افشار را محدود می‌کنید و خود هم نمی‌توانید به راحتی بجنگید.

در صورتی که اگر فرود بیائید، خود و آنها را آزادتر خواهید کرد.

آنها نیز خود را از اسبها پائین انداختند و با تفنگ به طرف سربازان تزاری تیراندازی کردند و در همان حال سواران افشار با نیزه به توپچی‌ها حمله‌ور شدند و آنها را به قتل می‌رسانیدند یا از کار می‌انداختند.

توپچی‌های تزاری مانند توپچی‌های فرانسوی توپ را به وسیله پفک شلیک می‌کردند در صورتی که برای تفنگ چخماق اختراع شده بود و باروت تفنگ را به وسیله چاشنی محترق می‌نمودند.

علت این که چخماق و چاشنی برای تفنگ اختراع شد و برای توپ اختراع نگردید این بود که نخواستند که برای توپ، چخماق بسازند و ساختن چخماق برای توپ دچار همان اشکال اقتصادی شد که ساختن سپر خودکار برای توپهای لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه دچار آن گردید.

این بود که توپها را بعد از این که پرمی‌شد به وسیله پفک شلیک می‌کردند.

پفک عبارت بود از یک نوع ریسمان مخصوص و کلفت که با الیاف مخلوط پنبه و کنف بافته می‌شد و وقتی یکسر ریسمان را آتش می‌زدند، ریسمان به زودی نمی‌سوخت و آتش با کندی در طول ریسمان پیشرفت می‌کرد و هر موقع که به آتش می‌دمیدند، روشن می‌گردید و بعد از چند لحظه ضعیف می‌شد بدون این که خاموش گردد.

قبل از این که برای تفنگ چاشنی و چخماق اختراع شود تفنگ را نیز به وسیله پفک محترق می‌نمودند ولی پس از این که چاشنی و چخماق برای تفنگ اختراع کردند. کسانی که با تفنگ تیراندازی می‌کردند از به کار بردن پفک آسوده شدند اما توپچی‌ها پفک به کار می‌بردند و در ارتش تزاری اصطلاحات توپخانه از زبان فرانسوی اقتباس شده بود و از جمله توپچی‌ها به کیسه باروت که در توپ قرار می‌دادند و آن گاه روی آن گلوله می‌نهادند می‌گفتند (گارگوس) و این اصطلاح توپچی‌های فرانسوی برای کیسه باروت بود.

سواران افشاری بعد از این که توپچی‌ها را به قتل می‌رسانیدند درصدد برمی‌آمدند که پفک او را به دست بیاورند و بعد از اینکه به دست می‌آمد به آن می‌دمیدند تا این که روشن شود و آتش قوت بگیرد و پس از این که یک اخگر به وجود می‌آمد، پفک را در صندوق گارگوس یعنی صندوق کیسه‌های باروت که پشت توپ بود می‌انداختند و بر اثر انفجار باروت، لوله توپ از چرخ‌ها جدا می‌شد و توپچی‌های دیگر و گاهی خود سوار مهاجم به قتل می‌رسید.

وقتی سواران افشار که هر یک پیاده‌ای در ترک داشتند به طرف سربازان تزاری رفتند، داودخان دولوی قاجار فرمانده جناح چپ ایرانیان تمام سربازان پیاده خود را به حرکت درآورد.

وی می‌دانست که اگر سربازان خود را به حرکت درنیاورد و عقب آن چهار صد افشار به راه نیفتد و پشتیبان سواران و پیادگان عبدالملکی نباشد، فداکاری آن عده سوار و پیاده چندان مفید واقع نمی‌شود و شاید سواران افشار بتوانند توپ‌های روسی را ساکت کنند، اما نخواهند توانست گزندی به جناح راست ارتش تزار وارد آورند.

این بود که داود خان دولوی قاجار بعد از حرکت سواران افشار، با مجموع پیادگان خود به راه افتاد که حمله سواران افشار را تقویت و تکمیل نماید.

سواران افشار بعد از اینکه به جناح راست ارتش تزاری رسیدند با یک عده کودک یا یک عده سربازان تازه‌کارو جنگ‌ندیده طرف نبودند.

آنها روبروی خود حریفی داشتند که جنگ آزموده بود و در بین توپچی‌ها و مستحفظین توپهای ژنرال دالوف سربازانی دیده می‌شدند که سبیل سفید داشتند و عمر خود را در میدانهای جنگ گذرانیده و به سالخوردگی رسیده بودند.

آن گونه سربازان نمی‌ترسیدند و از نزدیک شدن خصم نمی‌لرزیدند.

