حرکت آزادیبخش ایران شمالی


+  

 

گوشه‌ای از دلاوریهای عشایر شاهسون و افشار در جنگهای روس ـ ایران (جنگ اوچ کلیسا)

 

آنان مردانه تا پای جان برای دفاع از خاک ایران جنگیدند و در خاک و خون غلتیدند ، اینک ما برای بازپس گیری سرزمینهایی که با خون نیاکان رنگین شده ، چه باید بکنیم ؟

·        نوشته: ژان یونیر

ترجمه: ذبیح الله منصوری

 

 

از لحظه‌ای که سواران افشار به تیررس توپهای ژنرال دالوف رسیدند تا لحظه‌ای که توانستند خود را به توپها برسانند، توپهای جبهه حریف دو بار، چهار پاره (گلولة مخصوص توپ فرمانده روسی) شلیک کردند.

استادکاران روسی که برای تزار توپ می‌ساختند، در آن عصر توانسته بودند که یک آلیاژ برای ساختن توپ ذوب کنند که در قبال فشار گاز باروت مقاومت می‌کرد.

در همان موقع اکثر توپهای ما (یعنی فرانسویها ـ مترجم) هنوز با مفرغ قدیمی ساخته می‌شد و اگر قدری بیشتر از میزان معین در آن باروت می‌ریختند، منفجر می‌گردید و هرگاه کمتر از میزان معین در آن باروت می‌ریختند، گلوله توپ بعد از خروج از لوله، مقابل آن به زمین می‌افتاد.

اما توپهائی که در آن عصر، استادکاران تزار می‌ساختند دارای نیروی مقاومت زیاد در قبال فشار گاز باروت بود و توپچی‌های روسی بیش از میزان متداول، در توپها باروت می‌ریختند، و برد گلوله‌های توپ و چهارپاره‌ها را زیاد می‌کردند.

در حالی که سواران افشار، به جناح راست جبهه قشون تزاری نزدیک می‌شدند، دوبار توپهای ژنرال دالوف و هر دفعه پانزده توپ، به صدا درآمد و چهارپاره‌های آن عده‌ای از سواران افشاری یا اسبهای آنان را به زمین انداخت.

در وسط همان غوغا پیادگان عبدالملکی که بر ترک سواران افشار بودند، توانستند از فواصلی که در فضا، بین دود باروت وجود داشت استفاده کنند و عده‌ای از توپچیهای ژنرال دالوف را هدف گلوله قرار بدهند.

ژنرال دالوف که مرد جنگ آزموده بود، توپهای خود را یک در میان شلیک کرد تا اینکه برای بار دوم بتواند از پانزده توپ استفاده نماید و دیگر اینکه دود باروت، مانع از این شود که ایرانیان بتوانند توپچی‌های او را ببینند.

همه می‌دانند که در آن دوره، توپها سرپر بود و بعد از اینکه شلیک می‌شد باید آن را از جلو پر کنند و با اینکه توپچی‌ها توپ را با سرعت از جلو پر می‌کردند باز از پانزده ثانیه تا نیم دقیقه در معرض هدف گلوله‌های خصم قرار می‌گرفتند.

این بود که در صدد برآمدند که برای هر توپ یک سپر (یا جان پناه) آماده نمایند که توپچی هنگام پر کردن توپ، در پناه آن قرار بگیرد و هدف گلوله‌های خصم نشود.

اما نهادن جان‌پناه مقابل لوله توپ و آن گاه برداشتن آن، زحمت داشت و باز توپچی‌ها هنگام قرار دادن سپر مقابل لوله توپ و برداشتن آن، هدف گلوله قرار می‌گرفتند.

دکتر (گیوتین) فرانسوی که پزشک و هم یک مکانیسین قابل بود و می‌دانم که گیوتین را برای اعدام محکومین اختراع کرد تا اینکه از رنج آنها بکاهد، درصدد برآمد که برای توپهای لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه یک سپر خودکار بسازد که وقتی می‌خواهند توپ را پر کنند با حرکت دادن یک  اهرم، مقابل لوله توپ قرار بگیرد و هنگام شلیک، آن را با حرکت دادن همان اهرم از مقابل لوله توپ دور کنند.

اختراع دکتر گیوتین برای حفظ جان توپچی‌ها جالب توجه بود اما خرج داشت.

با این که در آن دوره علم و صنعت، به پایه امروز نرسیده بود، معهذا مثل امروز هر کاری در صنعت قابل اجرا بود، مشروط بر اینکه بتوانند هزینه آن را تأمین نمایند.

لوئی شانزدهم (که وی نیز یک مکانیسین قابل بود و می‌دانیم که مخترع تیغه مورب گیوتین است و نمی‌دانست که با همان تیغه سرش را خواهند برید) حساب کرد و متوجه شد که خرج هر سپر خودکار که روی توپ نصب شود، دوازده هزار لیره فرانسوی است و گفت که من برای پرداخت این وجه محلی ندارم و نمی‌توانم هزینه ساخت سپرهای خودکار را تقبل کنم.

توپهای فرانسوی، بدون سپر به میدان جنگ فرستاده می‌شد و تنها جان پناه موثر توپچی‌ها، هنگامی که می‌خواستند توپ را پرکنند، دود باروت بود و اگر باد می‌وزید و دود باروت را زود متفرق می‌کرد، تیراندازان خصم هرگاه در تیررس بودند می‌توانستند عده‌ای از توپچی‌ها را از پا درآورند، در آن روز هم پیادگان عبدالملکی از شکافی که بین انبوه دود باروت (ناشی از شلیک توپها) به وجود آمد، استفاده کردند و عده‌ای از توپچی‌های تزاری را به زمین انداختند تا اینکه توانستند خود را به سربازان تزاری برسانند.

اما بعد از اینکه به سربازان ژنرال دالوف رسیدند، باز از خطر گلوله مصونیت نداشتند. زیرا گرفتار تیراندازی سربازان ژنرال تزاری شدند و آنها با تفنگ به سوی سربازان ایرانی تیراندازی کردند.

سربازان عبدالملکی بعد از این که به سربازان ژنرال دالوف رسیدند، از پشت اسب‌ها خود را به زمین انداختند، برای اینکه جنگ سواران افشار را تسهیل نمایند و خود آنها هم بتوانند آسوده‌تر بجنگند.

داودخان قاجار دولو به سربازان پیاده گفته بود که وقتی که به سربازان دشمن رسیدید از اسبها فرود بیائید.

زیرا اگر بر پشت اسبها باشید آزادی عمل سواران افشار را محدود می‌کنید و خود هم نمی‌توانید به راحتی بجنگید.

در صورتی که اگر فرود بیائید، خود و آنها را آزادتر خواهید کرد.

آنها نیز خود را از اسبها پائین انداختند و با تفنگ به طرف سربازان تزاری تیراندازی کردند و در همان حال سواران افشار با نیزه به توپچی‌ها حمله‌ور شدند و آنها را به قتل می‌رسانیدند یا از کار می‌انداختند.

توپچی‌های تزاری مانند توپچی‌های فرانسوی توپ را به وسیله پفک شلیک می‌کردند در صورتی که برای تفنگ چخماق اختراع شده بود و باروت تفنگ را به وسیله چاشنی محترق می‌نمودند.

علت این که چخماق و چاشنی برای تفنگ اختراع شد و برای توپ اختراع نگردید این بود که نخواستند که برای توپ، چخماق بسازند و ساختن چخماق برای توپ دچار همان اشکال اقتصادی شد که ساختن سپر خودکار برای توپهای لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه دچار آن گردید.

این بود که توپها را بعد از این که پرمی‌شد به وسیله پفک شلیک می‌کردند.

پفک عبارت بود از یک نوع ریسمان مخصوص و کلفت که با الیاف مخلوط پنبه و کنف بافته می‌شد و وقتی یکسر ریسمان را آتش می‌زدند، ریسمان به زودی نمی‌سوخت و آتش با کندی در طول ریسمان پیشرفت می‌کرد و هر موقع که به آتش می‌دمیدند، روشن می‌گردید و بعد از چند لحظه ضعیف می‌شد بدون این که خاموش گردد.

قبل از این که برای تفنگ چاشنی و چخماق اختراع شود تفنگ را نیز به وسیله پفک محترق می‌نمودند ولی پس از این که چاشنی و چخماق برای تفنگ اختراع کردند. کسانی که با تفنگ تیراندازی می‌کردند از به کار بردن پفک آسوده شدند اما توپچی‌ها پفک به کار می‌بردند و در ارتش تزاری اصطلاحات توپخانه از زبان فرانسوی اقتباس شده بود و از جمله توپچی‌ها به کیسه باروت که در توپ قرار می‌دادند و آن گاه روی آن گلوله می‌نهادند می‌گفتند (گارگوس) و این اصطلاح توپچی‌های فرانسوی برای کیسه باروت بود.

سواران افشاری بعد از این که توپچی‌ها را به قتل می‌رسانیدند درصدد برمی‌آمدند که پفک او را به دست بیاورند و بعد از اینکه به دست می‌آمد به آن می‌دمیدند تا این که روشن شود و آتش قوت بگیرد و پس از این که یک اخگر به وجود می‌آمد، پفک را در صندوق گارگوس یعنی صندوق کیسه‌های باروت که پشت توپ بود می‌انداختند و بر اثر انفجار باروت، لوله توپ از چرخ‌ها جدا می‌شد و توپچی‌های دیگر و گاهی خود سوار مهاجم به قتل می‌رسید.

وقتی سواران افشار که هر یک پیاده‌ای در ترک داشتند به طرف سربازان تزاری رفتند، داودخان دولوی قاجار فرمانده جناح چپ ایرانیان تمام سربازان پیاده خود را به حرکت درآورد.

وی می‌دانست که اگر سربازان خود را به حرکت درنیاورد و عقب آن چهار صد افشار به راه نیفتد و پشتیبان سواران و پیادگان عبدالملکی نباشد، فداکاری آن عده سوار و پیاده چندان مفید واقع نمی‌شود و شاید سواران افشار بتوانند توپ‌های روسی را ساکت کنند، اما نخواهند توانست گزندی به جناح راست ارتش تزار وارد آورند.

این بود که داود خان دولوی قاجار بعد از حرکت سواران افشار، با مجموع پیادگان خود به راه افتاد که حمله سواران افشار را تقویت و تکمیل نماید.

سواران افشار بعد از اینکه به جناح راست ارتش تزاری رسیدند با یک عده کودک یا یک عده سربازان تازه‌کارو جنگ‌ندیده طرف نبودند.

آنها روبروی خود حریفی داشتند که جنگ آزموده بود و در بین توپچی‌ها و مستحفظین توپهای ژنرال دالوف سربازانی دیده می‌شدند که سبیل سفید داشتند و عمر خود را در میدانهای جنگ گذرانیده و به سالخوردگی رسیده بودند.

آن گونه سربازان نمی‌ترسیدند و از نزدیک شدن خصم نمی‌لرزیدند.

در راس آنها افسری بود چون ژنرال دالوف خونسرد و دلیر. او هم مردی نبود که از حمله سواران افشار وحشت داشته باشد. سواران افشار با خصمی پیکار می‌کردند که به سهولت متزلزل نمی‌گردید. معهذا آن سواران دلیر توانستند که هفده توپ تزاری را در آن حمله از کار بیندازند، اما آن موفقیت از لحاظ ساکت کردن توپها برای ایرانیان گران تمام شد. چون از چهارصد سوار افشار و چهارصد پیاده عبدالملکی که پیشآهنگ حمله جناح چپ ایرانیان بودند، فقط یک نفر مراجعت کرد و دیگران در آن روز به قتل رسیدند یا طوری مجروح شدند که توانائی ایستادن و به جنگ ادامه دادن برای آنها باقی نماند یا در میدان جنگ از شدت جراحات و خونریزی مردند.

جهانشاه افشار فرمانده سی ساله سواران، بعد از این که به توپخانه رسید، طوری رکاب بر اسب کشید که گوئی در یک میدان مسابقه اسب دوانی حرکت می‌کند.

با او ده نفر و به روایتی پانزده سوار بودند که مانند او با حداعلای سرعت حرکت اسب در وسط سربازان تزاری پیش می‌رفتند.

جهانشاه افشار و کسانی که با او بودند، نیزه‌های بلند در دست داشتند و چون مرکوب آنها با سرعت زیاد حرکت می‌کرد، پیکان نیزه به هر سرباز که اصابت می‌نمود او را سوراخ می‌کرد و به زمین می‌انداخت و جهانشاه افشار لحظه‌ای عنان اسب را می‌کشید که بتواند نیزه خود را از جسد سرباز تزاری بیرون بیاورد و بعد به حرکت ادامه می‌داد.

آن عده ده نفری یا پانزده نفری بر اثر اینکه تحت تأثیر غیرت و هیجان ناشی از شرکت در جنگ قرار گرفتند، فراموش کردند که برای چه منظور حمله نمودند.

جهانشاه افشار و سربازانش رفتند تا این که توپخانه ژنرال دالوف را از کار بیندازند.

اما چون خونشان به جوش آمده بود، از حدود توپخانه تجاوز کردند و وارد صفوف پیادگان شدند.

ژنرال دالوف سوار بر اسب بود و چند افسر در عقب وی قرار داشتند و فرمانده جناح راست ارتش تزاری با دوربین یک چشم وضع جنگ را می‌نگریست و وقتی حمله سواران افشاری را دید خطاب به افسرانی که با او بودند گفت؛ این سواران می‌خواهند خودکشی کنند.