در راس آنها افسری بود چون ژنرال دالوف خونسرد و دلیر. او هم مردی نبود که از حمله سواران افشار وحشت داشته باشد. سواران افشار با خصمی پیکار می‌کردند که به سهولت متزلزل نمی‌گردید. معهذا آن سواران دلیر توانستند که هفده توپ تزاری را در آن حمله از کار بیندازند، اما آن موفقیت از لحاظ ساکت کردن توپها برای ایرانیان گران تمام شد. چون از چهارصد سوار افشار و چهارصد پیاده عبدالملکی که پیشآهنگ حمله جناح چپ ایرانیان بودند، فقط یک نفر مراجعت کرد و دیگران در آن روز به قتل رسیدند یا طوری مجروح شدند که توانائی ایستادن و به جنگ ادامه دادن برای آنها باقی نماند یا در میدان جنگ از شدت جراحات و خونریزی مردند.

جهانشاه افشار فرمانده سی ساله سواران، بعد از این که به توپخانه رسید، طوری رکاب بر اسب کشید که گوئی در یک میدان مسابقه اسب دوانی حرکت می‌کند.

با او ده نفر و به روایتی پانزده سوار بودند که مانند او با حداعلای سرعت حرکت اسب در وسط سربازان تزاری پیش می‌رفتند.

جهانشاه افشار و کسانی که با او بودند، نیزه‌های بلند در دست داشتند و چون مرکوب آنها با سرعت زیاد حرکت می‌کرد، پیکان نیزه به هر سرباز که اصابت می‌نمود او را سوراخ می‌کرد و به زمین می‌انداخت و جهانشاه افشار لحظه‌ای عنان اسب را می‌کشید که بتواند نیزه خود را از جسد سرباز تزاری بیرون بیاورد و بعد به حرکت ادامه می‌داد.

آن عده ده نفری یا پانزده نفری بر اثر اینکه تحت تأثیر غیرت و هیجان ناشی از شرکت در جنگ قرار گرفتند، فراموش کردند که برای چه منظور حمله نمودند.

جهانشاه افشار و سربازانش رفتند تا این که توپخانه ژنرال دالوف را از کار بیندازند.

اما چون خونشان به جوش آمده بود، از حدود توپخانه تجاوز کردند و وارد صفوف پیادگان شدند.

ژنرال دالوف سوار بر اسب بود و چند افسر در عقب وی قرار داشتند و فرمانده جناح راست ارتش تزاری با دوربین یک چشم وضع جنگ را می‌نگریست و وقتی حمله سواران افشاری را دید خطاب به افسرانی که با او بودند گفت؛ این سواران می‌خواهند خودکشی کنند.

جهانشاه افشار که به اتفاق چندین سوار از وسط پیادگان ارتش تزاری می‌گذشت، نیزه‌اش را در جسد یکی از سربازانی که به دست وی سوراخ شده بود به جا گذاشت و به مناسبت زور اسب و سرعت حرکت مرکوب، نتوانست که نیزه را از بدن مضروب خارج کند.

لذا شمشیر از غلاف کشید و در حالی که همچنان اسب را می‌جهانید با شمشیر راه خود را می‌گشود.

اما چون آن عده ده یا پانزده نفری وسط پیادگان ژنرال دالوف، راه را می‌گشودند و جلو می‌رفتند، به سهولت هدف گلوله قرار می‌گرفتند.

ژنرال دالوف، به وسیله دوربین شمشیرزدن جهانشاه افشار را می‌دید و به افسرانی که با او بودند و هر یک از آنها دوربینی داشتند گفت؛ این مردی دلیر است و مثل اینکه قصد دارد خود را به ما برساند.

اما جهانشاه افشار نمی‌خواست که خود را به ژنرال دالوف برساند، برای اینکه وی را نمی‌دید.

آن مرد دلیر دوربین نداشت تا این که بتواند از دور ژنرال دالوف و اطرافیانش را ببیند و اگر هم دوربینی می‌داشت در میدان جنگ نمی‌توانست از آن استفاده نماید.

سوارانی که با او می‌آمدند، هدف گلوله قرار می‌گرفتند و می‌افتادند و اسب بی‌صاحب آنها از طرف پیادگان تزاری به غنیمت گرفته می‌شد.

اما جهانشاه افشار با اینکه دو گلوله خورده بود نیفتاد.

یک گلوله ساق پای راست او را سوراخ کرد، بدون اینکه استخوان پا را درهم بشکند.

از آن جراحت خون می‌ریخت و شکم اسب جهانشاه افشار از خون پای وی سرخ شده بود.

جهانشاه افشار چند مرتبه پای راست خود را تکان داد ولی چون عضلات پای او از زانو به پائین در یک قسمت متلاشی شده بود، نمی‌توانست پای خود را از زانو به پائین مورد استفاده قرار بدهد و در واقع، دیگر نمی‌توانست از پای راست خود استفاده کند و اگر از اسب فرود می‌آمد، ناگزیر باید روی زمین دراز بکشد و حتی قادر نبود که به طور عادی بنشیند.

/ 2 نظر / 10 بازدید
مهرداد

کتاب "پان ترکسیم، ایران و آذربایجان" منتشر شد. نویسنده: محمد رضا محسنی - پیش گفتاری از دکتر هوشنگ طالع. برای اطلاعات بیشتر: http://mrmohseni.blogsky.com