جهانشاه افشار که به اتفاق چندین سوار از وسط پیادگان ارتش تزاری می‌گذشت، نیزه‌اش را در جسد یکی از سربازانی که به دست وی سوراخ شده بود به جا گذاشت و به مناسبت زور اسب و سرعت حرکت مرکوب، نتوانست که نیزه را از بدن مضروب خارج کند.

لذا شمشیر از غلاف کشید و در حالی که همچنان اسب را می‌جهانید با شمشیر راه خود را می‌گشود.

اما چون آن عده ده یا پانزده نفری وسط پیادگان ژنرال دالوف، راه را می‌گشودند و جلو می‌رفتند، به سهولت هدف گلوله قرار می‌گرفتند.

ژنرال دالوف، به وسیله دوربین شمشیرزدن جهانشاه افشار را می‌دید و به افسرانی که با او بودند و هر یک از آنها دوربینی داشتند گفت؛ این مردی دلیر است و مثل اینکه قصد دارد خود را به ما برساند.

اما جهانشاه افشار نمی‌خواست که خود را به ژنرال دالوف برساند، برای اینکه وی را نمی‌دید.

آن مرد دلیر دوربین نداشت تا این که بتواند از دور ژنرال دالوف و اطرافیانش را ببیند و اگر هم دوربینی می‌داشت در میدان جنگ نمی‌توانست از آن استفاده نماید.

سوارانی که با او می‌آمدند، هدف گلوله قرار می‌گرفتند و می‌افتادند و اسب بی‌صاحب آنها از طرف پیادگان تزاری به غنیمت گرفته می‌شد.

اما جهانشاه افشار با اینکه دو گلوله خورده بود نیفتاد.

یک گلوله ساق پای راست او را سوراخ کرد، بدون اینکه استخوان پا را درهم بشکند.

از آن جراحت خون می‌ریخت و شکم اسب جهانشاه افشار از خون پای وی سرخ شده بود.

جهانشاه افشار چند مرتبه پای راست خود را تکان داد ولی چون عضلات پای او از زانو به پائین در یک قسمت متلاشی شده بود، نمی‌توانست پای خود را از زانو به پائین مورد استفاده قرار بدهد و در واقع، دیگر نمی‌توانست از پای راست خود استفاده کند و اگر از اسب فرود می‌آمد، ناگزیر باید روی زمین دراز بکشد و حتی قادر نبود که به طور عادی بنشیند.

یک گلوله دیگر تهی‌گاه چپ او را سوراخ کرد بدون اینکه شکافی در قفسه سینه ایجاد شود و دستگاه تنفس را از کار بیندازد.

از آن زخم هم خون خارج می‌شد و شلوار و زین و نمد زین اسب جهانشاه افشار را خیس کرده بود.

معهذا آن مرد شمشیر می‌زد و پیش می‌رفت.

دالوف به افسرانی که با او بودند گفت؛ سوارانی که با این مرد بودند کشته شدند، ولی او هنوز شمشیر می‌زند و تعجب می‌کنم که چطور تا این لحظه زنده مانده است.

از آن به بعد، جهانشاه افشار، نزدیک سی متر دیگر راه پیمود و یک گلوله به پیشانی اسب وی اصابت کرد و اسب افتاد و جهانشاه افشار به مناسبت از کار افتادن یک پا نتوانست خود را از زیر تنه اسب نجات بدهد.

دالوف به یکی از افسران گفت؛ بروید و این مرد را اگر زنده است نزد من بیاورید که بدانم کیست؟

افسر مزبور رفت و جهانشاه افشار را از زیر تنه اسب بیرون آوردند و چون نمی‌توانست راه برود، او را روی دست نزد ژنرال دالوف بردند.

جهانشاه افشار جان داشت و می‌توانست حرف بزند. سردار روسی از او پرسید؛ آیا زبان روسی می‌داند؟

در آن دوره، در ایران، صاحب‌منصبان کشوری و افسران لشکری آن جمله را می‌فهمیدند.

جهانشاه افشار هم فهمید که دالوف چه می‌گوید و جواب داد؛ من زبان روسی نمی‌دانم، ولی می‌توانم با زبان فارسی یا آذری صحبت کنم.

جهانشاه افشار اطلاع داشت که عده‌ای از افسران تزاری که در قفقازیه به سر می‌برند زبان آذربایجانی را می‌دانند.

ژنرال دالوف با جهانشاه افشار صحبت کرد و از اسم و رسمش پرسید و دریافت که وی از روسای طوائف افشار است که در خمسه سکونت دارند و گفت:

با این که دشمن ما هستید و حمله کردید تا سربازان ما را به قتل برسانید، من شجاعت شما را تحسین می‌کنم و دستور می‌دهم که شما را مورد مداوا قرار بدهند، مشروط بر اینکه به من قول بدهید که بعد از این که معالجه شدید با ما نجنگید.

جهانشاه افشار گفت، شما خود یک سرباز دلیر هستید و آیا بعد از اینکه به دست دشمن اسیر شدید، می‌توانید یک چنین قول را به دشمن بدهید که بعد از معالجه با او نجنگید؟

ژنرال دالوف گفت، جواب شما را هم مثل شجاعت شما پسندیدم و از شما قول نمی‌گیرم و می‌گویم که شما را مورد مداوا قرار بدهند جهانشاه افشار را به عقب جبهه بردند و مورد مداوا قرار دادند و هنگامی که ارتش تزاری عقب‌نشینی کرد، آن مرد دلاور و فرمانده میهن‌پرست ایرانی را به مناسبت این که هنوز مداوا نشده بود با خود بردند.

زخم پای راست جهانشاه افشار مبدل به قانقاریا گردید و جراحی که معالج جهانشاه بود به او گفت که برای حفظ جان شما باید پای مجروح را از زانو به پائین قطع کرد.

جهانشاه افشار گفت؛ قطع کنید. و روزی که جراح پای آن مرد دلیر را قطع کرد جهانشاه افشار حتی تکان نخورد تا چه رسد به این که ناله نماید و قطع یک پا، در آن موقع که داروی بی‌هوش کردن و بی‌حس کردن وجود نداشت عملی بود که دلیرترین شجاعان را وادار می‌کرد که فریاد بزند.

جراح هنگام بریدن پا، عضلات را با سرعت می‌برید، ولی نمی‌توانست که استخوان پا را مانند عضلات با سرعت ببرد و اره‌ای به دست می‌گرفت و استخوان پا را اره می‌کرد و استخوان هم در بدن انسان، بیش از عضلات حساس است و وقتی آسیبی بر آن وارد می‌آید زیادتر تولید درد می‌نماید و دیگر با خواننده است که بسنجد مردی که برای قطع پا مورد عمل جراحی قرار می‌گرفت چه اندازه درد را باید تحمل کند و همین مسئله درد بود که جراحان قدیم را وادار می‌کرد تا آنجا که ممکن است با سرعت عمل کنند تا این که بیمار کمتر متحمل رنج شود، ولی امروز که انواع داروهای بیهوش کردن و بی‌حس کردن وجود دارد، جراحان بدون شتاب عمل می‌کنند و یکی از علل موفقیت در اعمال جراحی در این دوره همین است که جراح مجبور نیست با سرعت عمل نماید و بر اثر شتاب دچار اشتباه شود.

زخم تهی‌گاه جهانشاه افشار بهبود یافت، اما از پای راست محروم گردید و با این که قول آزادی به وی داده شده بود، بعد از این که بهبود یافت آزادش نکردند، مگر در موقع مبادله اسیران که وی را مبادله نمودند و از هشت صد سوار و پیاده که در آن روز برای از بین بردن توپهای ژنرال دالوف مبادرت به حمله کردند، فقط جهانشاه افشار آن هم با یک پا مراجعت کرد.

گفتیم که داودخان دولوی قاجار برای حمایت از کسانی که مأمور حمله کرده بود، تمام جناح چپ ایرانیان را به حرکت درآورد و در همان موقع عباس میرزا در قلب جبهه ایرانیان به قلب جبهه تزاری که سیسیانوف (فرمانده کل نظامی روسیه در جنگ با ایران) فرماندهی آن را بر عهده داشت حمله کرد و مصطفی‌قلی‌خان فرمانده جناح راست ایرانیان نیز به جناح چپ قشون تزاری به فرماندهی ژنرال (وروزف) حمله‌ور شد.

سربازان ژنرال (وروزف) موژیک یعنی از دهقانان روسی و از زارعین منطقه ولگای جنوبی بودند و سربازان جناح راست ایرانیان شاهسون (یا شاهدوست) به شمار می‌آمدند که لااقل سیصد سال سوابق و شعائر جنگی در راه وطن خود ایران داشتند و نام آنها در جنگهای شاه اسماعیل صفوی سرسلسله صفویان جزو طوائف قزلباش برده شده است.

سربازان شاهسون وقتی که به جنگ می‌رفتند امیدوار به چپاول نبودند و نمی‌رفتند تا این که غنیمت جنگی به دست بیاورند، اما خیلی به حفظ نام و اجتناب از ننگ علاقه داشتند.

هر مرد شاهسون که به میدان جنگ می‌رفت می‌دانست که وی یک نفر سرباز شیعة ایرانی و وارث شعائر اجداد خود می‌باشد و باید طوری بجنگد که با نام و حیثیت اجدادش مغایرت نداشته باشد.

کودکان شاهسون از خردسالی سرگذشت‌های مربوط به اجداد خود را می‌شنیدند و رزم‌آزمائی‌های آنان را به خاطر می‌سپردند.

در خانواده‌های شاهسون تاریخ شفاهی موجود بود و اسلاف آنچه از پدران خود راجع به دلیری مردان شاهسون در جنگ‌ها شنیده بودند با وصف پیکارهای خودشان برای اخلاف حکایت می‌کردند و آنها هم بعد از این که بزرگ می‌شدند، آن سرگذشت‌ها را با آنچه خود کرده بودند برای فرزندان خویش حکایت می‌کردند.

بدین ترتیب بعد از هر نسل سرگذشت‌های مربوط به دلیری مردان شاهسون در جنگ‌ها، مفصل‌تر و غنی‌تر می‌شد و آن سرگذشت‌ها که از کودکی به گوش‌ شاهسون‌ها می‌رسید، جزو فطرات آنها می‌گردید و صفت ذاتی آنان می‌شد و نمی‌توانستند غیر از آن عمل کنند.

هر مرد شاهسون که به جنگ می‌رفت، می‌کوشید که اگر نتواند در پیکار برتر از اجداد باشد، لااقل به اندازه آنها شجاعت به خرج بدهد.

یکی از شعائر شاهسون‌ها این بود که مردن در خانه را برای مرد ناپسند می‌‌دانستند، مگر بعد از اینکه لااقل در پنج جنگ شرکت کرده باشد و می‌گفتند (فلان در پنج جنگ شرکت کرده و حق دارد که در خانه بمیرد). آنها مرگ در راه مذهب و کشور شیعه را افتخار می‌دانستند. سربازان شاهسون به امام اول شیعیان تأسی می‌کردند که گفته است: کشته شدن با هزار ضربة شمشیر (در میدان جهاد) برای من از مرگ در بستر آسانتر است.

گرچه‌گاهی اتفاق می‌افتاد که کسانی که در پنج جنگ شرکت نکرده بودند در خانه می‌مردند، اما آن واقعه استثنائی بود و شاهسون‌ها هم می‌فهمیدند مردی که قبل از شرکت در پنج جنگ در خانه مرده گناه ندارد.

زیرا وقتی اجل می‌آید، پیشاپیش، مرد اجل زده را از آمدن خود مستحضر نمی‌کند.

چون مردان شاهسون به جنگ می‌رفتند، به حکم اجبار تمام کارهای خانواده بر عهده زنان قرار می‌گرفت و آن‌ها با سرمایه‌ای که مردان در اختیارشان می‌گذاشتند، معاش خانواده را از راه کشاورزی و پرورش دام و بافتن قالی و گلیم و پارچه تأمین می‌نمودند و فرزندان را پرورش می‌دادند.

اسلحه شاهسون‌ها در جنگ و از جمله در جنگ جلگه (اوچ کلیسا) عبارت بود از تفنگ و تپانچه و نیزه و شمشیر و تبر جنگی (تبرزین) و در منازل شاهسون‌ها کاسک (خود) و خفتان و زره و تیر و کمان هم یافت می‌شد.

یک پسر شاهسون از روزی که می‌توانست یک تفنگ را به دست بگیرد، فن تیراندازی را فرا می‌‌گرفت و از روزی که قادر بود که شمشیری و نیزه‌ای را به حرکت درآورد، از فن شمشیر بازی و نیزه‌بازی برخوردار می‌گردید.

آموزگار هر پسر پدرش بود و اگر پدر نداشت، برادر بزرگتر و هرگاه برادر نداشت، عمو یا دائی‌اش آموزگار وی می‌گردید.

آنچه در مورد شاهسون‌ها می‌گوئیم، در آن دوره در مورد سایر طوائف قدیمی ایران هم تا اندازه‌ای صدق می‌کرد و در تمام طوائف، بیش  یا کم، فنون جنگی را به پسران می‌آموختند و سرگذشت‌های دلاوری اسلاف را برای اخلاف نقل می‌کردند، ولی شاهسون‌ها از این حیث برتر بودند و سنت و شعائر مخصوص داشتند.

در مقابل سربازان شاهسون‌ها در آن روز سربازان پیاده ژنرال وروزف قرار داشتند گفتیم که از روستائیان منطقه جنوبی ولگا به شمار می‌آمدند.

آنها سرباز دائمی بودند و بر اثر طول مدت تعلیمات نظامی و شرکت در جنگهای روسیه و عثمانی ورزیدگی و شجاعت داشتند، اما دارای شعائر و ایمان سربازان شاهسون نبودند.

سربازان پیاده ژنرال وروزف برای (تزار) می‌جنگیدند و هر روز به آنها دوبار غذا داده می‌شد و هر ماه مبلغی کم به عنوان مستمری به آنها می‌پرداختند، آنها می‌دانستند که تا آخرین روز زندگی سرباز هستند و اگر ابراز شجاعت نمایند، ممکن است سرجوخه و بعد گروهبان بشوند، ولی از آن مرتبه بالاتر نخواهد رفت، زیرا (موژیک) می‌باشند و موژیک نمی‌تواند افسر شود.

از هر یک صد نفر سرباز حداکثر ده نفر، بعد از یک دوره خدمت طولانی به گروهبانی می‌رسیدند و بقیه همچنان سرباز باقی می‌ماندند و اگر در جنگ‌ها کشته نمی‌شدند، بعد از سالخوردگی با مستمری یک سرباز از خدمت مرخص می‌گردیدند و به روستای خود می‌رفتند تا اینکه در آنجا زندگی را به درود بگویند.

بین افسران و سربازان موژیک ارتش تزاری هیچ نوع رابطه الفت وجود نداشت.

در دوره‌های بعد بر اثر ورود ارتش فرانسه به کشور روسیه، و نفوذ آداب و رسوم و طرز فکر ملل مغرب اروپا، آن وضع قدری تعدیل شود و در جنگ جهانی اول، رفتار افسران با سربازان ارتش تزاری بهتر از گذشته گردید. معهذا از لحاظ اصول فرق نکرد.

در ارتش تزاری بالاخص در دوره‌ای که مورد بحث است، رابطه یک افسر و سربازان ابواب جمع او را فقط یک چیز مشخص می‌کرد و آن هم عبارت بود از (کنوت) یعنی شلاق.

در ارتش تزاری روسیه کوچکترین خلاف سرباز مستلزم مجازات شلاق زدن بود و بدون استثناء و ترحم سرباز متخلف را به شلاق می‌بستند و سربازان موژیک از ترس شلاق تخلف نمی‌کردند و سربازان جوان موژیک از ترس شلاق، در میدان جنگ پیکار می‌کردند.

در این صورت نباید حیرت کرد که چرا در بعضی از جنگ‌ها، سربازان ارتش تزاری، با طرزی حیرت‌آور تسلیم می‌شدند و از جمله در جنگ جهانی اول یک میلیون و نیم سرباز تزاری که تحت فرماندهی دو سردار به اسم (سامسونوف) و (رنه‌کامف) می‌جنگیدند، در منطقه معروف ( تانن‌برک) واقع در مشرق اروپا، تسلیم ارتش آلمان به فرماندهی هندنبورک شدند، در صورتی که آن یک میلیون و نیم نفر هرگاه فقط هر سرباز یک تیر به طرف ارتش آلمان شلیک می‌کرد جلوی آن ارتش را می‌گرفت.

مقابل سربازان موژیک ژنرال وروزف سربازانی چون شاهسون‌ها بودند که از شلاق نمی‌ترسیدند، برای این که بین آنها شلاق زدن و به طور کلی تنبیه وجود نداشت و افسران یعنی سران طوائف، سربازان را دوست داشتند و سربازان هم سران طوائف را.

بین شاهسون‌ها کسی برای این نمی‌جنگید که شبانه‌روزی دو وعده غذا دریافت کند و در آخر ماه مبلغی قلیل مستمری دریافت نماید. مردان شاهسون برای این می‌جنگیدند که مثل اجداد خود از آب و خاک خویش دفاع نمایند و نگذارند که بیگانه به خاک وطن آنها دست بیندازد و مقررات و مذهب خود را بر آنها تحمیل کند.

مردان شاهسون خردمند بودند. آنها دوستدار جنگ نبودند ولی وقتی جنگ پیش می‌آمد، واقعیت را با چشمهای باز می‌نگریستند و نمی‌خواستند که با پندار و وهم خود را فریب بدهند و می‌فهمیدند که ترسیدن از جنگ خطر آن را از بین نمی‌برد و برعکس خصم را جری‌تر می‌نماید و راه از بین بردن خطر جنگ فقط این است که سلاح به دست بگیرند و به استقبال آن بروند.

در قدیم بین ایرانیان گفته می‌شد که شاهسونها هفت جان دارند و به همین جهت از پیکارهای هولناک جان به در می‌برند.

ولی این طور نبود و آن مردان هم مثل دیگران فقط یک جان داشتند و اگر گلوله‌ای به قلبشان اصابت می‌کرد یا نیزه‌ای سینه‌شان را سوراخ می‌نمود به قتل می‌رسیدند.

اما متوجه شده بودند که در میدان جنگ باید دلیر بود. آنها ایمان قوی داشتند و به همین خاطر از مرگ در راه دین و وطن خود نمی‌ترسیدند.

هر مرد شاهسون به پسرخود می‌گفت: ( به پیشواز مرگ برو تا از آن وحشت نداشته باشی) و این اندرز از مؤثرترین وسایل غلبه بر ترس است.

شاهسون‌ها این حقیقت را دریافته بودند که آنچه مرگ را وحشت‌آور می‌کند، ترس از آن است نه خود مرگ، و مرگ که قطع پیوند جسم و جان می‌باشد بدون درد و رنج است و اگر از مرگ وحشت نداشته باشند، چیزی می‌شود عادی و به همین جهت در جنگها به پیشواز مرگ می‌رفتند تا اینکه از آن وحشت نداشته باشند.

شعار شاهسون مشعر بر اینکه باید به پیشواز مرگ رفت تا اینکه از آن ترس نداشت، چیزی است که در جنگ جهانی دوم ژنرال (هونت زیگر) فرانسوی به سربازان ابوابجمع خود گفت.

ژنرال مزبور که اهل ایالت آلزاس بود و به همین جهت اسمش شبیه به اسامی آلمانی است (زیرا قسمتی از مردم آلزاس به زبان آلمانی تکلم می‌کنند) در جنگ جهانی دوم، فرماندهی یک ارتش فرانسوی را برعهده داشت و هم اوست که از طرف دولت فرانسه قرارداد متارکه جنگ را با آلمانیها امضا کرد و گفت: مردم نظامیان را جنگ‌طلب می‌خوانند در صورتی که ما نظامیان صلح‌خواه هستیم و دلیلش این است که جنگ را پیوسته مردان سیاسی شعله‌ور می‌نمایند و ما نظامیها با امضای متارکه جنگ آن را خاتمه می‌دهیم.

وقتی دولت آلمان در دهم ماه مه سال 1940 میلادی حمله معروف خود را از راه بلژیک و لوکزامبورگ به ارتش فرانسه آغاز کرد، ژنرال هونت‌زیگر در اعلامیه‌ای خطاب به سربازان خود چنین اظهار نمود:

( من به تو ،‌ای سرباز، نمی‌گویم که نباید بترسی، برای اینکه ترس، مثل گرسنگی و تشنگی و خشم از غرائز است و انسان نمی‌تواند، جلوی ترس را بگیرد، ولی وظیفه سرباز این است که برترس غلبه نماید و بهترین وسیله غلبه بر ترس، استقبال از مرگ است).

بی‌مناسبت نیست بگوئیم ارتشی که تحت فرماندهی ژنرال هونت‌زیگر بود، تسلیم نشد مگر بر حسب امر فرمانده نیروهای مسلح فرانسه ( که در آن موقع ژنرال ویگان بود) و به همین جهت هونت زیگر مأمور شد که از طرف دولت فرانسه قرارداد متارکه جنگ با آلمان را امضا کند، زیرا دولت فرانسه می‌دانست که آلمانی‌ها او را محترم می‌شمارند.

سربازانی که در جناح راست ایرانیان پیکار می‌کردند، به تقریب همه جوان بودند. چون بین آنها یک سرباز پنجاه ساله نبود و مردان پنجاه ساله شاهسون از جمله کسانی به شمار می‌آمدند که در پنج جنگ شرکت کرده بودند و لذا می‌توانستند ( در خانه خود بمیرند).

یکی از ابزار جنگ شاهسونها سپر بود، اما نه مانند سپرهای فلزی یا چرمی ادوار قدیم که سنگین یا گران تمام می‌شد.

شاهسون‌ها سپرهایی از چوب داشتند و بعضی از آن‌ها خود سپرهای خویش را می‌ساختند و بعضی دیگر به بهای نازل آن سپر چوبی را از نجارها خریداری می‌کردند.

روزی که شاهسونها به حرکت درآمدند، مصطفی‌قلی‌خان فرمانده آنها به مردان گفت که سپرها با خود بردارند و اظهار نمود گرچه حمل سپرها قدری زحمت دارد، ولی شما کسانی نیستید که از قدری زحمت ناتوان شوید و من پیش‌بینی می‌کنم که اگر جنگی درگرفت، سپر به درد شما خواهد خورد.

سایر واحدهای قشون عباس میرزا سپرهای مزبور را با شوخی تلقی می‌کردند و می‌گفتند بدون فایده است و سربازان شاهسون جواب می‌دادند که اگر دیدیم بدون فایده است سپرها را می‌شکنیم و در اجاق زیر دیگ می‌گذاریم و با شعله‌اش غذا می‌پزیم.

در دوره‌های گذشته که سربازان وظیفه وجود نداشتند، اتفاق می‌افتاد که سربازان مسن‌تر از پنجاه سال در جنگ شرکت می‌کردند و در نیمه اول قرن بیستم در اروپا نیز سربازانی که بیش از چهل سال داشتند در جنگ شرکت کردند، در صورتی که جزو سربازان وظیفه محسوب می‌شدند.

بخصوص در کشور فرانسه عده‌ای زیاد از سربازان که در سال 1939 میلادی بسیج شدند و به میدان جنگ رفتند، بیش از چهل سال داشتند و آنها در جنگ اول جهانی هم سرباز وظیفه بودند و در جنگ شرکت کردند و در سال 1919 میلادی مرخص شدند و بار دیگر در سال 1939 میلادی آنها را  خواندند و به میدان جنگ فرستادند.

جوانی سربازان جناح راست ایرانیان هم از عوامل نیرومندی آن جناح بود. وقتی مصطفی قلی‌خان فرمانده جناح راست ایرانیان فرمان حمله را صادر کرد، سربازان شاهسون به راه افتادند.

ارتش تزاری در جناح چپ خود توپ نداشت، ولی سربازان آن جناح طوری آماده پذیرفتن ایرانیان شدند که مثل این بود که توپ داشته باشند.

چون پیادگان ژنرال (وروزف) آرایش تیراندازی دائمی را احراز کردند و دسته‌ای از آنها روی زمین برو درافتادند، در حالی که تفنگها را مقابل خود گرفته بودند.

دسته‌ای دیگر پشت آنها یک زانو بر زمین زده،‌ آماده برای تیراندازی بودند و دسته دیگر در قفای دسته دوم ایستاده، تفنگها را در دست داشتند.

در آن ساعت بود که ارزش سپرهای چوبی سربازان شاهسون معلوم گردید.

اگر آنها بدون سپر به سوی جناح چپ ارتش تزاری می‌رفتند، متحمل تلفات بسیار سنگین می‌شدند.

گرچه آنها هم تفنگ داشتند و می‌توانستند به نوبه و به طور مسلسل تیراندازی کنند، ولی آنان در حال حرکت بودند و سربازان ژنرال وروزف حرکت نمی‌کردند.

سربازان ایرانی در حال حرکت نمی‌توانستند به دقت تیراندازی نمایند، در صورتی که سربازان ژنرال وروزف با دقت شلیک می‌کردند.

این بود که سربازان جناح چپ ارتش تزاری از لحاظ نشانه زنی بر سربازان ایرانی مزیت داشتند.

در آن روز، تنها چیزی که مانع از این شد سربازان جناح راست ایرانیان متحمل تلفات سنگین شوند همان سپرها بود.

سپرهای مزبور وسعت نداشت و سربازان جناح راست ایرانیان را به خوبی حفظ نمی‌کرد، اما وقتی دو زانو را بر زمین می‌گذاشتند و سپر را مقابل خود می‌گرفتند مانع از اصابت گلوله به آنها می‌شد.

معلوم است که پیشروی با این ترتیب در حالی که گلوله می‌بارد سریع نیست و سربازان جناح راست ایرانیان نمی‌توانستند خود را به سرعت به جناح چپ ارتش تزاری برسانند.

وروزف پیش‌بینی نمی‌کرد که سربازان ایرانی برای حفاظت خود از وسیله‌ای استفاده نمایند که جزو وسائل جنگ دوره شمشیر و نیزه بود نه دوره اسلحه آتشین، او افسری را نزد ژنرال سیسیانوف فرستاد و از او توپ خواست.

ولی در همان موقع ایرانیان برای ساکت کردن توپهای سیسیانوف به جناح راست او حمله می‌کردند و فرمانده ارتش تزاری نمی‌توانست درخواست وروزف را اجابت نماید و برایش توپ بفرستد.

طرز نزدیک شدن سربازان جناح راست ایرانیان به جناح چپ ارتش تزاری این طور بود که می‌دویدند و بعد به زمین می‌نشستند و خود را در پناه سپرها قرار می‌دادند و بعد از چند لحظه باز برمی‌خاستند و می‌دویدند، هر دفعه که سربازان از جا برمی‌خاستند و می‌دویدند تا اینکه خود را به جناح چپ قشون تزاری برسانند عده‌ای از آنها تیر می‌خوردند و می‌افتادند.

اما برای اینکه در میدان جنگ نمانند همقطارانشان آنها را به عقب می‌بردند و به عده‌ای که در عقب جبهه متصدی زخم‌بندی بودند می‌سپردند.

آن اولین بار بود که در ارتش ایران یک سازمان بهداری مخصوص وجود داشت که مجروحین را مورد مداوا قرار می‌داد و تا آن موقع ارتشهای ایران، بدون سازمان بهداری مخصوص به جنگ می‌رفتند و ذکر این نکته ضروری است که سازمان مذکور در شبی که روز بعد جنگ اوچ کلیسا شروع شد به وجود آمد.

به این ترتیب که در آن شب عباس میرزا به سرداران خود گفت شنیده‌ام که در ارتش تزاری عده‌ای هستند که در موقع جنگ عقب جبهه قرار می‌گیرند و زخمی‌ها را مورد مداوا قرار می‌دهند و مانع از این می‌شوند که آنها بر اثر این که مورد مداوا قرار نمی‌گیرند به هلاکت برسند و ما هم باید همین کار را بکنیم و فردا در پشت هر قسمت از قشون عده‌ای را بگماریم که مجروحین را مورد مداوا قرار بدهند و مانع از مرگشان بشوند.

در آن روز تا آنجا که ممکن بود مجروحین را از میدان جنگ خارج کردند و به عقب واحدهای بزرگ رساندیند که مورد مداوا قرار بگیرند.

ولی بعد  از اینکه فریقین درهم ریختند، خارج کردن مجروحین از میدان جنگ امکان‌پذیر نشد و عده‌ای از زخمیها زیرپاها لگدمال شدند.

در حالی که سربازان جناح راست ایرانیان به سوی جناح چپ ارتش تزاری می‌رفتند عباس میرزا فرمانده قلب جبهه ایرانیان هم مبادرت به حمله کرد.

تاکتیک عباس میرزا در آن روز، عین تاکتیک دالوف در جناح راست جبهه تزاری بود.

به این ترتیب که دستور داد پانزده ارابه توپ او را با چهار پاره پر کنند و به سوی قلب جبهه تزاری که سیسیانوف آنجا بود حرکت نمایند و یک در میان توپها را شلیک کنند و سربازان در عقب توپها به حرکت درآیند.

عباس میرزا هم می‌خواست توپها را طوری شلیک کند، که همواره چند توپ پر وجود داشته باشد.

او هم هنگام پر کردن توپها گرفتار اشکالی می‌شد که دالوف دچار آن می‌گردید یعنی وقتی توپها به تیررس خصم می‌رسید، توپچی‌هایش در موقع پرکردن توپ تیر می‌خوردند.

این را هم باید گفت با اینکه توپ یک سلاح مؤثر شده بود، به مناسبت اینکه زود گرم می‌شد از کار می‌افتاد و نه ارتش تزاری می‌توانست مدتی طولانی از توپ استفاده کند نه ارتش ایران.

کافی بود که توپ را سه بار بدون انقطاع پر کنند و شلیک نمایند تا مرتبه چهارم نتوان آن را پر کرد. یکی از علل شلیک توپها به طور متناوب، همین بود که فرصت بدهند تا توپ سرد شود.

پیادگان عباس میرزا که در عقب توپ ها به راه افتادند، خود را برای حمله آماده کردند.

سیسیانوف که می‌دانست اگر توپهای عباس میرزا به تیراندازی ادامه بدهد، تلفات سنگین بر سربازانش وارد خواهد آمد، دسته‌ای از سواران قزاق اهل منطقه (کوبان) را مأمور کرد که به توپخانه عباس میرزا حمله‌ور شوند و توپ‌ها را از کار بیندازند.

قزاقهای کوبان که از لحاظ نژادی جزء قزاقهای بومی و کوهی و خشن به شمار می‌آمدند حمله کردند و توانستند که مستحفظین توپها را به قتل برسانند اما نتوانستند که توپها را از کار بیندازند، برای اینکه عباس میرزا فرمان عقب‌نشینی توپها را صادر کرد، صدور آن فرمان در آن موقع عاقلانه بود، چون سبب شد که شاهزاده جوان توانست توپهای خود را حفظ کند و در غیر آن صورت توپهایش از کار می‌افتاد.

توپچی‌ها که توپها را با زور بازوان به طرف جلو می‌راندند، بعد از دریافت فرمان عقب‌نشینی توپها را به طرف عقب راندند و نیروی پیاده عباس میرزا جای توپها را پر کرد و سواران قزاق هدف گلوله سربازان پیاده ایرانی شدند و آنهائی که خواستند بگذرند، مواجه با سد سرنیزه‌های ایرانیان که بر سر تفنگ‌ها زده شده بود گردیدند.

سیسیانوف بعد از این که عقب‌نشینی توپ‌های عباس میرزا را دید، سواران قزاق را احضار کرد و آن عده از سواران که هنوز بر پشت اسب بودند مراجعت کردند.

سربازان پیاده عباس میرزا جلوی توپها را گرفته بودند و دیگر تیراندازی به وسیله آن توپها مورد نداشت، خاصه آن که بر اثر عقب‌نشینی توپها از تیررس دور شده بود و دیگر گلوله یا چهارپاره آنها به قلب جبهه ارتش تزاری نمی‌رسید.

در جناح راست ایرانیان شاهسونها بدون بیم از مرگ، با شمشیر و تبر با سربازان ژنرال و روزف پیکار می‌کردند و طوری بی‌محابا می‌جنگیدند که مصطفی قلی‌خان فرمانده جناح راست ایرانیان از بیم آن که اکثر مردانش کشته شوند، به سربازان دستور داد احتیاط کنند و خود را به کشتن ندهند.

مردان شاهسون‌ جلوی خود را از سربازان تزاری خالی می‌کردند و پیش می‌رفتند و پیشرفت آنها در جناح چپ قشون تزاری یک شکاف به وجود آورد و قسمتی از سربازان ژنرال وروزف، اگر وروزف فرمان عقب‌نشینی آنها را صادر نمی‌کرد، چون از قسمت اصلی جدا بودند تا آخرین نفر به قتل می‌رسیدند اما بر اثر عقب‌نشینی از مرگ رستند.

عقب‌نشینی آن دسته از سربازان تزاری از مقابل موج حملة دلیرانه شاهسونها گر چه آنان را از مرگ نجات داد، ولی جلوی پیشرفت شاهسون‌ها را نگرفت و سربازانی که به فرماندهی مصطفی‌قلی‌خان می‌جنگیدند، همچنان جلوی خود را خالی می‌کردند و پیش می‌رفتند.

وروزف که خود را در فشار دید، از فرمانده ارتش تزاری کمک خواست.

اما در آن موقع خود سیسیانوف در معرض حمله پیادگان عباس میرزا بود و به وروزف اطلاع داد که وضع جنگ نشان می‌دهد که یک پیکار طولانی را در پیش داریم و خصم قوی‌تر از آن است که تصور می‌کردم و من نمی‌توانم نیروی ذخیره را فدا کنم و اگر نمی‌توانید پایداری کنید و بیم دارید که دشمن به عقب شما برسد، قدری عقب‌نشینی نمائید.

وروزف فرمان عقب‌نشینی را صادر کرد، اما زیاد عقب ننشست. زیرا اگر زیاد عقب می‌رفت قسمت شرقی نیروی سیسیانوف یعنی قسمت شرقی قلب ارتش تزاری را بدون حفاظ می‌گذاشت و ایرانیان قلب ارتش مزبور را محاصره می‌کردند.

در قلب دو قشون هم جنگ طوری ادامه داشت که برای هیچ یک از ما دو موفقیت محسوس به نظر نمی‌رسید.

اما در جناح راست ایرانیان که جناح چپ ارتش تزاری باشد موفقیت به طور محسوس با ایرانیان بود و شاهسون‌ها توانستند که جناح چپ ارتش تزاری را متزلزل کنند.

سیسیانوف فرمانده ارتش تزاری دریافت که پیادگان شاهسون برتر از پیادگان ژنرال وروزف هستند و نمی‌توانند مقابل آنها طوری پایداری نمایند که مانع از پیشرفتشان بشوند.

سربازان روستائی ژنرال وروزف کشته می‌شدند بدون اینکه بتوانند پیشرفت شاهسون‌ها را متوقف نمایند، در صورتی که شاهسون‌ها دیگر سپر نداشتند و سپرهای خود را به عقب فرستاده بودند که شاید مرتبه‌ای دیگر به کار آید.

سیسیانوف گزارشی دیگر از وروزف دریافت کرد و آن مرد باز درخواست کمک نمود، فرمانده جناح چپ به سیسیانوف گفت؛ فشار دشمن به قدری زیاد است که او باز مجبور به عقب‌نشینی خواهد شد و اگر دوباره عقب‌نشینی کند، دشمن، قلب جبهه را محاصره خواهد نمود و عده‌ای از سواران را بفرستید تا این که جلوی دشمن را بگیرد.

ولی سیسیانوف نمی‌خواست سوارانی را که در ذخیره داشت فدا کند.

جنگ از بامداد تا آن موقع که ساعتی از ظهر می‌گذشت طول کشیده بود و ایرانیان برتری داشتند و توانستند که مانور خود را بر ارتش تزاری تحمیل کنند و اگر ابری سیاه از مشرق نزدیک نمی‌شد و برق نمی‌جست و رعد نمی‌غرید و رگبار نمی‌بارید بعید نبود که در آن روز ایرانیان به کلی جناح چپ ارتش تزاری را از بین ببرند.

ولی نزول رگبار شدید که به زودی زمین را مبدل به باطلاق کرد، جنگ را سست و آن گاه متوقف نمود.

منطقه اوچ کلیسا از نقاط باران‌ریز ایران در آن روزگار بود و در آنجا بعضی از سال‌ها در نیمه دوم، دومین ماه بهار (اردیبهشت) برف می‌بارید و آن رگبار در آن فصل یک چیز عادی به شمار می‌آمد.

رگبار تند و طولانی که تا غروب تجدید هم شد نمی‌گذاشت که سربازان تفنگ خود را پر کنند و مانع از این می‌گردید که از اسلحه دیگر به خوبی استفاده نمایند.

باروت همین که از دبه خارج می‌شد، قبل از اینکه وارد لوله تفنگ شود بر اثر باران خیس و خراب می‌شد و سربازان در گل می‌لغزیدند و به زمین می‌خوردند.

این بود که سربازان هر دو جبهه فهمیدند که باید جنگ را متارکه کنند و به دستور عباس میرزا و سیسیانوف تماس بین سربازان دو جبهه قطع شد و ایرانیان و سربازان تزاری از هم فاصله گرفتند.

به هر نسبت که دو قشون از هم فاصله می‌گرفتند و عقب می‌رفتند کشته‌های خود را از میدان جنگ می‌بردند، زیرا می‌دانستند بعد از این که شب فرود آمد اجساد طعمه کفتارها خواهد شد.

معهذا بعد از این که قدری از شب گذشت زوزه منحوس کفتارها به گوش رسید و معلوم شد که در میدان جنگ اجسادی به نظر نرسیده و بر اثر تاریکی هوا نتوانسته‌اند آن‌ها را ببینند و از زمین بردارند و با خود ببرند و گرنه کفتارها زوزه نمی‌کشیدند زیرا کفتار تا وقتی که وجود لاشه را حس نکند زوزه نمی‌کشد.

یک نوع زوزه دیگر هم از کفتار شنیده می‌شود و آن زوزه کفتار نر است که کفتار ماده را صدا می‌زند.

ولی آن زوزه در فصلی بخصوص شنیده می‌شود زیرا کفتار هم مانند جانوران پستاندار دیگر، در فصلی مخصوص جفت‌گیری می‌نماید اما زوزه‌ای که کفتار در آن موقع می‌کشد با زوزه‌ای که برای لاشه از دهانش خارج می‌شود تفاوت دارد.

آن شب که شب بیست و دوم ربیع‌الاول سال 1219 هجری قمری بود، بر ایرانیان به مناسبت رطوبت البسه و سردی هوا بد گذشت ولی سربازان تزاری برخلاف سربازان ایرانی آن شب توانستند البسته خود را خشک کنند برای اینکه خیمه‌هائی داشتند که به نام یورت خوانده می‌شد و گفتیم یورت از یک استخوان‌بندی سبک به وجود می‌آید که اطراف ورودی سقف آن نمد می‌انداختند و می‌توانستند یورت را به سهولت سوار و پیاده کنند و یکی از مزایای یورت، به مناسبت این که پوشیده از نمد بود، اینکه در فصل سرما درون آن گرم می‌شد و هر قدر برف و باران می‌بارید به داخل یورت سرایت نمی‌کرد مشروط بر این که یورتها را در مکانی مرتفع نصب نمایند تا این که آب باران و برف که در سطح زمین جمع می‌شود به داخل یورتها راه نیابد.

ایرانیان یورت را می‌ساختند و می‌توانستند آن را سوار و پیاده کنند ولی در آن سفر جنگی با خود یورت نیاورده بودند.

ولی عباس میرزا فرمانده ارتش ایران در سفرهای جنگی دیگر از یورت استفاده کرد.

در نزدیکی اوچ کلیسا در جلگه، چندین باغ وجود داشت و به مناسبت برودت هوا در آن شب، سربازان دو جبهه، عده‌ای از درختها را افکندند و به اردوگاه بردند و آتش افروختند.

آن شب هر دو جبهه تا صبح مواظب یکدیگر بودند برای این که احتمال می‌دادند که مورد شبیخون قرار بگیرند.

عباس میرزا به سرداران خود گفت به سربازان دستور بدهید که زود استراحت کنند زیرا فردا هم روز جنگ است و اگر استراحت نکنند، نخواهند توانست که بجنگند.

 

 

 

 

 

 

نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک