حرکت آزادیبخش ایران شمالی


+ جنگ‌های روس با ایران و نقش فقهای شیعه

جنگ‌های روس با ایران و نقش فقهای شیعه

  • روح‌الله حسینیان

 

قرن نوزدهم میلادی [1179 تا 1279 هجری خورشیدی] قرن تکامل سلطه و تکون امپریالیسم بود. ایران گرچه مستعمره هیچ کشوری نبوده است، اما به دلیل موقعیت استراتژیکش همیشه مورد توجه استعمارگران بوده است. نکته دیگری که موقعیت را برای ایران خطرناک کرد، چشم طمع روسیه تزاری به ایران برای رسیدن به آب‌های گرم بود. پطرکبیر در اوایل قرن 18 دکترین توسعه مرزهای شمالی و جنوبی خود را تدوین کرد. گرچه او خود موفق به اجرای چنین طرحی نشد، ولی آرمان‌های او همیشه الهام‌بخش تزارهای بعدی بود.

در وصیتنامه منسوب به پطرکبیر آمده است که «ممالک گرجستان و ولایت قفقاز، شریان حیاتی ایران است و همین که نوک نیش تسلط روسیه بر آن خلید، فی‌الفور خون ضعیف از رگ دولت ایران فوران خواهد کرد... بر شما لازم است که بدون فوت وقت ممالک گرجستان و قفقاز را تسخیر نموده و فرمانفرمای ایران را خادم و نوکر مطیع خود سازید.»(1)

در آخرین بده بستان‌های شمال غربی ایران، گرجستان جزء متصرفات ایران بود و فرمانروای گرجستان به عنوان والی، از سوی ایران تنفیذ می‌شد. در سال 1197 قمری بین هراکلیوس دوم، حاکم گرجستان و کاترین دوم قراردادی بسته شد و از آن به بعد گرجستان تحت‌الحمایه روسیه قرار گرفت. آقامحمدخان قاجار در سال 1209 مجدداً گرجستان را تصرف کرد و حاکم گرجستان فرار کرد. در سال 1215 گرگین خان، پسرهراکلیوس با حمایت الکساندر دوم، تزار روس حاکم گرجستان شد و در همان سال قراردادی بین گرگین‌خان و الکساندر منعقد شد که وارث حکومت گرجستان الکساندر باشد. دو سال بعد روس‌ها به گرجستان حمله کردند و تزار روس با یک اعلامیه انسان دوستانه! الحاق گرجستان به روسیه را اعلام کرد.(2) این تجاوز، جنگی را در پی داشت که در سال 1218 ق شروع و در سال 1228 ق با شکست ایران منجر به قرارداد ننگین گلستان شد. در نتیجه این قرارداد که با میانجیگری مرموزانه انگلیس به امضا رسید، ولایات قره‌باغ، گنجه، شکی، شیروان، قبه، دربند، باکو و قسمتی از طالش و تمامی داغستان و گرجستان به تصرف روسیه درآمد.

نقش فقیهان شیعه در جنگ ایران و روس

بزرگان دولت قاجار وقتی از کمک دولت‌های فرانسه و انگلیس ناامید شدند، به این نتیجه رسیدند که «لازم و واجب است که تجاوزات روسیه را در محال گرجستان و تفلیس به علمای اسلام اعلام دارند که آنان به موجب تشویق، اهالی اسلامی را بر علیه تجاوز روسیه بشورانند و امر جهاد صادر نمایند. پس از موافقت، این امر به میرزا بزرگ فراهانی که یکی از وطن‌پرستان به شمار می‌رفت واگذار گردید. مشارالیه برای انجام منظور، حاج ملاباقر سلماسی و صدرالدین تبریزی را ملاقات و آنان را به سوی عتبات گسیل داشت تا پیشامد لشکرکشی روسیه را در حدود شمال ایران به گرجستان و داغستان و سایر نقاط شمال، به  عرض شیخ‌محمدجعفر نجفی و آسیدعلی اصفهانی برسانند.»(3)

آیت‌الله شیخ محمدجعفرنجفی، معروف به کاشف الغطاء که اصالتاً عرب و یکی از مراجع تقلید زمانش بوده، در روستای جناحی از توابع حله متولد شد و به نجف رفت. پس از تحصیلات مقدماتی از حوزه درس آیت‌الله وحید بهبهانی بهره‌مند شد. کتاب معروف وی «کشف‌الغطاء» است که از بهترین کتاب‌های استدلالی فقه است. از خصوصیات اخلاقی وی گفته‌اند؛ دارای صولت و شکوه و وزانت بود، اما درعین حال متواضع، فروتن و با مؤمنان بی‌تکبر بود. در مورد تکامل اجتماعی‌اش گفته شده: جعفرک بود، جعفر شد. بعد شیخ‌جعفر، سپس شیخ‌العراق و آنگاه بزرگ مشایخ مسلمین شد.

وی در سال 1227 قمری در نجف اشرف وفات کرد و همان‌جا به خاک سپرده شد.(4) وی در غائله وهابیون (حمله به نجف) رهبری جهاد را برعهده گرفت و در مقابل حملات آن‌ها سور(دیوار) نجف را ساخت و همراه با سایر علما و همکاری مردم مسلحانه استقامت کرد تا سرانجام وهابیون متواری شدند.(5)

مرحوم کاشف‌الغطاء برای دفاع از مرزهای ایران فتوای جهاد صادر کرد و چنان‌چه از « کشف‌الغطاء» پیداست، وی معتقد به ولایت فقیه بوده و جهاد را ابتدائاً از اختیارات پیامبر (ص) و ائمه هدی می‌دانسته است: «به درستی که سیاست جهاد، دفع اهل کفر و عناد و جمع لشکر و سپاه مخصوص است به بزرگان از پیغمبران و ائمه امنا» و پس از ائمه هدی، عالمان دین را نایب معصومین می‌داند و می‌گوید: «و کسی که قائم مقام ایشان است از علما»‌ و چون خود را از لحاظ شرعی مسئول قیام به جنگ می‌داند، اما دست خود را از قدرت کوتاه می‌بیند با حق شرعی ولایتی، این مسئولیت واقعی را به عهده دولت مردان می‌گذارد و می‌فرماید: «پس از حصول موانع ظهور و عدم امکان قیام ما و قیام علما به این امور، اذن دادیم به پادشاه این زمان و یگانه دوران» و توجیه این اجازه را در این می‌بیند که شاه ایران «معترف است به اطاعت، و سالک است در رفع دشمنان به طریق شریعت، فتحعلی شاه قاجار ـ حَفظَه‌الله مما یخاف و یخشاه ـ و کسی را که ولی‌عهد و قایم‌مقام خود داشته و ملک آذربایجان را به او واگذاشته و اوست شاهزاده عباس میرزا».

مرحوم کاشف‌الغطاء با ظرافتی خاص این دو را از اعوان و انصار خود ترسیم می‌کند و نه افرادی مستقل، لذا در دعای بعد می‌گوید: «عباس میرزا، دخله‌الله فی شفاعتنا و جعله فی‌الدنیا و الاخره تحت ظلنا و فی حمایتنا» یعنی عباس میرزا که خداوند او را مشمول شفاعت ما بگرداند و در دنیا و آخرت در زیر سایه ما و کمک‌های ما قرار دهد.

مرحوم کاشف‌الغطاء باز برای تأکید ـ بر این که این جهاد نه به اعتبار شاهان قاجار است، بلکه به اعتبار ولایت فقهاست ـ اضافه می‌کند که «هر که در سپاه ایشان قتیل شود، مثل آن است که در لشکر ما به قتل رسیده و آن که اطاعت ایشان کند؛ چنان است که اطاعت ما کرده و هر که ایشان را یاری نکند، ندیم ندامت شود و محروم از شفاعت ما در روز قیامت باشد.»(6)

یکی دیگر از عالمان اثرگذار در جنگ روس و ایران آسیدعلی، ‌صاحب ریاض است.سیدعلی طباطبایی در سال 1161 قمری در کاظمین متولد شد. وی خواهرزاده و داماد وحید بهبهانی است. پس از دروس مقدماتی درنزد استاد کل، وحید بهبهانی  به تلمّذ پرداخت و به سرعت از عالمان مشهور شد. حوزه درس وی به خاطر بیان رسا و دقایق علمی‌اش رونق گرفت و تمام علما و مجتهدین کربلا در درس وی حاضر می‌شدند. وی کتابی را به نام «ریاض‌المسائل فی بیان احکام الشرع بالدلائل» در شرح «مختصر النافع» علامه حلی نوشت. این کتاب یکی از پرمحتواترین و پیچیده‌ترین کتاب‌های فقهی است که هیچ مجتهدی از آن بی‌نیاز نیست. معروف است که شیخ‌انصاری به شاگردان خود سفارش کرده که اگر می‌خواهید به اجتهاد برسید، کتاب «ریاض المسائل» را به دقت مطالعه کنید.

وی پدر عالم مجاهد آیت‌الله سیدمحمد مجاهد است که در جنگ دوم ایران و روس شخصاً شرکت کرد. آقاسیدعلی صاحب ریاض در سال 1231 ق در کربلا وفات یافت؛ اما شاگردان مجتهدی را از خود به یادگار گذاشت.(7)

سیدعلی‌طباطبایی، صاحب «ریاض» نیز رساله‌ای در وجوب جهاد با کفار روس نوشت و تمام مسائل مهم جهاد از قبیل بسیج، کمک مالی، سربازگیری، مخارج جنگ، غنائم، هزینه از انفال یا خمس و زکات و یا مالیات، غسل و کفن شهدا و ... را در آن آورده است.

در این رساله اطاعت مردم از شاه و نایب‌السلطنه عباس میرزا واجب شده است و این اطاعت را از باب اجازه ولائیّه خود و کاشف‌الغطاء می‌داند : «بنابر اجازت این دو نایب امام (ع) و صریح فتوای علمای اعلام، ظاهر است که جهاد به متابعت پادشاه زمان که مقصود از آن حفظ بیضه اسلام و مال و عرض و جان بلاد مسلمین باشد، مقاتله فی سبیل‌الله است». وی همة مسئولین جنگ از شاه تا فرماندهان دسته را موظف می‌کند: «ایشان راست رجوع به مجتهد برای دانستن طریقه و احکام شرعیه، و از آن جمله آن است که پادشاه بدون اضطرار در حرب و قتال سبقت نگیرند و از حدوث امری که شوکت اسلام را بشکند، بر حذر باشد.»

مرحوم صاحب «ریاض»، دفاع از مرزهای اسلام را در زمان غیبت مهم‌تر از حضور امام (ع) می‌داند و می‌فرماید: «مرابطه زمان غیبت که برای حفظ بیضه اسلام یا خون یا عرض مسلمین باشد و با متابعت امرا و حکّام ـ سیّما به اذن نواب عامه ـ به علم آید، افضل است از مرابطه و مجاهده هنگام حضور امام (ع).» وی غسل و کفن کشته‌شدگان را لازم نمی‌داند و می‌فرماید: « و دفن می‌شود با لباس خود».(8)

این دو مرجع بزرگ تشیّع در نجف تنها بر فتوای خود اتکا نکردند و از آن جا که می‌دانستند بعضی مردم ایران مقلد مراجع ساکن ایران هستند «به هر یک از پیشوایانی که طرف تقلید عامه بودند، شرحی صادر نموده، به قم ، کاشان، یزد ، اصفهان، شیراز [و] سایر بلاد ارسال داشتند» تا علمای ایران نیز حکم صادر کنند. «من جمله از علمای محلی ‌ملا‌احمد نراقی، میرمحمدحسین سلطان‌العلما (امام جمعه اصفهان) و ملا‌علی‌اکبر اصفهانی که اعظم علما محسوب بودند، بدین دستور احکامی صادر نمودند» و برای اطلاع مردم ایران «مباشر این امر، میرزا بزرگ [فراهانی] عبارت بیانات مجتهدین را به طرز رساله درآورده [موسوم به احکام الجهاد و اسباب الرشاد] در تمام شهرهای مملکت منتشر ساخت. در اندک وقت کلیه ایران ـ به خصوص آذربایجان ـ به شورش پرداخته، با وسایل لازم مهیای جدال عمومی با روسیه شدند.»(9)

جنگ دوم روس و ایران

در علت وقوع جنگ دوم سخن‌های بسیاری گفته‌اند و بعضی از نویسندگان، علما را به ایجاد درگیری مجدد متهم کرده‌اند، ولی با مراجعه به تاریخ، غیرعلمی بودن این سخن آشکار می‌شود. علت وقوع مجدد جنگ را باید در حوادث زیر جستجو کرد:

1ـ تصرف تجاوزکارانه [منطقه] گوگچه توسط قوای روس

2ـ هیجان ملی ـ مذهبی مردم [برای آزادی اراضی اشغال شده از اسارت روسها]

3ـ تمایل شخصی عباس میرزا، فرمانده کل قوای ایرانی برای جبران شکست قبلی‌اش.

 ژنرال سرپرسی سایکس در علت وقوع جنگ جدید می‌گوید:

«مواد عهدنامه گلستان به قدری مبهم بود که سه ناحیه‌ای که بین ایروان و دریاچه گوگچه قرار داشت و مهم‌تر از همه شهر گوگچه بود که تکلیفی برایشان معین نشده بود و بر سر آن‌ها نزاع جریان داشت. بین ژنرال یرمولوف و عباس میرزا مذاکراتی در این باره به وقوع پیوست، ولی چون به نتیجه قطعی نرسید، نیروی روس، گوگچه را تصرف نمود.»(10)

محمدتقی لسان‌الملک سپهر در این باره می‌نویسد:

« این هنگام (سال 1240 ق ـ 1824 م) کارداران دولت روسیه را نصب خاطر گشت که با دولت ایران نقض عهد کنند و پیمان بشکنند. پس سخن درانداختند که بعضی از اراضی گوگچه ایروان به حکم صلح‌نامه باید در تحت فرمان ما باشد.»(11)

نمایندگان روس برای مذاکره به ایران آمدند و مذاکره با حضور میرزا ابوالحسن‌خان شیرازی و میرزا محمدعلی آشتیانی که خود از تهیه‌کنندگان عهدنامه بودند شروع شد، اما مذاکرات با تهدید نمایندگان روس به نتیجه نرسید و میرزا‌صادق وقایع‌نگار به اتفاق نمایندگان روس به تفلیس رفت تا با یرمولوف، فرمانده نظامی منطقه مذاکره کند، اما قبل از رسیدن نماینده ایران، روس‌ها قریه بالغ‌لو را تصرف کردند.(12) میرزامحمدصادق وقایع‌نگار خود به طور مفصل مأموریتش را توضیح می‌دهد و می‌گوید: آن‌ها به هزار حیله می‌خواستند من از مأموریت منصرف شوم، ولی به مأموریت خود ادامه دادم و موضوع مذاکره را تصرف اوچ کلیسا قرار دادم « و نیز مأموریت خود را نسبت به واگذاری قراء متصرفی که از طرف سران روسیه از روی تجاوز صورت گرفته بود، بیان داشتم». طرف مذاکره نسبت به میرزاصادق شروع به پرخاش می‌کند و می‌گوید: « ما آن چه تا حال تصرف کرده یا بعدها به تصرف خود درآوریم، ملک خود می‌دانیم و بدون حکم امنای روسیه تخلیه آن‌ها غیرممکن است، بنابراین بیش از این گفتگو و مشاجره مورد ندارد».(13)

تصمیم بر جنگ

میرزا محمدصادق پس از مذاکره فوراً به سوی ایران عزیمت می‌کند و گزارش را به نظر شاه می‌رساند. «فتحعلی شاه پس از استماع از تجاوزات روس‌ها در صدد تلافی برآمد، دستور داد: « چون دست تجاوز از طرف روسیه دراز شد و رعایت معاهده ننموده، عهد خود را شکسته‌اند؛ سران ایران به حمله پرداخته، محل‌های متصرف شده را از ید آنان خارج نمایند و یک نسخه از مدرک [گزارش] را به وقایع‌نگار رد کرده، برای سران روسیه در تفلیس بفرستد.»(14)

مرحوم سپهر نیز تصمیم‌گیری برای جنگ را به فتحعلی شاه نسبت می‌دهد و می‌گوید: «در این هنگام شاهنشاه ایران در کیفر جماعت روسیه یک جهت شد».

نکته دیگری که موجب تهییج احساسات عمومی شد، این بود که روس‌ها «در این مدت که در اراضی مسلمانان مسلط بودند از دراز دستی به زنان بیگانه [مسلمان] و اخذ اموال مردم خودداری نمی‌نمودند.»(15)

تصرف مناطق جدید از یک طرف و تعدی به مردم مسلمان شکست خورده فضای ایران را تغییر داد: « درنتیجه این دست درازی احساسات شدید و خصمانه ایرانیان که بر اثر فتوحات روسیه و هم چنین رفتار تحقیرآمیز وی نسبت به اتباع جدید مسلمان خود به هیجان آمده بود، باعث شد که یک نمایش ملی به نفع جنگ وقوع یابد.»(16)

مردم تحت ستم مناطق که از حکومت ناامید شده بودند، دست به دامان علمای نجف شدند. [چون روسیه قراباغ و شیروانات را به انضمام گنجه تحت تسلط خود در آورده بود، سالداتها در این ولایات به وسائل مختلف باعث اذیت و آزار ساکنین آن نواحی بودند و دست رنج [آن‌ها] را به هر عنوان از کف رعایا ربوده، به جانب روسیه حمل می‌کردند... ساکنین سه ولایت مزبور ... شکایتی به وسیله فرستاده مخصوص به سوی عتبات فرستادند و در نزد علمای عظام آقا سیدمحمد اصفهانی و علمای دیگر از تعدیات روسیه و طرز رفتار خشن آنان نسبت به مسلمانان [شکوه نمودند] و از علمای مزبور خواهان بذل توجه شدند تا زارعین را از چنگال آنان رهایی بخشند.»(17)

غیر از مردم سرزمین‌های اشغالی، این حدیث به دست «بعضی از چاکران نایب السلطنه [عباس میرزا] که از مصالحه با روسیان دل نگران بودند، گوشزد آقا سیدمحمداصفهانی که ساکن عتبات عالیات بود گشت.»

آیت‌الله سیدمحمد مجاهد چون می‌دانست که تصمیم در این باره بدون نظر دولت ممکن نیست، ابتدا به رایزنی با حکومت ایران پرداخت:‌ « بنا به مصلحت و صوابدید آیت‌الله محمدمجتهد اصفهانی لازم دانستند که دولت ایران را از شکایت مردم آن سه محل واقف سازند.»(18)

علمای نجف جلسه‌ای مشورتی گرفتند و به این نتیجه رسیدند که چون «برهم زدن مصالحه [بین ایران و روس] به صلاح دولت ایران نیست» اول یکی از علما به صورت انفرادی حکم جهاد را در مقابل روس اعلام کند و علی‌القاعده پس از مطالعه، تصمیم نهایی گرفته شود. آنگاه «به آرای جمهور مجتهدین، ابتدا به وسیله ملارضای خویی(19) حکم جهاد مسلمین را در برابر روسیه جایز شمرد.»(20)

آیت‌الله مجاهد مسأله را با دولت ایران در میان گذاشت و نظر شاه را در مورد جهاد جویا شد. «او به کارداران درگاه شاهنشاه ایران نگاشت که این هنگام جهاد با جماعت روسیه فرض افتاد. پادشاه اسلام را دراین امر رأی بر چگونه است؟ شهریار تاجدار فرمود که ما پیوسته به اندیشه جهاد شاد بوده‌ایم و خویشتن را از بهر ترویج دین و رونق شریعت نهاده‌ایم».(21)

«چون علمای نجف، دولت را برای جهاد عامه موافق دیدند با تدارک لازم به عزم جهاد با روسیه به ایران وارد شدند. عموم ایرانیان پایبند به دین و وطن برای استقبال علما شتافتند و از آنان پذیرایی شایان به عمل آوردند. علما به هر محل و مکانی که ورود می‌نمودند، حسّ وطن‌پرستی را بین عموم شایع و آن‌ها را بر ضد دولت روسیه تحریک و تشویق نموده، از همان روز ورود به وسیله معتمدین خود، نامه‌ها به تمام فضلای بلاد اسلامی به تحریر آوردند و تمام مسلمین را به اقدام جهاد دعوت کردند.»(22)

سرانجام آیت‌الله مجاهد «درعشر آخر شوال المکرم [1241] وارد تهران شد و تمامت شاهزادگان و علمای بلاد جنابش را پذیره شدند و شهریارش عظیم گرامی بداشت... پس آقا سید محمد دل شاد کرد و با هر یک از علمای ایران مکتوبی نگار داد که به حضرت شهریارگرد آیند و مردم را از بهر جهاد تحریض کنند.»(23)

« روز هفدهم ذیقعده جناب‌آقا‌سیدمحمد و حاجی ملامحمد جعفراسترآبادی و آقا سیدنصرالله استرآبادی و حاجی سیدمحمدتقی قزوینی و سیدعزیزالله طالش و دیگر علما و فضلا وارد لشکرگاه گشتند و شاهزادگان و امرای ایشان را پذیره کردند. در روز شنبه، هیجدهم، جناب حاجی ملا احمد نراقی کاشانی که از تمامت علمای اثنی عشریه فضیلتش بر زیادت بود، به اتفاق حاجی ملا عبدالوهاب قزوینی و جماعتی دیگر از علما و حاجی ملا محمد میرحاجی ملااحمدکه او نیز قدوه مجتهدین بود از راه برسید. جماعت شاهزادگان و قاطبه امرا و اعیان نیز به استقبال بیرون شتافتند و جنابش را با تکبیر و تهلیل و سکانت در محلی جلیل فرود آوردند و این جمله مجتهدین که انجمن بودند، به اتفاق فتوا راندند که هر کس از جهاد با روسیان باز نشیند، از اطاعت یزدان سربرتافته، متابعت شیطان کرده باشد.»(24)

سرانجام علما به سوی آذربایجان حرکت کردند. سفرای روس پیام صلح به ایران آوردند. وقایع‌نگار می‌نویسد:

«در همین اثنا که سفیر مذکور دم از دوستی و یگانگی می‌زد، ناگاه پیکی از طریق مرز با مکتوب سربسته از طرف مرزداران واصل گردید: سرحدداران روسیه شب هنگام به ایروان تجاوز کرده، با رفتار موحش، به یکی از قراء ایروان تاخت آورده و چون اهالی پایداری کرده‌اند، قریه را به توپ بسته، بعد از قتل یک عده مرد و زن و کشتن اطفال معصوم قریه را متصرف شدند. پس از وقوف، مجتهدین جنگ با روسیه را واجب دانستند و نایب‌السلطنه (عباس میرزا) هم با عقیده علما موافق بود... سفیر مزبور آن چه کوشش کرد که جدال بین دو دولت صورت نگیرد، به جز انکار و اصرار در جنگ از عباس میرزا و علما جوابی نشنید».(25)

سرانجام جنگ بین سپاهیان ایران و روس درگرفت و به سرعت با پیروزی سپاهیان مسلمان به پیش می‌رفت. «ایرانیان به قدری در عملیات خود پیروزمند بودند که در عرض کمتر از یک ماه تمام شهرهای شیروان، شاماخی ، طالش، گنجه، همگی دوباره به تصرف نیروهای شاه ایران درآمدند»، (26) اما با کمال تأسف شاه حریص و زرپرست ایران «از دادن پول برای تجهیز خودداری نمود. ارتش ایران منحل گردید. روس‌ها از نیروهای امدادی که به آن‌ها می‌رسید، منتهای استفاده را می‌نمودند».(27) به هر حال جنگ مغلوبه شد و

شکست ایرانیان آغاز شد.

میرزا محمدصادق وقایع‌نگار، علت شکست سپاه ایران را اشتباه تاکتیکی عباس میرزا می‌داند: یکی ساده‌انگاری وی بود که قول کیورگ ارمنی را پذیرفت و دست از قلعه شوشی (شهر شیشه) برداشت، اما وی به عباس میرزا خیانت کرد. دومین اشتباه وی این بود؛ هنگامی که جنگ در حوالی گنجه با برتری ایرانیان به شدت ادامه داشت و عباس میرزا «به خیال این که عده امیرزادگان در صف جلو واقع و مشغول جدال هستند و مبادا هدف گلوله توپ دشمن قرار گیرند، یکی از سواران نادیده جنگ را احضار نموده، به وی دستور داد که از بین سواران گذشته، در صف جلو به امیرزادگان اطلاع دهد که خود را از جلو صف به عقب سپاه انتقال دهند. سوار کم تجربه به جای این که پیغام نایب‌السلطنه را به نحو شایسته  و بی‌صدا به امیرزادگان برساند، برخلاف با عجله هر چه تمامتر بین سپاه زده، خود را به صف جلو سپاه رسانیده با صدای بلند بر ملا گفت: امیرزادگان! حسب‌الامر خود را از این هنگامه خارج نمایند. امیرزادگان به محض وصول این خبر، صف جلو را شکسته از ردیف جدا شده، بدون مقدمه عقب‌نشینی کردند. سواران کم تجربه چون خارج شدن شاهزادگان را از صف جلو مشاهده کردند، بنای هلهله و ولوله را گذاردند. همین روش، سبب شد که سپاه تعادل خود را از دست داد... نایب‌السلطنه وقتی پی به خبط و اشتباه خود برد که دیگر سودی نداشت و چون چنان دید در شب با سپاه فراری، خود را به کنار ارس رسانید، در نتیجه رسیدگی به تعداد لشگر، دو قسمت سپاه، به واسطه عدم ملاحظه بعدی او تلف شده بودند.»(28) این موضوع را نیز مرحوم سپهر نقل کرده و می‌نویسد: «نایب‌السلطنه در اندیشه رفت که مبادا فرزندان را که نوآموز کارزارند، در آن ظلمت جنگ آسیبی رسد. کسی به شتاب فرستاد که ایشان را برکنار کارزار باز دارند... سربازان چنان فهم کردند که ایشان طریق فرار گرفتند، لاجرم بی‌این‌که رزمی دهند و حمله افکنند، به جمله سر برکاشتند و بارگیرهای لشکر عراقی و بختیاری را که به کار جنگ بودند بر نشسته، راه فرار برداشتند. جماعت مازندرانی و عراقی چون این بدیدند، نیروی جنگ از ایشان برفت و از دنبال هزیمت شدگان برفتند.»(29)

به هر حال حکومتگران قاجار نتوانستند از این فرصت به دست آمده و بسیج ملی استفاده کنند و این شکست موجب بیماری آیت‌الله سیدمحمدمجاهد شد و به قول سپهر «این هنگام جناب آقا سیدمحمد که در میان علمای ایران فحلی (نری) نامبردار بود، مزاجش از اعتدال بگشت»(30) و «در تبریز، مریض و در

عرض راه به جوار رحمت الهی پیوست و از کشاکش امورات جهاد و دنیای بی‌بنیاد رست»(31) و سرانجام این جنگی که با همّت و تلاش علما می‌رفت تا

حیثیت از دست رفته ایران را بازگرداند با غفلتی نابخشودنی بار دگر منجر به

قرارداد نکبت‌بار ترکمانچای شد.

 

  

قیام مردم تهران بر ضد سیاست روس و نقش آیت‌الله میرزا مسیح تهرانی

پس از شکست ایران از روس و انعقاد قرارداد ننگین ترکمانچای، غرور ملی و مذهبی مردم شکسته شد. جنگی که بیشترین نیرو و مخارج آن برعهده مردم بود، شکست آن موجب غمزدگی ملت ایران شد. یک سال بعد روسیه، الکساندر سرگیویچ گریبایدوف را به همراه هیئتی به عنوان وزیر مختار جهت اجرای عهدنامه به ایران اعزام کرد.

وی در مسیر راه تا تهران به بدرفتاری با مردم ایران پرداخت و سرانجام 5 رجب 1244 ق وارد تهران شد. مؤلف «ناسخ‌التواریخ» درباره اخلاق وی می‌گوید: «گریبایدوف را تکبر و تنمری غیرمعروف بود... سخن به غلظت و خشونت همی گفت.»(32) همراهان فاتح گریبایدوف در بین مردم شکست خورده، مست شراب و غرور به تحقیر می‌پرداختند. گریبایدوف ابتدا برای اجرای فصل 13 قرارداد در صدد استرداد اسیران جنگی برآمد، اما در این کار چنان افراط کرد که حریم خانه مردم مسلمان را مورد تجاوز قرار می‌داد. به نوشته جهانگیر میرزا، پسرعباس میرزای نایب‌السلطنه، گریبایدوف «بدون اذن و استحضار امنای دولت ایران کسان خود را از ارامنه و روسیه به خانه‌های مسلمانان می‌فرستادند و ایشان خودسر داخل خانه‌های مردم شده، اظهار می‌داشتند که باید نمایندگان ما جمیع اناثیه (زنان) آن خانه را دیده، اگر زنی از گرجستان باشد به خانه ایلچی (سفیر) برده تا ایلچی بالمشافهه تحقیق رضا و عدم رضا در ماندن و نماندن او در مملکت ایران نماید و مکرر این حرکت از گریبایدوف صادر شد و از اناثیه اهل اسلام با این نحوها به خانه خود برده، شب‌ها نگاهداری می‌کرد».(33)

اعمال گریبایدوف بر مسلمانان سخت گران آمد. آن‌ها ابتدا نزد «امنای دولت علیّه ایران شکایت بردند»، اما آن‌ها سعی «در اسکات مسلمانان» نمودند و یکی، دو بار به گریبایدوف هم تذکر دادند، اما فایده نبخشید. میرزا صادق وقایع‌نگار سخت‌گیری گریبایدوف نسبت به زنان مسلمان گرجی‌الاصل را تا حدی می‌داند که می‌گوید: «دو نفر از اسرا با عقیده پاک مسلمان شده بودند و دعوت سفیر روسیه را اجابت نکردند. در نتیجه فشار، هر دو در منزل یکی از علما پناهنده شدند. ولی امنای دولت به سفیر اطمینان دادند که آن دو را پس از چند روز از آن پناهگاه خارج نموده، تحویل دهند».(34) گریبایدوف هر روز به اعمال تحریک‌آمیز خود مغرورانه افزود تا این که وی دو زن مسلمان شوهردار را که بچه نیز داشتند، از آصف‌الدوله درخواست کرد. آصف‌الدوله از ترس این که مبادا متهم به تحریک عوامل روس شود، آن دو زن را به سفارت روس تحویل داد. «ایشان در سرای او به تلاوت قرآن مشغول شدند و علمای اسلام را از حال خویش اعلام دادند»(35) و سرانجام جان مسلمانان به

تنگ آمد، ناامید از دولت، رو به درگاه علما نهادند. جهانگیر میرزا نقل می‌کند که «مسلمانان را که کمال دلتنگی از این اعمال داشتند، به مقام عجز و تظلم درآورده، در دولت سرای افضل الفضلاء مجتهدالعصر والزمان، حاجی میرزا مسیح ـ رحمه‌الله ـ جمع آمده زبان به تظلّم و تشکّی گشوده»؛ شکایت اول مردم از بی‌تفاوتی حکومت بود «و از عدم اعتنای خاقان (شاه) مغفور نیز در این باب اظهار دلتنگی نمودند».

حاج میرزا مسیح به حکم وظیفه مسلمانی و رهبری مردم ابتدا دست به هیچ عملی نزد، بلکه مراتب امر به معروف را، حتی نسبت به بیگانه مراعات کرد. «حاجی میرزا مسیح ـ رحمه‌الله ـ نظر به تکلیف مسلمانی، کسی به نزد ایلچی (گریبایدوف) فرستاد. طلب اناثیه (زنان) اهل اسلام را ... نمود»، اما گریبایدوف مغرور به جای پاسخ منطقی و رعایت فرهنگ دیگران «در جواب، سخنان درشت گفته». مردم ازاین بی‌اعتنایی و غرور این شخص بیگانه «پریشان شده، محلات و محالات را خبر کرده و جمیع کسبه و رعایا از زن و مرد اسلحه پوشیده و اکثر نوکر باب دولتی نیز به جهت اسلام، ترک آمدن ارگ مبارکه را کرده، به دولت سرای مجتهدالعصر والزمانی جمع آمدند».(36)

این خبر سرتاسر تهران را درنوردید و خون مردم را به جوش آورد. «از طرفی هم سکوت امنای دولت در این باره، بیشتر مردم و خاصه علما را تحریک نمود و خلاصه در هر گوشه و کنار شهر، موضوع ورد زبان عامه گردید، به قسمی که منجر به شورش عام و ازدحام هر طبقه در کوچه و بازار و گذرها شد». کم‌کم خبر از تهران فراتر رفت و موضوع به یک مسأله ملی تبدیل شد. «آوازه این پیشامد در سایر شهرها نفوذ نمود، به نحوی که از هر شهری علما عازم طهران شدند و جامعه را برای شورش تشویق نمودند».(37) کم‌کم شهر، مقدمات یک قیام را تدارک می‌دید. میرزا مسیح به همراه مردم به مسجد جامع رفتند و بازاریان به جمع مردم پیوستند و «دروب اسواق و خانات را بسته، به مسجد جامع مجتمع گشتند.» باز مرحوم مجتهد مسیح تهرانی خواست تا موضوع را با مسالمت و مصالحه حل کند و «کسان به نزد [ژنرال] گریبایدوف فرستاد و از او دوباره خواهش استرداد اناثیه اسلام را نمودند و گریبایدوف نیز کسان خود را که قریب دویست نفر بودند جمع آورده، به حفظ خانه خود مشغول شده، کسان میرزای مجتهد را به عتاب‌های درشت و خطاب‌های سخت مخاطب ساخته، معاودت داد...».

شاه افرادی را برای جلوگیری از مردم به مسجد فرستاد؛ اما مردم فرستادگان شاه را مورد سرزنش قرار دادند. میرزا مسیح برای اتمام حجت برای سومین بار، چند نماینده نزد گریبایدوف فرستاد، اما این مرد نادان «دو، سه نفر از اهل اسلام را که جناب میرزا فرستاده بود مقتول ساخته، سایر خدمتکاران ایلچی نیز از بام و دیوارهای خانه بنای تفنگ اندازی گذاشته، جمعی از اهل اسلام را مجروح ساختند». مردم پس از این واقعه از مسجد بیرون آمدند و رو به سفارت نهادند. شاه ظل‌السلطان را با جمعی از دولتیان برای جلوگیری از مردم فرستاد، اما مردم «از دیدن احوال، کسان ظل‌السلطان را در کوچه‌ها به سنگ و چوب گرفته، هجوم به سر خانه ایلچی آوردند».(38) دراین که چند نفر از مردم ایران کشته شده‌اند در منابع دست اول آمار مختلف است، از 1 نفر تا 80 نفر به ثبت رسانده‌اند. به هر حال مردم عصبانی «از در و دیوار خانه گریبایدوف صعود کرده، به سرای او رفتند و او را با 37 تن از مردان او مقتول نمودند و هر چه در آن سرای بود به غارت برگرفتند و خانه را نیز ویران کردند... از میانه ملسوف (Malzov ) نامی که نایب اول گریبایدوف بود با یک تن ملازم او، خود را به بیغوله‌ای دربرده، زنده بماند».(39)

دولت ایران از این موضوع سخت ترسید و جنازه‌ها را با احترام به کلیسا برد و بازمانده سفارت را نوازش داد. فتحعلی شاه برای عذرخواهی، پسر عباس میرزا به نام خسرو میرزا را به دربار امپراطور روس فرستاد. امپراطور روس چون در حال جنگ با عثمانی بود و ملسوف، کاردار باقی مانده از حادثه نیز از رفتار نامناسب گریبایدوف نزد دولت روس پرده برداشت، ماجرا با اعدام یکی از سران حمله به سفارت و تبعید حاجی مسیح تهرانی خاتمه یافت.

پس از صدور حکم تبعید میرزا مسیح، وی برای خداحافظی به مسجد آمد، اما «شورش عوام از نخست‌ بار بر زیادت شد. مردم شهر از دانی و نامی نزدیک او انجمن شده، غوغا برداشتند و این نوبت آتش غضب پادشاه زبانه زدن گرفت و بیم آن بود که حکم به قتل عام نماید».(40) سرانجام میرزا مسیح مجتهد با وساطت مرحوم کلباسی شبانه به دور از چشم مردم به عتبات عالیات سفر کرد و این سومین رویارویی خونین عالمان شیعه با دشمن بیگانه بود که شعاع آن درگیری بین علما و دولت را نیز فراگرفت.

 

 

 

پی‌نوشت‌هاــــــــــــــــــــــــ

  1. سید تقی نصر، ایران در برخورد با استعمارگران، چاپ 1363، ص 187
  2. ناصر نجمی، ایران در میان طوفان، چاپ کانون شریعت، 1363 ، ص 50.
  3. میرزا صادق وقایع نگار، تاریخ جنگ‌های ایران وروس، به کوشش حسین آذر، تصحیح امیرهوشنگ آذر، چاپ اول، 1369، ص 172.
  4. محمدباقر خوانساری، روضات‌الجنات ج2، صص 200 ـ 206.
  5. عقیقی بخشایشی، فقهای نامدار شیعه، ص 292.
  6. محمدحسن رجبی، رسایل و فتاوای جهادی، ص 23.
  7. ر.ک. به: علی دوانی، نهضت روحانیون ایران ، ج 8 ، ص 623 و آقا محمدکرمانشاهی ، مرات احوال جهان‌نما، ص 129 و میرزا محمدباقر خوانساری ، پیشین، ج 4، ص 399.
  8. محمدحسن رجبی، پیشین، صص 25 ـ 54.
  9. میرزا محمدصادق وقایع‌نگار، پیشین، ص 172.
  10. سرپرسی سایکس، تاریخ ایران، ترجمه سیدمحمدتقی داعی گیلانی، چاپ دنیای کتاب، 1370، ص 459.
  11. محمدتقی لسان‌الملک (سپهر)، ناسخ‌التواریخ (تاریخ قاجاریه)، ج 1، تهران، اساطیر، 1377، ص 356.
  12. همان مدرک، ص 358.
  13. میرزا محمدصادق وقایع‌نگار، پیشین، ص 230.
  14. همان مدرک ، ص 232.
  15. همان مدرک.
  16. سرپرسی سایکس ، پیشین، ص 459.
  17. میرزا محمدصادق وقایع‌نگار، پیشین، ص 232.
  18. سرپرسی سایکس ، پیشین.
  19. منظور، حاج ملارضا همدانی است. برای اطلاع از متن فتوا ر.ک به: محمدحسن رجبی ، پیشین، ص 171.
  20. همان مدرک، ص 233.
  21. محمدتقی لسان‌الملک (سپهر)، ص 364.
  22. میرزا محمدصادق وقایع‌نگار پیشین، ص 233.
  23. محمدتقی سپهر، پیشین، ص 364.
  24. همان مدرک، ص 365.
  25. میرزا محمدصادق، وقایع‌نگار، پیشین، ص 235.
  26. سرپرسی سایکس، پیشین، ص 460.
  27. همان مدرک، ص 461.
  28. میرزامحمدصادق ، وقایع‌نگار، ص 249.
  29. محمدتقی لسان‌الملک، پیشین، ص 373.
  30. همان مدرک، ص 374.
  31. رضا قلی‌خان هدایت، فهرست‌‌التواریخ، به تصحیح دکتر عبدالحسین نوایی و میرهاشم محدث، چاپ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1373، ص 402.
  32. محمدتقی لسان‌الملک، پیشین، ص 419.
  33. جهانگیر میرزا میرعباس، تاریخ نو، به سعی و اهتمام عباس اقبال، ص 121.
  34. محمدتقی لسان‌الملک (سپهر)، پیشین، ص 420.
  35. همان مدرک، ص 420.
  36. جهانگیر میرزا، ص 122.
  37. میرزا محمدصادق وقایع‌نگار، پیشین، ص 293.
  38. جهانگیر میرزا، صص 122 و 123.
  39. محمدتقی لسان‌الملک (سپهر)، پیشین، ص 421.
  40. همان مدرک، ص 427.
نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

 

گوشه‌ای از دلاوریهای عشایر شاهسون و افشار در جنگهای روس ـ ایران (جنگ اوچ کلیسا)

 

آنان مردانه تا پای جان برای دفاع از خاک ایران جنگیدند و در خاک و خون غلتیدند ، اینک ما برای بازپس گیری سرزمینهایی که با خون نیاکان رنگین شده ، چه باید بکنیم ؟

·        نوشته: ژان یونیر

ترجمه: ذبیح الله منصوری

 

 

از لحظه‌ای که سواران افشار به تیررس توپهای ژنرال دالوف رسیدند تا لحظه‌ای که توانستند خود را به توپها برسانند، توپهای جبهه حریف دو بار، چهار پاره (گلولة مخصوص توپ فرمانده روسی) شلیک کردند.

استادکاران روسی که برای تزار توپ می‌ساختند، در آن عصر توانسته بودند که یک آلیاژ برای ساختن توپ ذوب کنند که در قبال فشار گاز باروت مقاومت می‌کرد.

در همان موقع اکثر توپهای ما (یعنی فرانسویها ـ مترجم) هنوز با مفرغ قدیمی ساخته می‌شد و اگر قدری بیشتر از میزان معین در آن باروت می‌ریختند، منفجر می‌گردید و هرگاه کمتر از میزان معین در آن باروت می‌ریختند، گلوله توپ بعد از خروج از لوله، مقابل آن به زمین می‌افتاد.

اما توپهائی که در آن عصر، استادکاران تزار می‌ساختند دارای نیروی مقاومت زیاد در قبال فشار گاز باروت بود و توپچی‌های روسی بیش از میزان متداول، در توپها باروت می‌ریختند، و برد گلوله‌های توپ و چهارپاره‌ها را زیاد می‌کردند.

در حالی که سواران افشار، به جناح راست جبهه قشون تزاری نزدیک می‌شدند، دوبار توپهای ژنرال دالوف و هر دفعه پانزده توپ، به صدا درآمد و چهارپاره‌های آن عده‌ای از سواران افشاری یا اسبهای آنان را به زمین انداخت.

در وسط همان غوغا پیادگان عبدالملکی که بر ترک سواران افشار بودند، توانستند از فواصلی که در فضا، بین دود باروت وجود داشت استفاده کنند و عده‌ای از توپچیهای ژنرال دالوف را هدف گلوله قرار بدهند.

ژنرال دالوف که مرد جنگ آزموده بود، توپهای خود را یک در میان شلیک کرد تا اینکه برای بار دوم بتواند از پانزده توپ استفاده نماید و دیگر اینکه دود باروت، مانع از این شود که ایرانیان بتوانند توپچی‌های او را ببینند.

همه می‌دانند که در آن دوره، توپها سرپر بود و بعد از اینکه شلیک می‌شد باید آن را از جلو پر کنند و با اینکه توپچی‌ها توپ را با سرعت از جلو پر می‌کردند باز از پانزده ثانیه تا نیم دقیقه در معرض هدف گلوله‌های خصم قرار می‌گرفتند.

این بود که در صدد برآمدند که برای هر توپ یک سپر (یا جان پناه) آماده نمایند که توپچی هنگام پر کردن توپ، در پناه آن قرار بگیرد و هدف گلوله‌های خصم نشود.

اما نهادن جان‌پناه مقابل لوله توپ و آن گاه برداشتن آن، زحمت داشت و باز توپچی‌ها هنگام قرار دادن سپر مقابل لوله توپ و برداشتن آن، هدف گلوله قرار می‌گرفتند.

دکتر (گیوتین) فرانسوی که پزشک و هم یک مکانیسین قابل بود و می‌دانم که گیوتین را برای اعدام محکومین اختراع کرد تا اینکه از رنج آنها بکاهد، درصدد برآمد که برای توپهای لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه یک سپر خودکار بسازد که وقتی می‌خواهند توپ را پر کنند با حرکت دادن یک  اهرم، مقابل لوله توپ قرار بگیرد و هنگام شلیک، آن را با حرکت دادن همان اهرم از مقابل لوله توپ دور کنند.

اختراع دکتر گیوتین برای حفظ جان توپچی‌ها جالب توجه بود اما خرج داشت.

با این که در آن دوره علم و صنعت، به پایه امروز نرسیده بود، معهذا مثل امروز هر کاری در صنعت قابل اجرا بود، مشروط بر اینکه بتوانند هزینه آن را تأمین نمایند.

لوئی شانزدهم (که وی نیز یک مکانیسین قابل بود و می‌دانیم که مخترع تیغه مورب گیوتین است و نمی‌دانست که با همان تیغه سرش را خواهند برید) حساب کرد و متوجه شد که خرج هر سپر خودکار که روی توپ نصب شود، دوازده هزار لیره فرانسوی است و گفت که من برای پرداخت این وجه محلی ندارم و نمی‌توانم هزینه ساخت سپرهای خودکار را تقبل کنم.

توپهای فرانسوی، بدون سپر به میدان جنگ فرستاده می‌شد و تنها جان پناه موثر توپچی‌ها، هنگامی که می‌خواستند توپ را پرکنند، دود باروت بود و اگر باد می‌وزید و دود باروت را زود متفرق می‌کرد، تیراندازان خصم هرگاه در تیررس بودند می‌توانستند عده‌ای از توپچی‌ها را از پا درآورند، در آن روز هم پیادگان عبدالملکی از شکافی که بین انبوه دود باروت (ناشی از شلیک توپها) به وجود آمد، استفاده کردند و عده‌ای از توپچی‌های تزاری را به زمین انداختند تا اینکه توانستند خود را به سربازان تزاری برسانند.

اما بعد از اینکه به سربازان ژنرال دالوف رسیدند، باز از خطر گلوله مصونیت نداشتند. زیرا گرفتار تیراندازی سربازان ژنرال تزاری شدند و آنها با تفنگ به سوی سربازان ایرانی تیراندازی کردند.

سربازان عبدالملکی بعد از این که به سربازان ژنرال دالوف رسیدند، از پشت اسب‌ها خود را به زمین انداختند، برای اینکه جنگ سواران افشار را تسهیل نمایند و خود آنها هم بتوانند آسوده‌تر بجنگند.

داودخان قاجار دولو به سربازان پیاده گفته بود که وقتی که به سربازان دشمن رسیدید از اسبها فرود بیائید.

زیرا اگر بر پشت اسبها باشید آزادی عمل سواران افشار را محدود می‌کنید و خود هم نمی‌توانید به راحتی بجنگید.

در صورتی که اگر فرود بیائید، خود و آنها را آزادتر خواهید کرد.

آنها نیز خود را از اسبها پائین انداختند و با تفنگ به طرف سربازان تزاری تیراندازی کردند و در همان حال سواران افشار با نیزه به توپچی‌ها حمله‌ور شدند و آنها را به قتل می‌رسانیدند یا از کار می‌انداختند.

توپچی‌های تزاری مانند توپچی‌های فرانسوی توپ را به وسیله پفک شلیک می‌کردند در صورتی که برای تفنگ چخماق اختراع شده بود و باروت تفنگ را به وسیله چاشنی محترق می‌نمودند.

علت این که چخماق و چاشنی برای تفنگ اختراع شد و برای توپ اختراع نگردید این بود که نخواستند که برای توپ، چخماق بسازند و ساختن چخماق برای توپ دچار همان اشکال اقتصادی شد که ساختن سپر خودکار برای توپهای لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه دچار آن گردید.

این بود که توپها را بعد از این که پرمی‌شد به وسیله پفک شلیک می‌کردند.

پفک عبارت بود از یک نوع ریسمان مخصوص و کلفت که با الیاف مخلوط پنبه و کنف بافته می‌شد و وقتی یکسر ریسمان را آتش می‌زدند، ریسمان به زودی نمی‌سوخت و آتش با کندی در طول ریسمان پیشرفت می‌کرد و هر موقع که به آتش می‌دمیدند، روشن می‌گردید و بعد از چند لحظه ضعیف می‌شد بدون این که خاموش گردد.

قبل از این که برای تفنگ چاشنی و چخماق اختراع شود تفنگ را نیز به وسیله پفک محترق می‌نمودند ولی پس از این که چاشنی و چخماق برای تفنگ اختراع کردند. کسانی که با تفنگ تیراندازی می‌کردند از به کار بردن پفک آسوده شدند اما توپچی‌ها پفک به کار می‌بردند و در ارتش تزاری اصطلاحات توپخانه از زبان فرانسوی اقتباس شده بود و از جمله توپچی‌ها به کیسه باروت که در توپ قرار می‌دادند و آن گاه روی آن گلوله می‌نهادند می‌گفتند (گارگوس) و این اصطلاح توپچی‌های فرانسوی برای کیسه باروت بود.

سواران افشاری بعد از این که توپچی‌ها را به قتل می‌رسانیدند درصدد برمی‌آمدند که پفک او را به دست بیاورند و بعد از اینکه به دست می‌آمد به آن می‌دمیدند تا این که روشن شود و آتش قوت بگیرد و پس از این که یک اخگر به وجود می‌آمد، پفک را در صندوق گارگوس یعنی صندوق کیسه‌های باروت که پشت توپ بود می‌انداختند و بر اثر انفجار باروت، لوله توپ از چرخ‌ها جدا می‌شد و توپچی‌های دیگر و گاهی خود سوار مهاجم به قتل می‌رسید.

وقتی سواران افشار که هر یک پیاده‌ای در ترک داشتند به طرف سربازان تزاری رفتند، داودخان دولوی قاجار فرمانده جناح چپ ایرانیان تمام سربازان پیاده خود را به حرکت درآورد.

وی می‌دانست که اگر سربازان خود را به حرکت درنیاورد و عقب آن چهار صد افشار به راه نیفتد و پشتیبان سواران و پیادگان عبدالملکی نباشد، فداکاری آن عده سوار و پیاده چندان مفید واقع نمی‌شود و شاید سواران افشار بتوانند توپ‌های روسی را ساکت کنند، اما نخواهند توانست گزندی به جناح راست ارتش تزار وارد آورند.

این بود که داود خان دولوی قاجار بعد از حرکت سواران افشار، با مجموع پیادگان خود به راه افتاد که حمله سواران افشار را تقویت و تکمیل نماید.

سواران افشار بعد از اینکه به جناح راست ارتش تزاری رسیدند با یک عده کودک یا یک عده سربازان تازه‌کارو جنگ‌ندیده طرف نبودند.

آنها روبروی خود حریفی داشتند که جنگ آزموده بود و در بین توپچی‌ها و مستحفظین توپهای ژنرال دالوف سربازانی دیده می‌شدند که سبیل سفید داشتند و عمر خود را در میدانهای جنگ گذرانیده و به سالخوردگی رسیده بودند.

آن گونه سربازان نمی‌ترسیدند و از نزدیک شدن خصم نمی‌لرزیدند.

در راس آنها افسری بود چون ژنرال دالوف خونسرد و دلیر. او هم مردی نبود که از حمله سواران افشار وحشت داشته باشد. سواران افشار با خصمی پیکار می‌کردند که به سهولت متزلزل نمی‌گردید. معهذا آن سواران دلیر توانستند که هفده توپ تزاری را در آن حمله از کار بیندازند، اما آن موفقیت از لحاظ ساکت کردن توپها برای ایرانیان گران تمام شد. چون از چهارصد سوار افشار و چهارصد پیاده عبدالملکی که پیشآهنگ حمله جناح چپ ایرانیان بودند، فقط یک نفر مراجعت کرد و دیگران در آن روز به قتل رسیدند یا طوری مجروح شدند که توانائی ایستادن و به جنگ ادامه دادن برای آنها باقی نماند یا در میدان جنگ از شدت جراحات و خونریزی مردند.

جهانشاه افشار فرمانده سی ساله سواران، بعد از این که به توپخانه رسید، طوری رکاب بر اسب کشید که گوئی در یک میدان مسابقه اسب دوانی حرکت می‌کند.

با او ده نفر و به روایتی پانزده سوار بودند که مانند او با حداعلای سرعت حرکت اسب در وسط سربازان تزاری پیش می‌رفتند.

جهانشاه افشار و کسانی که با او بودند، نیزه‌های بلند در دست داشتند و چون مرکوب آنها با سرعت زیاد حرکت می‌کرد، پیکان نیزه به هر سرباز که اصابت می‌نمود او را سوراخ می‌کرد و به زمین می‌انداخت و جهانشاه افشار لحظه‌ای عنان اسب را می‌کشید که بتواند نیزه خود را از جسد سرباز تزاری بیرون بیاورد و بعد به حرکت ادامه می‌داد.

آن عده ده نفری یا پانزده نفری بر اثر اینکه تحت تأثیر غیرت و هیجان ناشی از شرکت در جنگ قرار گرفتند، فراموش کردند که برای چه منظور حمله نمودند.

جهانشاه افشار و سربازانش رفتند تا این که توپخانه ژنرال دالوف را از کار بیندازند.

اما چون خونشان به جوش آمده بود، از حدود توپخانه تجاوز کردند و وارد صفوف پیادگان شدند.

ژنرال دالوف سوار بر اسب بود و چند افسر در عقب وی قرار داشتند و فرمانده جناح راست ارتش تزاری با دوربین یک چشم وضع جنگ را می‌نگریست و وقتی حمله سواران افشاری را دید خطاب به افسرانی که با او بودند گفت؛ این سواران می‌خواهند خودکشی کنند.

جهانشاه افشار که به اتفاق چندین سوار از وسط پیادگان ارتش تزاری می‌گذشت، نیزه‌اش را در جسد یکی از سربازانی که به دست وی سوراخ شده بود به جا گذاشت و به مناسبت زور اسب و سرعت حرکت مرکوب، نتوانست که نیزه را از بدن مضروب خارج کند.

لذا شمشیر از غلاف کشید و در حالی که همچنان اسب را می‌جهانید با شمشیر راه خود را می‌گشود.

اما چون آن عده ده یا پانزده نفری وسط پیادگان ژنرال دالوف، راه را می‌گشودند و جلو می‌رفتند، به سهولت هدف گلوله قرار می‌گرفتند.

ژنرال دالوف، به وسیله دوربین شمشیرزدن جهانشاه افشار را می‌دید و به افسرانی که با او بودند و هر یک از آنها دوربینی داشتند گفت؛ این مردی دلیر است و مثل اینکه قصد دارد خود را به ما برساند.

اما جهانشاه افشار نمی‌خواست که خود را به ژنرال دالوف برساند، برای اینکه وی را نمی‌دید.

آن مرد دلیر دوربین نداشت تا این که بتواند از دور ژنرال دالوف و اطرافیانش را ببیند و اگر هم دوربینی می‌داشت در میدان جنگ نمی‌توانست از آن استفاده نماید.

سوارانی که با او می‌آمدند، هدف گلوله قرار می‌گرفتند و می‌افتادند و اسب بی‌صاحب آنها از طرف پیادگان تزاری به غنیمت گرفته می‌شد.

اما جهانشاه افشار با اینکه دو گلوله خورده بود نیفتاد.

یک گلوله ساق پای راست او را سوراخ کرد، بدون اینکه استخوان پا را درهم بشکند.

از آن جراحت خون می‌ریخت و شکم اسب جهانشاه افشار از خون پای وی سرخ شده بود.

جهانشاه افشار چند مرتبه پای راست خود را تکان داد ولی چون عضلات پای او از زانو به پائین در یک قسمت متلاشی شده بود، نمی‌توانست پای خود را از زانو به پائین مورد استفاده قرار بدهد و در واقع، دیگر نمی‌توانست از پای راست خود استفاده کند و اگر از اسب فرود می‌آمد، ناگزیر باید روی زمین دراز بکشد و حتی قادر نبود که به طور عادی بنشیند.

یک گلوله دیگر تهی‌گاه چپ او را سوراخ کرد بدون اینکه شکافی در قفسه سینه ایجاد شود و دستگاه تنفس را از کار بیندازد.

از آن زخم هم خون خارج می‌شد و شلوار و زین و نمد زین اسب جهانشاه افشار را خیس کرده بود.

معهذا آن مرد شمشیر می‌زد و پیش می‌رفت.

دالوف به افسرانی که با او بودند گفت؛ سوارانی که با این مرد بودند کشته شدند، ولی او هنوز شمشیر می‌زند و تعجب می‌کنم که چطور تا این لحظه زنده مانده است.

از آن به بعد، جهانشاه افشار، نزدیک سی متر دیگر راه پیمود و یک گلوله به پیشانی اسب وی اصابت کرد و اسب افتاد و جهانشاه افشار به مناسبت از کار افتادن یک پا نتوانست خود را از زیر تنه اسب نجات بدهد.

دالوف به یکی از افسران گفت؛ بروید و این مرد را اگر زنده است نزد من بیاورید که بدانم کیست؟

افسر مزبور رفت و جهانشاه افشار را از زیر تنه اسب بیرون آوردند و چون نمی‌توانست راه برود، او را روی دست نزد ژنرال دالوف بردند.

جهانشاه افشار جان داشت و می‌توانست حرف بزند. سردار روسی از او پرسید؛ آیا زبان روسی می‌داند؟

در آن دوره، در ایران، صاحب‌منصبان کشوری و افسران لشکری آن جمله را می‌فهمیدند.

جهانشاه افشار هم فهمید که دالوف چه می‌گوید و جواب داد؛ من زبان روسی نمی‌دانم، ولی می‌توانم با زبان فارسی یا آذری صحبت کنم.

جهانشاه افشار اطلاع داشت که عده‌ای از افسران تزاری که در قفقازیه به سر می‌برند زبان آذربایجانی را می‌دانند.

ژنرال دالوف با جهانشاه افشار صحبت کرد و از اسم و رسمش پرسید و دریافت که وی از روسای طوائف افشار است که در خمسه سکونت دارند و گفت:

با این که دشمن ما هستید و حمله کردید تا سربازان ما را به قتل برسانید، من شجاعت شما را تحسین می‌کنم و دستور می‌دهم که شما را مورد مداوا قرار بدهند، مشروط بر اینکه به من قول بدهید که بعد از این که معالجه شدید با ما نجنگید.

جهانشاه افشار گفت، شما خود یک سرباز دلیر هستید و آیا بعد از اینکه به دست دشمن اسیر شدید، می‌توانید یک چنین قول را به دشمن بدهید که بعد از معالجه با او نجنگید؟

ژنرال دالوف گفت، جواب شما را هم مثل شجاعت شما پسندیدم و از شما قول نمی‌گیرم و می‌گویم که شما را مورد مداوا قرار بدهند جهانشاه افشار را به عقب جبهه بردند و مورد مداوا قرار دادند و هنگامی که ارتش تزاری عقب‌نشینی کرد، آن مرد دلاور و فرمانده میهن‌پرست ایرانی را به مناسبت این که هنوز مداوا نشده بود با خود بردند.

زخم پای راست جهانشاه افشار مبدل به قانقاریا گردید و جراحی که معالج جهانشاه بود به او گفت که برای حفظ جان شما باید پای مجروح را از زانو به پائین قطع کرد.

جهانشاه افشار گفت؛ قطع کنید. و روزی که جراح پای آن مرد دلیر را قطع کرد جهانشاه افشار حتی تکان نخورد تا چه رسد به این که ناله نماید و قطع یک پا، در آن موقع که داروی بی‌هوش کردن و بی‌حس کردن وجود نداشت عملی بود که دلیرترین شجاعان را وادار می‌کرد که فریاد بزند.

جراح هنگام بریدن پا، عضلات را با سرعت می‌برید، ولی نمی‌توانست که استخوان پا را مانند عضلات با سرعت ببرد و اره‌ای به دست می‌گرفت و استخوان پا را اره می‌کرد و استخوان هم در بدن انسان، بیش از عضلات حساس است و وقتی آسیبی بر آن وارد می‌آید زیادتر تولید درد می‌نماید و دیگر با خواننده است که بسنجد مردی که برای قطع پا مورد عمل جراحی قرار می‌گرفت چه اندازه درد را باید تحمل کند و همین مسئله درد بود که جراحان قدیم را وادار می‌کرد تا آنجا که ممکن است با سرعت عمل کنند تا این که بیمار کمتر متحمل رنج شود، ولی امروز که انواع داروهای بیهوش کردن و بی‌حس کردن وجود دارد، جراحان بدون شتاب عمل می‌کنند و یکی از علل موفقیت در اعمال جراحی در این دوره همین است که جراح مجبور نیست با سرعت عمل نماید و بر اثر شتاب دچار اشتباه شود.

زخم تهی‌گاه جهانشاه افشار بهبود یافت، اما از پای راست محروم گردید و با این که قول آزادی به وی داده شده بود، بعد از این که بهبود یافت آزادش نکردند، مگر در موقع مبادله اسیران که وی را مبادله نمودند و از هشت صد سوار و پیاده که در آن روز برای از بین بردن توپهای ژنرال دالوف مبادرت به حمله کردند، فقط جهانشاه افشار آن هم با یک پا مراجعت کرد.

گفتیم که داودخان دولوی قاجار برای حمایت از کسانی که مأمور حمله کرده بود، تمام جناح چپ ایرانیان را به حرکت درآورد و در همان موقع عباس میرزا در قلب جبهه ایرانیان به قلب جبهه تزاری که سیسیانوف (فرمانده کل نظامی روسیه در جنگ با ایران) فرماندهی آن را بر عهده داشت حمله کرد و مصطفی‌قلی‌خان فرمانده جناح راست ایرانیان نیز به جناح چپ قشون تزاری به فرماندهی ژنرال (وروزف) حمله‌ور شد.

سربازان ژنرال (وروزف) موژیک یعنی از دهقانان روسی و از زارعین منطقه ولگای جنوبی بودند و سربازان جناح راست ایرانیان شاهسون (یا شاهدوست) به شمار می‌آمدند که لااقل سیصد سال سوابق و شعائر جنگی در راه وطن خود ایران داشتند و نام آنها در جنگهای شاه اسماعیل صفوی سرسلسله صفویان جزو طوائف قزلباش برده شده است.

سربازان شاهسون وقتی که به جنگ می‌رفتند امیدوار به چپاول نبودند و نمی‌رفتند تا این که غنیمت جنگی به دست بیاورند، اما خیلی به حفظ نام و اجتناب از ننگ علاقه داشتند.

هر مرد شاهسون که به میدان جنگ می‌رفت می‌دانست که وی یک نفر سرباز شیعة ایرانی و وارث شعائر اجداد خود می‌باشد و باید طوری بجنگد که با نام و حیثیت اجدادش مغایرت نداشته باشد.

کودکان شاهسون از خردسالی سرگذشت‌های مربوط به اجداد خود را می‌شنیدند و رزم‌آزمائی‌های آنان را به خاطر می‌سپردند.

در خانواده‌های شاهسون تاریخ شفاهی موجود بود و اسلاف آنچه از پدران خود راجع به دلیری مردان شاهسون در جنگ‌ها شنیده بودند با وصف پیکارهای خودشان برای اخلاف حکایت می‌کردند و آنها هم بعد از این که بزرگ می‌شدند، آن سرگذشت‌ها را با آنچه خود کرده بودند برای فرزندان خویش حکایت می‌کردند.

بدین ترتیب بعد از هر نسل سرگذشت‌های مربوط به دلیری مردان شاهسون در جنگ‌ها، مفصل‌تر و غنی‌تر می‌شد و آن سرگذشت‌ها که از کودکی به گوش‌ شاهسون‌ها می‌رسید، جزو فطرات آنها می‌گردید و صفت ذاتی آنان می‌شد و نمی‌توانستند غیر از آن عمل کنند.

هر مرد شاهسون که به جنگ می‌رفت، می‌کوشید که اگر نتواند در پیکار برتر از اجداد باشد، لااقل به اندازه آنها شجاعت به خرج بدهد.

یکی از شعائر شاهسون‌ها این بود که مردن در خانه را برای مرد ناپسند می‌‌دانستند، مگر بعد از اینکه لااقل در پنج جنگ شرکت کرده باشد و می‌گفتند (فلان در پنج جنگ شرکت کرده و حق دارد که در خانه بمیرد). آنها مرگ در راه مذهب و کشور شیعه را افتخار می‌دانستند. سربازان شاهسون به امام اول شیعیان تأسی می‌کردند که گفته است: کشته شدن با هزار ضربة شمشیر (در میدان جهاد) برای من از مرگ در بستر آسانتر است.

گرچه‌گاهی اتفاق می‌افتاد که کسانی که در پنج جنگ شرکت نکرده بودند در خانه می‌مردند، اما آن واقعه استثنائی بود و شاهسون‌ها هم می‌فهمیدند مردی که قبل از شرکت در پنج جنگ در خانه مرده گناه ندارد.

زیرا وقتی اجل می‌آید، پیشاپیش، مرد اجل زده را از آمدن خود مستحضر نمی‌کند.

چون مردان شاهسون به جنگ می‌رفتند، به حکم اجبار تمام کارهای خانواده بر عهده زنان قرار می‌گرفت و آن‌ها با سرمایه‌ای که مردان در اختیارشان می‌گذاشتند، معاش خانواده را از راه کشاورزی و پرورش دام و بافتن قالی و گلیم و پارچه تأمین می‌نمودند و فرزندان را پرورش می‌دادند.

اسلحه شاهسون‌ها در جنگ و از جمله در جنگ جلگه (اوچ کلیسا) عبارت بود از تفنگ و تپانچه و نیزه و شمشیر و تبر جنگی (تبرزین) و در منازل شاهسون‌ها کاسک (خود) و خفتان و زره و تیر و کمان هم یافت می‌شد.

یک پسر شاهسون از روزی که می‌توانست یک تفنگ را به دست بگیرد، فن تیراندازی را فرا می‌‌گرفت و از روزی که قادر بود که شمشیری و نیزه‌ای را به حرکت درآورد، از فن شمشیر بازی و نیزه‌بازی برخوردار می‌گردید.

آموزگار هر پسر پدرش بود و اگر پدر نداشت، برادر بزرگتر و هرگاه برادر نداشت، عمو یا دائی‌اش آموزگار وی می‌گردید.

آنچه در مورد شاهسون‌ها می‌گوئیم، در آن دوره در مورد سایر طوائف قدیمی ایران هم تا اندازه‌ای صدق می‌کرد و در تمام طوائف، بیش  یا کم، فنون جنگی را به پسران می‌آموختند و سرگذشت‌های دلاوری اسلاف را برای اخلاف نقل می‌کردند، ولی شاهسون‌ها از این حیث برتر بودند و سنت و شعائر مخصوص داشتند.

در مقابل سربازان شاهسون‌ها در آن روز سربازان پیاده ژنرال وروزف قرار داشتند گفتیم که از روستائیان منطقه جنوبی ولگا به شمار می‌آمدند.

آنها سرباز دائمی بودند و بر اثر طول مدت تعلیمات نظامی و شرکت در جنگهای روسیه و عثمانی ورزیدگی و شجاعت داشتند، اما دارای شعائر و ایمان سربازان شاهسون نبودند.

سربازان پیاده ژنرال وروزف برای (تزار) می‌جنگیدند و هر روز به آنها دوبار غذا داده می‌شد و هر ماه مبلغی کم به عنوان مستمری به آنها می‌پرداختند، آنها می‌دانستند که تا آخرین روز زندگی سرباز هستند و اگر ابراز شجاعت نمایند، ممکن است سرجوخه و بعد گروهبان بشوند، ولی از آن مرتبه بالاتر نخواهد رفت، زیرا (موژیک) می‌باشند و موژیک نمی‌تواند افسر شود.

از هر یک صد نفر سرباز حداکثر ده نفر، بعد از یک دوره خدمت طولانی به گروهبانی می‌رسیدند و بقیه همچنان سرباز باقی می‌ماندند و اگر در جنگ‌ها کشته نمی‌شدند، بعد از سالخوردگی با مستمری یک سرباز از خدمت مرخص می‌گردیدند و به روستای خود می‌رفتند تا اینکه در آنجا زندگی را به درود بگویند.

بین افسران و سربازان موژیک ارتش تزاری هیچ نوع رابطه الفت وجود نداشت.

در دوره‌های بعد بر اثر ورود ارتش فرانسه به کشور روسیه، و نفوذ آداب و رسوم و طرز فکر ملل مغرب اروپا، آن وضع قدری تعدیل شود و در جنگ جهانی اول، رفتار افسران با سربازان ارتش تزاری بهتر از گذشته گردید. معهذا از لحاظ اصول فرق نکرد.

در ارتش تزاری بالاخص در دوره‌ای که مورد بحث است، رابطه یک افسر و سربازان ابواب جمع او را فقط یک چیز مشخص می‌کرد و آن هم عبارت بود از (کنوت) یعنی شلاق.

در ارتش تزاری روسیه کوچکترین خلاف سرباز مستلزم مجازات شلاق زدن بود و بدون استثناء و ترحم سرباز متخلف را به شلاق می‌بستند و سربازان موژیک از ترس شلاق تخلف نمی‌کردند و سربازان جوان موژیک از ترس شلاق، در میدان جنگ پیکار می‌کردند.

در این صورت نباید حیرت کرد که چرا در بعضی از جنگ‌ها، سربازان ارتش تزاری، با طرزی حیرت‌آور تسلیم می‌شدند و از جمله در جنگ جهانی اول یک میلیون و نیم سرباز تزاری که تحت فرماندهی دو سردار به اسم (سامسونوف) و (رنه‌کامف) می‌جنگیدند، در منطقه معروف ( تانن‌برک) واقع در مشرق اروپا، تسلیم ارتش آلمان به فرماندهی هندنبورک شدند، در صورتی که آن یک میلیون و نیم نفر هرگاه فقط هر سرباز یک تیر به طرف ارتش آلمان شلیک می‌کرد جلوی آن ارتش را می‌گرفت.

مقابل سربازان موژیک ژنرال وروزف سربازانی چون شاهسون‌ها بودند که از شلاق نمی‌ترسیدند، برای این که بین آنها شلاق زدن و به طور کلی تنبیه وجود نداشت و افسران یعنی سران طوائف، سربازان را دوست داشتند و سربازان هم سران طوائف را.

بین شاهسون‌ها کسی برای این نمی‌جنگید که شبانه‌روزی دو وعده غذا دریافت کند و در آخر ماه مبلغی قلیل مستمری دریافت نماید. مردان شاهسون برای این می‌جنگیدند که مثل اجداد خود از آب و خاک خویش دفاع نمایند و نگذارند که بیگانه به خاک وطن آنها دست بیندازد و مقررات و مذهب خود را بر آنها تحمیل کند.

مردان شاهسون خردمند بودند. آنها دوستدار جنگ نبودند ولی وقتی جنگ پیش می‌آمد، واقعیت را با چشمهای باز می‌نگریستند و نمی‌خواستند که با پندار و وهم خود را فریب بدهند و می‌فهمیدند که ترسیدن از جنگ خطر آن را از بین نمی‌برد و برعکس خصم را جری‌تر می‌نماید و راه از بین بردن خطر جنگ فقط این است که سلاح به دست بگیرند و به استقبال آن بروند.

در قدیم بین ایرانیان گفته می‌شد که شاهسونها هفت جان دارند و به همین جهت از پیکارهای هولناک جان به در می‌برند.

ولی این طور نبود و آن مردان هم مثل دیگران فقط یک جان داشتند و اگر گلوله‌ای به قلبشان اصابت می‌کرد یا نیزه‌ای سینه‌شان را سوراخ می‌نمود به قتل می‌رسیدند.

اما متوجه شده بودند که در میدان جنگ باید دلیر بود. آنها ایمان قوی داشتند و به همین خاطر از مرگ در راه دین و وطن خود نمی‌ترسیدند.

هر مرد شاهسون به پسرخود می‌گفت: ( به پیشواز مرگ برو تا از آن وحشت نداشته باشی) و این اندرز از مؤثرترین وسایل غلبه بر ترس است.

شاهسون‌ها این حقیقت را دریافته بودند که آنچه مرگ را وحشت‌آور می‌کند، ترس از آن است نه خود مرگ، و مرگ که قطع پیوند جسم و جان می‌باشد بدون درد و رنج است و اگر از مرگ وحشت نداشته باشند، چیزی می‌شود عادی و به همین جهت در جنگها به پیشواز مرگ می‌رفتند تا اینکه از آن وحشت نداشته باشند.

شعار شاهسون مشعر بر اینکه باید به پیشواز مرگ رفت تا اینکه از آن ترس نداشت، چیزی است که در جنگ جهانی دوم ژنرال (هونت زیگر) فرانسوی به سربازان ابوابجمع خود گفت.

ژنرال مزبور که اهل ایالت آلزاس بود و به همین جهت اسمش شبیه به اسامی آلمانی است (زیرا قسمتی از مردم آلزاس به زبان آلمانی تکلم می‌کنند) در جنگ جهانی دوم، فرماندهی یک ارتش فرانسوی را برعهده داشت و هم اوست که از طرف دولت فرانسه قرارداد متارکه جنگ را با آلمانیها امضا کرد و گفت: مردم نظامیان را جنگ‌طلب می‌خوانند در صورتی که ما نظامیان صلح‌خواه هستیم و دلیلش این است که جنگ را پیوسته مردان سیاسی شعله‌ور می‌نمایند و ما نظامیها با امضای متارکه جنگ آن را خاتمه می‌دهیم.

وقتی دولت آلمان در دهم ماه مه سال 1940 میلادی حمله معروف خود را از راه بلژیک و لوکزامبورگ به ارتش فرانسه آغاز کرد، ژنرال هونت‌زیگر در اعلامیه‌ای خطاب به سربازان خود چنین اظهار نمود:

( من به تو ،‌ای سرباز، نمی‌گویم که نباید بترسی، برای اینکه ترس، مثل گرسنگی و تشنگی و خشم از غرائز است و انسان نمی‌تواند، جلوی ترس را بگیرد، ولی وظیفه سرباز این است که برترس غلبه نماید و بهترین وسیله غلبه بر ترس، استقبال از مرگ است).

بی‌مناسبت نیست بگوئیم ارتشی که تحت فرماندهی ژنرال هونت‌زیگر بود، تسلیم نشد مگر بر حسب امر فرمانده نیروهای مسلح فرانسه ( که در آن موقع ژنرال ویگان بود) و به همین جهت هونت زیگر مأمور شد که از طرف دولت فرانسه قرارداد متارکه جنگ با آلمان را امضا کند، زیرا دولت فرانسه می‌دانست که آلمانی‌ها او را محترم می‌شمارند.

سربازانی که در جناح راست ایرانیان پیکار می‌کردند، به تقریب همه جوان بودند. چون بین آنها یک سرباز پنجاه ساله نبود و مردان پنجاه ساله شاهسون از جمله کسانی به شمار می‌آمدند که در پنج جنگ شرکت کرده بودند و لذا می‌توانستند ( در خانه خود بمیرند).

یکی از ابزار جنگ شاهسونها سپر بود، اما نه مانند سپرهای فلزی یا چرمی ادوار قدیم که سنگین یا گران تمام می‌شد.

شاهسون‌ها سپرهایی از چوب داشتند و بعضی از آن‌ها خود سپرهای خویش را می‌ساختند و بعضی دیگر به بهای نازل آن سپر چوبی را از نجارها خریداری می‌کردند.

روزی که شاهسونها به حرکت درآمدند، مصطفی‌قلی‌خان فرمانده آنها به مردان گفت که سپرها با خود بردارند و اظهار نمود گرچه حمل سپرها قدری زحمت دارد، ولی شما کسانی نیستید که از قدری زحمت ناتوان شوید و من پیش‌بینی می‌کنم که اگر جنگی درگرفت، سپر به درد شما خواهد خورد.

سایر واحدهای قشون عباس میرزا سپرهای مزبور را با شوخی تلقی می‌کردند و می‌گفتند بدون فایده است و سربازان شاهسون جواب می‌دادند که اگر دیدیم بدون فایده است سپرها را می‌شکنیم و در اجاق زیر دیگ می‌گذاریم و با شعله‌اش غذا می‌پزیم.

در دوره‌های گذشته که سربازان وظیفه وجود نداشتند، اتفاق می‌افتاد که سربازان مسن‌تر از پنجاه سال در جنگ شرکت می‌کردند و در نیمه اول قرن بیستم در اروپا نیز سربازانی که بیش از چهل سال داشتند در جنگ شرکت کردند، در صورتی که جزو سربازان وظیفه محسوب می‌شدند.

بخصوص در کشور فرانسه عده‌ای زیاد از سربازان که در سال 1939 میلادی بسیج شدند و به میدان جنگ رفتند، بیش از چهل سال داشتند و آنها در جنگ اول جهانی هم سرباز وظیفه بودند و در جنگ شرکت کردند و در سال 1919 میلادی مرخص شدند و بار دیگر در سال 1939 میلادی آنها را  خواندند و به میدان جنگ فرستادند.

جوانی سربازان جناح راست ایرانیان هم از عوامل نیرومندی آن جناح بود. وقتی مصطفی قلی‌خان فرمانده جناح راست ایرانیان فرمان حمله را صادر کرد، سربازان شاهسون به راه افتادند.

ارتش تزاری در جناح چپ خود توپ نداشت، ولی سربازان آن جناح طوری آماده پذیرفتن ایرانیان شدند که مثل این بود که توپ داشته باشند.

چون پیادگان ژنرال (وروزف) آرایش تیراندازی دائمی را احراز کردند و دسته‌ای از آنها روی زمین برو درافتادند، در حالی که تفنگها را مقابل خود گرفته بودند.

دسته‌ای دیگر پشت آنها یک زانو بر زمین زده،‌ آماده برای تیراندازی بودند و دسته دیگر در قفای دسته دوم ایستاده، تفنگها را در دست داشتند.

در آن ساعت بود که ارزش سپرهای چوبی سربازان شاهسون معلوم گردید.

اگر آنها بدون سپر به سوی جناح چپ ارتش تزاری می‌رفتند، متحمل تلفات بسیار سنگین می‌شدند.

گرچه آنها هم تفنگ داشتند و می‌توانستند به نوبه و به طور مسلسل تیراندازی کنند، ولی آنان در حال حرکت بودند و سربازان ژنرال وروزف حرکت نمی‌کردند.

سربازان ایرانی در حال حرکت نمی‌توانستند به دقت تیراندازی نمایند، در صورتی که سربازان ژنرال وروزف با دقت شلیک می‌کردند.

این بود که سربازان جناح چپ ارتش تزاری از لحاظ نشانه زنی بر سربازان ایرانی مزیت داشتند.

در آن روز، تنها چیزی که مانع از این شد سربازان جناح راست ایرانیان متحمل تلفات سنگین شوند همان سپرها بود.

سپرهای مزبور وسعت نداشت و سربازان جناح راست ایرانیان را به خوبی حفظ نمی‌کرد، اما وقتی دو زانو را بر زمین می‌گذاشتند و سپر را مقابل خود می‌گرفتند مانع از اصابت گلوله به آنها می‌شد.

معلوم است که پیشروی با این ترتیب در حالی که گلوله می‌بارد سریع نیست و سربازان جناح راست ایرانیان نمی‌توانستند خود را به سرعت به جناح چپ ارتش تزاری برسانند.

وروزف پیش‌بینی نمی‌کرد که سربازان ایرانی برای حفاظت خود از وسیله‌ای استفاده نمایند که جزو وسائل جنگ دوره شمشیر و نیزه بود نه دوره اسلحه آتشین، او افسری را نزد ژنرال سیسیانوف فرستاد و از او توپ خواست.

ولی در همان موقع ایرانیان برای ساکت کردن توپهای سیسیانوف به جناح راست او حمله می‌کردند و فرمانده ارتش تزاری نمی‌توانست درخواست وروزف را اجابت نماید و برایش توپ بفرستد.

طرز نزدیک شدن سربازان جناح راست ایرانیان به جناح چپ ارتش تزاری این طور بود که می‌دویدند و بعد به زمین می‌نشستند و خود را در پناه سپرها قرار می‌دادند و بعد از چند لحظه باز برمی‌خاستند و می‌دویدند، هر دفعه که سربازان از جا برمی‌خاستند و می‌دویدند تا اینکه خود را به جناح چپ قشون تزاری برسانند عده‌ای از آنها تیر می‌خوردند و می‌افتادند.

اما برای اینکه در میدان جنگ نمانند همقطارانشان آنها را به عقب می‌بردند و به عده‌ای که در عقب جبهه متصدی زخم‌بندی بودند می‌سپردند.

آن اولین بار بود که در ارتش ایران یک سازمان بهداری مخصوص وجود داشت که مجروحین را مورد مداوا قرار می‌داد و تا آن موقع ارتشهای ایران، بدون سازمان بهداری مخصوص به جنگ می‌رفتند و ذکر این نکته ضروری است که سازمان مذکور در شبی که روز بعد جنگ اوچ کلیسا شروع شد به وجود آمد.

به این ترتیب که در آن شب عباس میرزا به سرداران خود گفت شنیده‌ام که در ارتش تزاری عده‌ای هستند که در موقع جنگ عقب جبهه قرار می‌گیرند و زخمی‌ها را مورد مداوا قرار می‌دهند و مانع از این می‌شوند که آنها بر اثر این که مورد مداوا قرار نمی‌گیرند به هلاکت برسند و ما هم باید همین کار را بکنیم و فردا در پشت هر قسمت از قشون عده‌ای را بگماریم که مجروحین را مورد مداوا قرار بدهند و مانع از مرگشان بشوند.

در آن روز تا آنجا که ممکن بود مجروحین را از میدان جنگ خارج کردند و به عقب واحدهای بزرگ رساندیند که مورد مداوا قرار بگیرند.

ولی بعد  از اینکه فریقین درهم ریختند، خارج کردن مجروحین از میدان جنگ امکان‌پذیر نشد و عده‌ای از زخمیها زیرپاها لگدمال شدند.

در حالی که سربازان جناح راست ایرانیان به سوی جناح چپ ارتش تزاری می‌رفتند عباس میرزا فرمانده قلب جبهه ایرانیان هم مبادرت به حمله کرد.

تاکتیک عباس میرزا در آن روز، عین تاکتیک دالوف در جناح راست جبهه تزاری بود.

به این ترتیب که دستور داد پانزده ارابه توپ او را با چهار پاره پر کنند و به سوی قلب جبهه تزاری که سیسیانوف آنجا بود حرکت نمایند و یک در میان توپها را شلیک کنند و سربازان در عقب توپها به حرکت درآیند.

عباس میرزا هم می‌خواست توپها را طوری شلیک کند، که همواره چند توپ پر وجود داشته باشد.

او هم هنگام پر کردن توپها گرفتار اشکالی می‌شد که دالوف دچار آن می‌گردید یعنی وقتی توپها به تیررس خصم می‌رسید، توپچی‌هایش در موقع پرکردن توپ تیر می‌خوردند.

این را هم باید گفت با اینکه توپ یک سلاح مؤثر شده بود، به مناسبت اینکه زود گرم می‌شد از کار می‌افتاد و نه ارتش تزاری می‌توانست مدتی طولانی از توپ استفاده کند نه ارتش ایران.

کافی بود که توپ را سه بار بدون انقطاع پر کنند و شلیک نمایند تا مرتبه چهارم نتوان آن را پر کرد. یکی از علل شلیک توپها به طور متناوب، همین بود که فرصت بدهند تا توپ سرد شود.

پیادگان عباس میرزا که در عقب توپ ها به راه افتادند، خود را برای حمله آماده کردند.

سیسیانوف که می‌دانست اگر توپهای عباس میرزا به تیراندازی ادامه بدهد، تلفات سنگین بر سربازانش وارد خواهد آمد، دسته‌ای از سواران قزاق اهل منطقه (کوبان) را مأمور کرد که به توپخانه عباس میرزا حمله‌ور شوند و توپ‌ها را از کار بیندازند.

قزاقهای کوبان که از لحاظ نژادی جزء قزاقهای بومی و کوهی و خشن به شمار می‌آمدند حمله کردند و توانستند که مستحفظین توپها را به قتل برسانند اما نتوانستند که توپها را از کار بیندازند، برای اینکه عباس میرزا فرمان عقب‌نشینی توپها را صادر کرد، صدور آن فرمان در آن موقع عاقلانه بود، چون سبب شد که شاهزاده جوان توانست توپهای خود را حفظ کند و در غیر آن صورت توپهایش از کار می‌افتاد.

توپچی‌ها که توپها را با زور بازوان به طرف جلو می‌راندند، بعد از دریافت فرمان عقب‌نشینی توپها را به طرف عقب راندند و نیروی پیاده عباس میرزا جای توپها را پر کرد و سواران قزاق هدف گلوله سربازان پیاده ایرانی شدند و آنهائی که خواستند بگذرند، مواجه با سد سرنیزه‌های ایرانیان که بر سر تفنگ‌ها زده شده بود گردیدند.

سیسیانوف بعد از این که عقب‌نشینی توپ‌های عباس میرزا را دید، سواران قزاق را احضار کرد و آن عده از سواران که هنوز بر پشت اسب بودند مراجعت کردند.

سربازان پیاده عباس میرزا جلوی توپها را گرفته بودند و دیگر تیراندازی به وسیله آن توپها مورد نداشت، خاصه آن که بر اثر عقب‌نشینی توپها از تیررس دور شده بود و دیگر گلوله یا چهارپاره آنها به قلب جبهه ارتش تزاری نمی‌رسید.

در جناح راست ایرانیان شاهسونها بدون بیم از مرگ، با شمشیر و تبر با سربازان ژنرال و روزف پیکار می‌کردند و طوری بی‌محابا می‌جنگیدند که مصطفی قلی‌خان فرمانده جناح راست ایرانیان از بیم آن که اکثر مردانش کشته شوند، به سربازان دستور داد احتیاط کنند و خود را به کشتن ندهند.

مردان شاهسون‌ جلوی خود را از سربازان تزاری خالی می‌کردند و پیش می‌رفتند و پیشرفت آنها در جناح چپ قشون تزاری یک شکاف به وجود آورد و قسمتی از سربازان ژنرال وروزف، اگر وروزف فرمان عقب‌نشینی آنها را صادر نمی‌کرد، چون از قسمت اصلی جدا بودند تا آخرین نفر به قتل می‌رسیدند اما بر اثر عقب‌نشینی از مرگ رستند.

عقب‌نشینی آن دسته از سربازان تزاری از مقابل موج حملة دلیرانه شاهسونها گر چه آنان را از مرگ نجات داد، ولی جلوی پیشرفت شاهسون‌ها را نگرفت و سربازانی که به فرماندهی مصطفی‌قلی‌خان می‌جنگیدند، همچنان جلوی خود را خالی می‌کردند و پیش می‌رفتند.

وروزف که خود را در فشار دید، از فرمانده ارتش تزاری کمک خواست.

اما در آن موقع خود سیسیانوف در معرض حمله پیادگان عباس میرزا بود و به وروزف اطلاع داد که وضع جنگ نشان می‌دهد که یک پیکار طولانی را در پیش داریم و خصم قوی‌تر از آن است که تصور می‌کردم و من نمی‌توانم نیروی ذخیره را فدا کنم و اگر نمی‌توانید پایداری کنید و بیم دارید که دشمن به عقب شما برسد، قدری عقب‌نشینی نمائید.

وروزف فرمان عقب‌نشینی را صادر کرد، اما زیاد عقب ننشست. زیرا اگر زیاد عقب می‌رفت قسمت شرقی نیروی سیسیانوف یعنی قسمت شرقی قلب ارتش تزاری را بدون حفاظ می‌گذاشت و ایرانیان قلب ارتش مزبور را محاصره می‌کردند.

در قلب دو قشون هم جنگ طوری ادامه داشت که برای هیچ یک از ما دو موفقیت محسوس به نظر نمی‌رسید.

اما در جناح راست ایرانیان که جناح چپ ارتش تزاری باشد موفقیت به طور محسوس با ایرانیان بود و شاهسون‌ها توانستند که جناح چپ ارتش تزاری را متزلزل کنند.

سیسیانوف فرمانده ارتش تزاری دریافت که پیادگان شاهسون برتر از پیادگان ژنرال وروزف هستند و نمی‌توانند مقابل آنها طوری پایداری نمایند که مانع از پیشرفتشان بشوند.

سربازان روستائی ژنرال وروزف کشته می‌شدند بدون اینکه بتوانند پیشرفت شاهسون‌ها را متوقف نمایند، در صورتی که شاهسون‌ها دیگر سپر نداشتند و سپرهای خود را به عقب فرستاده بودند که شاید مرتبه‌ای دیگر به کار آید.

سیسیانوف گزارشی دیگر از وروزف دریافت کرد و آن مرد باز درخواست کمک نمود، فرمانده جناح چپ به سیسیانوف گفت؛ فشار دشمن به قدری زیاد است که او باز مجبور به عقب‌نشینی خواهد شد و اگر دوباره عقب‌نشینی کند، دشمن، قلب جبهه را محاصره خواهد نمود و عده‌ای از سواران را بفرستید تا این که جلوی دشمن را بگیرد.

ولی سیسیانوف نمی‌خواست سوارانی را که در ذخیره داشت فدا کند.

جنگ از بامداد تا آن موقع که ساعتی از ظهر می‌گذشت طول کشیده بود و ایرانیان برتری داشتند و توانستند که مانور خود را بر ارتش تزاری تحمیل کنند و اگر ابری سیاه از مشرق نزدیک نمی‌شد و برق نمی‌جست و رعد نمی‌غرید و رگبار نمی‌بارید بعید نبود که در آن روز ایرانیان به کلی جناح چپ ارتش تزاری را از بین ببرند.

ولی نزول رگبار شدید که به زودی زمین را مبدل به باطلاق کرد، جنگ را سست و آن گاه متوقف نمود.

منطقه اوچ کلیسا از نقاط باران‌ریز ایران در آن روزگار بود و در آنجا بعضی از سال‌ها در نیمه دوم، دومین ماه بهار (اردیبهشت) برف می‌بارید و آن رگبار در آن فصل یک چیز عادی به شمار می‌آمد.

رگبار تند و طولانی که تا غروب تجدید هم شد نمی‌گذاشت که سربازان تفنگ خود را پر کنند و مانع از این می‌گردید که از اسلحه دیگر به خوبی استفاده نمایند.

باروت همین که از دبه خارج می‌شد، قبل از اینکه وارد لوله تفنگ شود بر اثر باران خیس و خراب می‌شد و سربازان در گل می‌لغزیدند و به زمین می‌خوردند.

این بود که سربازان هر دو جبهه فهمیدند که باید جنگ را متارکه کنند و به دستور عباس میرزا و سیسیانوف تماس بین سربازان دو جبهه قطع شد و ایرانیان و سربازان تزاری از هم فاصله گرفتند.

به هر نسبت که دو قشون از هم فاصله می‌گرفتند و عقب می‌رفتند کشته‌های خود را از میدان جنگ می‌بردند، زیرا می‌دانستند بعد از این که شب فرود آمد اجساد طعمه کفتارها خواهد شد.

معهذا بعد از این که قدری از شب گذشت زوزه منحوس کفتارها به گوش رسید و معلوم شد که در میدان جنگ اجسادی به نظر نرسیده و بر اثر تاریکی هوا نتوانسته‌اند آن‌ها را ببینند و از زمین بردارند و با خود ببرند و گرنه کفتارها زوزه نمی‌کشیدند زیرا کفتار تا وقتی که وجود لاشه را حس نکند زوزه نمی‌کشد.

یک نوع زوزه دیگر هم از کفتار شنیده می‌شود و آن زوزه کفتار نر است که کفتار ماده را صدا می‌زند.

ولی آن زوزه در فصلی بخصوص شنیده می‌شود زیرا کفتار هم مانند جانوران پستاندار دیگر، در فصلی مخصوص جفت‌گیری می‌نماید اما زوزه‌ای که کفتار در آن موقع می‌کشد با زوزه‌ای که برای لاشه از دهانش خارج می‌شود تفاوت دارد.

آن شب که شب بیست و دوم ربیع‌الاول سال 1219 هجری قمری بود، بر ایرانیان به مناسبت رطوبت البسه و سردی هوا بد گذشت ولی سربازان تزاری برخلاف سربازان ایرانی آن شب توانستند البسته خود را خشک کنند برای اینکه خیمه‌هائی داشتند که به نام یورت خوانده می‌شد و گفتیم یورت از یک استخوان‌بندی سبک به وجود می‌آید که اطراف ورودی سقف آن نمد می‌انداختند و می‌توانستند یورت را به سهولت سوار و پیاده کنند و یکی از مزایای یورت، به مناسبت این که پوشیده از نمد بود، اینکه در فصل سرما درون آن گرم می‌شد و هر قدر برف و باران می‌بارید به داخل یورت سرایت نمی‌کرد مشروط بر این که یورتها را در مکانی مرتفع نصب نمایند تا این که آب باران و برف که در سطح زمین جمع می‌شود به داخل یورتها راه نیابد.

ایرانیان یورت را می‌ساختند و می‌توانستند آن را سوار و پیاده کنند ولی در آن سفر جنگی با خود یورت نیاورده بودند.

ولی عباس میرزا فرمانده ارتش ایران در سفرهای جنگی دیگر از یورت استفاده کرد.

در نزدیکی اوچ کلیسا در جلگه، چندین باغ وجود داشت و به مناسبت برودت هوا در آن شب، سربازان دو جبهه، عده‌ای از درختها را افکندند و به اردوگاه بردند و آتش افروختند.

آن شب هر دو جبهه تا صبح مواظب یکدیگر بودند برای این که احتمال می‌دادند که مورد شبیخون قرار بگیرند.

عباس میرزا به سرداران خود گفت به سربازان دستور بدهید که زود استراحت کنند زیرا فردا هم روز جنگ است و اگر استراحت نکنند، نخواهند توانست که بجنگند.

 

 

 

 

 

 

نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

 

هدیه نوروزی " دولت علی اف ها " به مردم ایران شمالی

قانون اساسی ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان / اران ) را به راحتی و با استدلال میتوان قانون اساسی خاندان علی اف ها نامید. این قانون که بعد از فروپاشی شوروی و پیدایش کشوری به نام جمهوری آذربایجان تدوین شده بعد از به قدرت رسیدن حیدرعلی اف ( چهره معروف ک . گ . ب با سابقه  ۵۰ سال خدمت به کمونیسم و شوروی ) در سال ۱۹۹۳ و تصرف مسند ریاست جمهوری در سال ۱۹۹۴ توسط وی بارها تغییر یافته است . یعنی هر بار که شرایط و منافع خاندان علی اف ها اقتضا کرده است دست اندرکاران دولت باکو به آسانی قانون اساسی را تغییر داده اند . چنانکه یکی از تحلیل گران سیاسی باکو در مقاله ای نوشته بود : تغییر اساسنامه یک شرکت تجاری سخت تر از تغییر قانون اساسی در ایران شمالی است.

هنگامی که حیدر علی اف در سال۲۰۰۳ به طرز اسرار آمیزی درگذشت ( بعد از آنکه وی به علت حمله قلبی حین سخنرانی بر زمین افتاد   اعلام شد که وی را به ترکیه برده اند . بعد از مدتی اعلام شد که جهت مداوا به امریکا انتقال داده شده  و مدت چند ماه از چگونگی وضعیت وی  و اینکه زنده است یا مرده ؟ خبری  در رسانه ها منتشر نشد )در مدت همین چند ماه قانون  برای فراهم شدن شرایط جهت سپردن قدرت به الهام علی اف تغییر یافت. فیلمهای مختلفی توسط دولت بازی شد. الهام علی اف که در اوایل دهه ۹۰ یک بازرگان متوسط در مسکو بود و در نمایندگی شرکت اورینت کار میکرد و بعدها معاون شرکت آذ نفت و نماینده پارلمان باکو شد هنگام مرگ پدرش نماینده پارلمان بود. طبق قانون اساسی قبلا در صورت فوت رییس جمهور رییس پارلمان عهده دار ریاست جمهوری میشد اما در این هنگام قانون تغیر یافت و نخست وزیر عهده دار ریاست جمهوری شد. الهام علی اف که در این زمان نخست وزیر نبود . اما جناب نخست وزیر نمایشی ( آرتور راسی زاده ) استعفا کرد و الهام علی اف با تصویب پارلمان نخست وزیر و عهده دار مسوولیتهای ریاست جمهوری شد. بعد هم در انتخابات ! به ریاست جمهوری برگزیده شد ! بعد از رسیدن به ریاست جمهوری دوباره حکم نخست وزیری آرتور راسی زاده را صادر کرد !

در سال ۱۳۸۷ نیز دوباره الهام علی اف برای دومین بار به مدت ۵ سال ریاست جمهوری اش  طی انتخاباتی از نوع علی افی تمدید شد. که در سال ۲۰۱۳ ایندوره به پایان میرسد و مطابق قانون اساسی الهام علی اف نمیتوانست بعد از آن رییس جمهور شود. جهت حل این مشکل باز هم قرار شد قانون اساسی تغییر یابد که الهام علی اف بتواند باز هم رییس جمهور شود! و البته بهانه خوبی هم برای این کار در دسترس است : مساله قره باغ ( قاراباغ پرابلئمی ! )

حدود ۱۵ سال است که با امضای حیدرعلی اف آتش بس میان باکو و ایروان برقرار شده و تاکنون این اتش بس به قوت خود باقی است و طی همین ۱۵ سال دهها بار حیدر و الهام علی اف با پتروسیان و کوچاریان ( روسای جمهور اسبق و سابق ارمنستان ) و سرکیسیان ( رییس جمهور کنونی ) دیدار و مذاکره کرده اند .و تاکنون نیز دولت باکو اقدامی نظامی برای حل مساله قره باغ انجام نداده . اما سران باکو به خاطر بازی در میدان قدرت و سرکوب مخالفین بسیار دویت دارند که شرایط کشور را جنگی تلقی کنند !

طبق تغییرات جدید در قانون اساسی خاندان علی اف ها تا زمانی که در کشور شرایط جنگی حاکم باشد یعنی تا زمانی که مساله قره باغ حل نشده  میتوان انتخابات ریاست جمهوری را به تعویق انداخت ! یعنی تاز مانی که مساله قره باغ حل نشده الهام علی اف رییس جمهور و حاکم بر ایران شمالی خواهدبود. به بیان روشن الهام علی اف ریاست جمهوری خود را با مساله قره باغ گره زده است .و نفع خاندان علی اف در این است که مناقشه قره باغ تا قیامت حل نشود . زیرا اگر این مساله حل شود قدرت علی اف ها در معرض خطر قرار میگیرد.

در آستانه عید نوروز دولت باکو بعد از ماهها فعالیت و تبلیغات و فراهم کردن زمینه انتخابات نمایشی تغییر قانون اساسی رابرگزار کرد و همانطور که پیش بینی میشد اغلب رای دهندگان به تغییر قانون اساسی و تداوم حاکمیتالهام علی اف و خاندان علی اف ها تا زمان نامعلوم رای مثبت دادند ! !

خبر انتخابات نمایشی در ایران شمالی برای استقرار دیکتاتوری دایمی :

در ۲۸ اسفند ۱۳۸۷ همه پرسی اصلاح قانون اساسی در ایران شمالی  برگزار شد که با تایید بیش از 50 درصد از مردم، "الهام علی اف " می‌تواند همچنان در پست ریاست جمهوری این کشور باقی بماند.

 روزنامه «ورمیا نووستی»، چاپ باکو نوشت : جمهوری آذربایجان( ایران شمالی ) در ۲۸ اسفند  شاهد برگزاری همه پرسی در خصوص انجام تغییرات  قانون اساسی بود. در این همه پرسی مردم این جمهوری در مقابل دو انتخاب قرار داشتند: تایید و یا مخالفت با اصلاح 29 بند قانونس اساسی این کشور.
این همه پرسی بر اساس پیشنهاد حزب حاکم یعنی حزب اذربایجان نوین  «ینی آذربایجان» صورت گرفته است.
به نوشته این روزنامه، مهمترین تغییر در نظر گرفته در قانون اساسی  مربوط به لغو محدودیت در حضور یک فرد در پست ریاست جمهوری بیش از دو بار است. این تغییر عملا امکان آن را برای "الهام علی اف "، فراهم می سازد تا رئیس جمهوری مادام العمر ایران شمالی  شود. در واقع این همان اقدامی است که پوتین رییس جمهور روسیه با همه ی اقتدار خویش از انجام ان خودداری کرد.
بر اساس نتایج اولیه بدست آمده، بیش از نیمی از افراد شرکت کننده در همه پرسی روز چهارشنبه، از تغییر قانون اساسی  و ریاست جمهوری دایمی الهام علی اف حمایت کردند.
 
به راستی میتوان سخن تحلیلگر سیاسی باکو را پذیرفت که نوشته بود : تغییر در اساسنامه یک شرکت تجاری به مراتب سخت تر است از تغییر در قانون اساسی جمهوری آذربایجان ( ایران شمالی )
نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

 

پیشه‌وری و حکایت شیفتگی وی به روسیه و کمونیسم از زبان خودش

 

دکتر جاوید عزیزی

 

میرپرویز جوادزاده خلخالی که بعدها نام خود را به «‌میرجعفر پیشه‌وری» تغییر داد و با همین نام به سال 1324 در رأس فرقة دمکرات در آذربایجان ایران قرار گرفت، یکی از کمونیست‌های معروف ایرانی است که در راه اشاعة نهضت کمونیستی در ایران سالها رنج و زندان دید. وی از شیفتگان روسیه و انقلاب بلشویکی روسیه (1917) بود. این سخن بیان واقعیتی است که بارها و بارها به قلم او نوشته شده است. او که شیفتة روسیه و انقلاب ضددینی و ضدآزادی آن بود، سرانجام و پس از سقوط فرقة دمکرات در آذربایجان و فرار وی به شوروی، به فرمان میرجعفر باقراف و با همکاری غلام یحیی دانشیان (از جاسوسان معروف روسیه) کشته شد. علت کشته شدن این کمونیست انقلابی که در راه تأمین منافع روسها، منافع وطنش ایران و هزاران هموطن خود را قربانی کرد، همان علتی است که به واسطة آن صدها تن از پیشتازان کمونیسم بعد از پناهنده شدن به روسیه یا به سیبری تبعید شدند و در شرایط طاقت‌فرسای سیبری و حین کارگری در معادن جان باختند، یا با نقشه‌هایی مانند تصادف در خیابان درگذشتند.

شکی نیست که فرقة دمکرات به عنوان آلتی برای تأمین منافع شوروی به دستور و حمایت مسکو تشکیل شد و هنگامی که تاریخ مصرف این فرقه تمام شد و شرایط سیاسی و منافع مسکو اقتضا کرد، نیروهای نظامی روسیه از خاک ایران عقب‌نشینی کردند و پیشه‌وری و دار و دستة فرقه دمکرات را تنها گذاشتند، پیشه‌وری و عوامل فرقه که پل‌های پشت سر را خراب کرده بودند، مجبور بودند که به آغوش « ‌بهشت زحمتکشان!» و «‌بهشت سوسیالیسم!» یعنی روسیه پناه ببرند. اما پیشه‌وری که عمری در راه بسط انقلاب روسیه در ایران فعالیت کرده بود، از روسها دلسرد شده بود. پیشه‌وری که در دورة حکومت یکساله‌اش شعار « اؤلمک وار، دؤندی یوخ»، ( مرگ هست و بازگشت نه) سرداده بود، و بارها و بارها در سخنرانی‌هایش این شعار را تکرار کرده بود، دیگر در باکو نمی‌توانست به روی عوامل سادة فرقه که روی حرف‌های او حساب کرده بودند، نگاه کند. او پس از فرار به شوروی (آذرماه 1325)، حرفهای اعتراض‌آمیزی دربارة سیاست‌های استالین بر زبان می‌راند و « رفیق استالین» که روزنامة آذربایجان (ارگان فرقه دمکرات) همواره از وی به عنوان «‌ سردار شکست‌ناپذیر» و «‌داهی و نابغه» یاد می‌کرد، کسی نبود که «‌اعتراض» را تحمل کند. پس دستور صادر شد و پیشه‌وری به همان روش معمول یعنی سانحة اتومبیل درگذشت. پیشه‌وری را ابتدا در منطقة پرتی دفن کردند، اما سیاست مسکو ایجاب می‌کرد که حتی از جنازة این کمونیست کهنه‌کار نیز بهره‌برداری کند. بدین جهت بعدها جنازه وی را به گورستان فخری باکو (گورستان مشاهیر) انتقال دادند. پس از دفن حیدرعلی اف در قبرستان فخری، قبر پیشه‌وری درست زیر پای حیدرعلی‌اف ماند و مدتی بعد برای توسعة قبر حیدرعلی‌اف، سنگ قبر و مجسمة پیشه‌وری را نیز جابجا کردند و امروز تنها مجسمه‌ای است که از پیشه‌وری در قبرستان فخری بازمانده و قبر وی نامشخص است. طی سالهای اخیر، برخی از کسانی که از تاریخ عبرت نگرفته‌اند و بلایی را که مردم آذربایجان بر سر تجزیه‌طلبان فرقة‌ دمکرات آوردند، فراموش کرده‌اند، با اشارتها و حمایت‌هایی که از بیگانگان دارند، می‌کوشند تا میرجعفر پیشه‌وری را به عنوان یک فرد مستقل، ضد روس و ضدارمنی معرفی کنند!

بهتر است: ببینیم، خود پیشه‌وری چه می‌گوید!

کتاب « آخرین سنگر آزادی» مجموعة مقالات میرجعفر پیشه‌وری در « روزنامة حقیقت» ارگان اتحادیة عمومی کارگران ایران طی سالهای 1301 ـ 1300 است. این کتاب به کوشش « رحیم رییس نیا» تاریخ پژوه تبریزی تدوین و چاپ دوم آن در سال 1378 توسط نشر شیرازه در تهران منتشر شده است.

با خواندن مطالب پیشه‌وری به وضوح آشکار می‌شود که وی فردی ضد نهضت مشروطه ایران، طرفدار حکومت کمونیستی و شیفتة روسیه بود و با داشناکیسم (افراط‌گری ارمنی) با همان اندازه  مخالف بود که با پان‌ترکیسم و حزب مساوات دست‌نشاندة ترکها در باکو. او از ورود نیروهای ارتش سرخ (ارتش شوروی) به ایران و اشغال وطنش توسط بیگانگان خوشحال و خرسند بود و این اوج شیفتگی او به ایده کمونیسم و روسیه را می‌رساند.

آنچه می‌خوانید صفحاتی از کتاب « سنگر آزادی» است. ابتدا بخشی از نوشتة « رییس نیا» و سپس مقاله‌ای از پیشه‌وری می‌خوانید:

 

مندرج در کتاب: آخرین سنگر آزادی

نوشته : رحیم رییس نیا

جواد زاده احتمالاً در سال 1298 خ به حزب عدالت [حزب تشکیل شده از کارگران ایرانی باکو و دارای تمایلات کمونیستی] پیوسته و در کنفرانس عمومی حزب که در اواسط سال 1919 /1298 برگزار شده، به عضویت کمیتة مرکزی آن برگزیده شده(1) و از شمارة‌ 23 (21 اکتبر 1919/28 مهرماه 1298) روزنامة‌ حریت، ارگان حزب عدالت، که از تاریخ 10 ژوئن 1919/ 20 خرداد 1298 به انتشار آغازید، تا شمارة 73 ، واپسین شمارة‌ آن، که در 24 مه 1920/3 خرداد 1299 منتشر گردید، سردبیری آن را به عهده داشته است.

وی در همین دوره در حریت و روزنامه‌های دیگر کمونیستی چون آذربایجان فقراسی (تنگ‌دستان آذربایجان)، یولداش ( رفیق)، کومونیست، آذربایجان موقت حربی انقلاب کومیته‌سینین اخباری (اخبار کمیتة انقلاب جنگی موقت آذربایجان) و مجلة‌ مشعل و ... ده‌ها مقاله به چاپ رسانده است. البته او مقاله‌نویسی در روزنامة‌ حریت را از پیش از عهده‌دار شدن سردبیری آن و از شماره‌های اولیة آن شروع کرده بود. ضمناً گذشته از مقالات جدی، بعضی طنزهای سیاسی نیز به ویژه در حریت با امضای عجول، که در حقیقت نیز بعدها از آن استفاده کرد، به چاپ رسانده است.

مقالات مذکور، که غالباً به مناسبت موضوعات روز قلمی گردیده‌اند، به طور کلی به دو دسته قابل تقسیم هستند: مقالات مربوط به ایران و مقالات مربوط به انقلاب [بلشویکی] و دولت نوظهور شوروی. موضوع اصلی و برگردان غالب مقالات انقلاب است. او که در [نشریه] « آذربایجان جزو لاینفک ایران» نجات ایران را بسته به تشکیل دولت مقتدر و تشکیل چنان دولتی را درگرو اجرای اصول اساسی حکومت مشروطة عامه می‌دانست، اینک می‌نوشت که « مشروطه و قانون اساسی فعلی به صورتی پوشیده چیزی جز برآورد‌کنندة آرزوهای» مشتی ملاک وخوانین نیست. از همین روی است که ما دهقانان و کارگران را به سرنگون کردن این مشروطة پوسیده و تشکیل جمهوریت شورایی به جای آن دعوت می‌کنیم.»(2) او در مخالفت با آن‌هایی که وقوع انقلاب را در ایران آن زمان ناممکن می‌دانستند، طغیان امثال امیرعشایر و اسماعیل آقا (سمیتکو) و بعضی شورش‌های خودجوش هر از گاهی در نقاط مختلف ایران را نشانه‌هایی از تشدید نارضایی عمومی و مقدمة‌ درگیری انقلاب دانسته، اظهار می‌داشت که «‌ ایران آبستن یک انقلاب است، آن هم انقلاب پرولتری!»(3) و «‌اندیشة ‌انقلاب در ایران بیدار شده، زحمتکشان ایران حقوق خود را فهمیده‌اند. آن‌ها ضمن شرکت درانقلاب دنیا به فکر اجرای اصول اشتراکیت (کمونیسم) در ایران هستند. ما به پیروزی آن‌ها ایمان داریم... دیگر بشریت از حیات و گذران کهنه به تنگ آمده، در طلب دنیای نو است. ایرانیان نیز عضوی از همان انسانیت هستند...!»(4) او ( پیشه وری ) با شوری خاص از انقلاب روسیه و تأثیرات جهانی آن دم می‌زد: «‌ ... انقلاب روسیة‌ تأثیر دوران‌ساز خود را گذاشته است. فقرای کاسبه به واسطة انقلاب اکتبر به قدرت رسیده، حاکمیت شورایی را اعلام کردند. انقلاب روسیه نه تنها بر ملل روسیه اثر نهاده، در سراسر دنیا نیز تأثیر گذاشته است. این انقلاب در همه جا اندیشة حاکمیت فقرا را بیدار کرده، آرمان کمونیسم در هر جا راه یافته، انقلاب آرام و گام به گام نه، که رعدآسا پیش تاخته، دژ کاپیتالیسم و امپریالیسم را در محاصره گرفته است. به ویرانی آن دژ ایمان بیاوریم».(5)

وی بر آن بود که «‌انقلاب روسیه به خاطر فقرای کاسبه آغاز شده، به پیروزی فقرای کاسبه و انقلاب دنیا منجر خواهد شد.»(6) و « ‌روسیه اصول فدراسیون را پذیرفته، استقلال ملی را به رسمیت می‌شناسد. امروز در ترکستان، استونی، اوکراین و ... دولت‌های ملی شورایی متحد با روسیه وجود دارد که روسیة انقلابی ابداً در امور داخلی آن‌ها مداخله نمی‌کند...»(7) بنابر این « اگر از دیدگاه زحمتکشی و ملت‌پروری به مسئله نگاه کنیم، چاره‌ای جز ملحق شدن به نیرویی که با توانگران غرب مبارزه می‌کند، نداریم. به نظر ما همان طور که کاپیتالیست‌های غرب خصم جانمان هستند، ملاکان ایران هم دشمنمان می‌باشند. اتحاد با پرولتاریای روسیه پیش از آن که منافع ملی‌مان را حفظ می‌نماید، منافع طبقاتی ما را نیز تأمین خواهد کرد. زیرا که کاپیتالیسم اروپا ما را نه به خاطر خصوصیات ملی‌مان، بلکه از برای منافع تجارتی ـ طبقاتی خودش است که می‌خواهد تحت اسارت قرار دهد.»(8) و یکی دو روز بعد ابراز می‌‌دارد که « روزی که حکومت مساواتی در آذربایجان [قفقاز] سرنگون شد، ما خطاب به ایرانی‌ها نوشتیم که انقلاب ایران آغاز گردیده است. بنابه اخبار دریافتی، انزلی و آستارا از طرف واحدهای ارتش سرخ اشغال گردیده، انگلیسی‌ها فرار کرده‌اند... با ورود آرتش سرخ به خاک ایران فقرای کاسبة انقلابی ایران بر ضد حکومت فعلی قیام کرد، خواهان تغییر بنیادی نظام حاکم خواهند شد. بدیهی است که آرتش سرخ هم به انقلابیون ایران کمک خواهد کرد. فقرای کاسبة ایران نیازمند چنین کمکی هستند... باید دانست که هدف روسیه از کمک به فقرای کاسبة ایران و دیگر کشورها تصرف آن کشورها نیست، بلکه احیای سوسیالیسم در آن جاهاست... بعد از آن هم وظیفة انقلابی ما فقرای کاسبة ایران رها ساختن کشورمان از چنگ انگلیسی‌ها و نوکران آن‌هاست و ... کمک به آرتش سرخ که در حال پیشروی به سوی هندوستان برای نجات آن کشور است. و سپس آباد ساختن ایران ویران شده به دست جغدهای کهنه‌کار است... تمام زحمتکشان ایران باید به حزب کمونیست پیوسته، زیر پرچم سرخ گرد آیند... فقرای کاسبة روسیه مخالفتی با شعار « ایران از آن ایرانیان است»، ندارند، بلکه آن‌ها بیش از ما مدافع شعار « زحمتکشان هر سرزمینی حاکمان واقعی آن جا هستند»، می‌باشند ... ای زحمتکشان ایران، بیایید برویم حاکم کشور خود شده، اراضی زراعتی خود را از مالکان گرفته، با زراعت گذران کنیم.»(9)

آن چه مذکور افتاد، مشتی بود از خروار نوشته‌های م . ج . جوادزاده که حاکی از شیفتگی وی نسبت به آرمانی است که در آن دوره جاذبة روزافزونی در جوامع تحت ستم و به ویژه جامعة چند ده هزار نفری مهاجران ایرانی ساکن قفقاز داشت. خود وی بعدها در توضیح و توجیه انگیزة خویش دربارة موضع‌گیری‌هایش در آن دوره می‌نویسد که چنین می‌اندیشیده است که « نجات و سعادت ملت و میهن من در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه می‌خواهند و اگر غیر از لوای پرافتخار لنین بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ملت ایران همیشه در معرض خطر خواهد بود».(10)در هر حال برای بررسی همه جانبة این نوشته‌ها احتیاج به مجال دیگری است.

اندکی پس از انتشار نوشته‌های مورد بحث که سطوری از آن‌ها نقل گردید، جوادزاده عازم گیلان می‌شود. وی تا این تاریخ در حدود 15 سال از عمر حدوداً 27 سالة خود را در باکو گذرانده بود و اگرچه از زمان قدم‌گذاری‌اش به میدان فعالیت سیاسی ـ تشکیلاتی بیش از 3 سال نمی‌گذشت، با این همه در طی این مدت کوتاه در محیط زندگی و نیز حیات وی رویدادهای زیر و روکنندة زیادی رخ داده بود.

به طوری که دیدیم با پیش آمدن حوادث 31 مارس تا 2 آوریل 1918 بساط کمیتة باکوی حزب دموکرات درهم نوردیده شد. در جریان این حوادث بیش از سه هزار نفر غالباً مسلمان ـ آذربایجانی که دست کم 600 نفر آن‌ها ایرانی بوده،(11)به خاک و خون کشیده شد و زخم خون چکان دیگری در مناسبات آذربایجانی ـ ارمنی گشوده شد. در حدود 10 روز پس از آن، گاردیة سرخ قدرت را در باکو به دست گرفت و کمون باکو تشکیل گردیده، به گسترش حاکمیت شوروی در شهر و اطراف آن پرداخت. لیکن چهار ماه بعد با نزدیک شدن نیروهای انگلیسی تحت فرمان دنسترویل ـ که از طریق بغداد و همدان و قزوین رو به شمال ایران پیش آمده و پس از برخوردهایی با جنگلی‌ها خود را به انزلی رسانده بودند ـ کمون باکو نیز از هم پاشید و زمام حاکمیت شهر در اواخر ژوئیة 1918/ اوایل مرداد 1297 به دست دیکتاتوری سنتروکاسپی متشکل از افسران ناوگان خزر و نمایندگان اِس‌اِرها و داشناک‌ها و منشویک‌ها، که در کمون باکو (کمیتة اجرائیه شورای باکو) نیز شرکت داشتند، افتاد. از حوادث دورة یک ماه و نیمة حاکمیت دیکتاتوری مذکور آمدن نیروهای انگلیسی تحت فرمان دنسترویل بود که با درخواست حکومت مزبور به باکو آمدند، دستگیری کمیسرهای بلشویک و زندانی کردن آن‌ها و سرانجام حملة نیروهای عثمانی به شهر، که از زمان حاکمیت کمون درصدد تصرف باکو بودند. با ورود «اردوی اسلام قفقاز» یعنی نیروهای مشترک عثمانی و واحدهای وابسته به دولت مساوات تشکیل شده در 28 مه 1918 و مستقر در گنجه، در 15 سپتامبر 1918 به باکو، حوادث چندی به وقوع پیوست که اهم آن‌ها عبارت بودند از: خروج نیروهای انگلیسی از باکو در آستانة ورود اردوی مذکور و بازگشت آن‌ها به انزلی؛ از هم پاشیدن دیکتاتوری سنتروکاسپی و فرار کمیسرهای باکو از زندان ـ که به دستگیری آن‌ها در خزر و تیرباران شدنشان در شب 20 سپتامبر در ترکمنستان منجر شد ـ و انتقال دولت مساوات از گنجه به باکو و نیز و دست‌ گشودن اردوی فاتح [ترکهای عثمانی] به قتل و غارت و به ویژه کشتار ارامنه به انتقام کشتارهای 31 مارس تا 2 آوریل. پیشه‌وری که در آن زمان در باکو حضور داشته، سال‌ها بعد، پس از اشاره به سخت‌گیری دیکتاتوری سنتروکاسپی نسبت به تمام احزاب دست چپ و از آن جمله توقیف عدة زیادی از اعضای حزب عدالت و رکود زندگانی سیاسی، از ورود اردوی مذکور به شهر چنین یاد می‌کند:

« به هر حال شهر بعد از چندین ماه محاصره سقوط کرد. حکومت به دست ترک‌ها افتاد. سربازان نوری پاشا به بهانة انتقام ترک‌های محلی که از طرف داشناک‌ها به قتل رسیده بودند، شهر را غارت و ارامنه را قتل‌عام کردند. من وحشی‌گری داشناک‌ها را روز 18 مارس 1918 دیده، در آن روز عدة بی‌شماری از مردمان بی‌گناه، مخصوصاً ایرانیان بی‌طرفی [را] که در کاروان‌سراها سوخته و زغال شده بودند، با چشم خود مشاهده کرده بودم ... از دیدن جنایاتی که این مردمان بی‌شعور، بدون علت اساسی ... مرتکب شده بودند، روان انسان عاصی می‌شد، ولی ترک‌ها هم از آن‌ها عقب نمانده بودند ... سه شبانه‌روز شهر را به دست سربازان داده، گفته بودند هر چه دلشان بخواهد بکنند...»

و سپس جریان نجات دو ارمنی از چنگال سربازان ترک را به وساطت خود باز می‌گوید.(12) وی مدتی پس از وقوع حوادث اواسط سپتامبر 1918 مقاله‌ای تحت عنوان « مقصر کیست؟» را که در ش 67 (22 آوریل 1920) حریت به چاپ رسیده، به تجزیه و تحلیل مسائل ارمنی ـ مسلمان اختصاص داده، رهبران حزب داشناک و مساوات را مسبب اصلی درگیری‌های خونین پایان‌ناپذیر ارامنه و آذربایجانی‌ها معرفی کرده است:

« ... این نظر که کشتار متقابل ارامنه و مسلمانان (آذربایجانی‌ها) تا زمانی که هر دو قوم [ ارمنی و آذری] از بین نرفته‌اند، ادامه خواهد یافت، اشتباه است. زیرا که به وجود آورندة مسئلة ارمنی و مسلمانان نه عموم ارامنه هستند و نه همة مسلمانان که اختلافاتشان تا باقی ماندن یک نفر از هر دو طرف حل نشود. هرگز چنین نیست. مسئله ارمنی ـ مسلمان  موجد [پدیدآورنده] دارد. اگر آن از میان برداشته شود، می‌توان اطمینان یافت که مسئلة ارمنی نیز از بین خواهد رفت. آن موجد هم عبارت است از احزاب داشناک و مساوات. افروزندة‌ آتش جنگ آن‌ها هستند. بنابراین طرفداران صلح و مسالمت را لازم است که آن‌ها بمیرند. در آن صورت هم ارمنی‌ها و هم مسلمانان (آذری‌ها) روی آسایش خواهند دید... فقرای کاسبة هر دو مملکت را است که به خاطر استقرار حاکمیت خود داشناک‌های مبلغ‌ هایستان بزرگ و مساواتی‌های ستایشگر توران بزرگ را از میان بردارند. زیرا که برای انسان‌های امروز نه هایستان [ارمنستان] بزرگ و توران بزرگ، بلکه دولت‌های آذربایجان و ارمنستان کوچک شوروی لازم است که ساکنان قلمرو خود را به جنگ‌های ملی و دینی سوق ندهد...»

مقاله ای از میرجعفر پیشه وری

سیاست اقتصادی جدید روسیه یا افلاس مسلک کومونیزم

 

گذشته از سرمایه‌داران، سوسیالیست‌های دروغگو هم که تا به حال نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند خودشان را از تأثیر نفوذ سرمایه‌داران آزاد کنند و در پیش‌آمدهای اجتماعی و اقتصادی قولاً طرفدار کارگر و فعلاً مدافع اصول سرمایه‌داری بوده، در جنگ‌های جهانگیری رأی [موافق] داده، سبب کشته شدن کرورها کارگر و دهاتی و خرابی هزاران دهات و شهرها گردیده‌اند، سیاست اقتصادی جدید روسیه را « افلاس مسلکت کومونیزم» نامیده، می‌خواهند اثبات کنند که تألیفات مزخرف خودشان مطابق اساس مارکسیسم و سوسیالیزم علمی است و ایراداتی که تا به حال به کومونیست‌های روسیه کرده و اقداماتی که نموده‌اند، از روی حقانیت است.

به عقیدة سوسیالیست‌های کاسه‌لیس، تاکتیک و سیاست کومونیست‌ها غلط بود که نتوانسته‌اند به مقصود رسیده، جمعیت اشتراکی [کومونیستی] را در روسیه تشکیل دهند. این است که مجبور شده‌اند سیاست خود را تغییر داده، از مسلک کومونیزم صرف‌نظر نمایند و لزوم سرمایه را اعتراف کنند.

این فکر باطل، اذهان بعضی هم‌وطنان آزادی‌خواه و سوسیالیست‌های جوان ایرانی را که از اوضاع اجتماعی عالم عموماً از روسیة‌ آزاد خصوصاً اطلاع کامل ندارند، مشوب کرده است. بنابراین لازم دیدیم که استناد به اساس سوسیالیسم علمی و معلومات اجتماعی صحیح روسیة‌ شوروی ـ  هر چند که ما هم اطلاع کافی نداریم ـ به قدر مقدور توضیحات داده، تا اندازه‌ای کشف حقیقت نموده باشیم.

در سنة 1921 [1300 خورشیدی] کنگرة عمومی شوراهای روسیه، بعد از استماع توضیحات رفیق لنین برای ترقی اوضاع اقتصادی داخلی روسیه و بعضی ملاحظات خارجی، سیاست جدیدی اتخاذ نمود. این تاکتیک در بعضی قسمت‌ها مخالف سیاستی بود که تا به حال روسیة‌ شوروی تعقیب می‌کرد.

لایحة تازه که در این خصوص قبول شده، مشعر به آزادی تجارت، رد املاک و خانه‌های کوچک و متوسط به صاحبانش و جلب سرمایة خارجی، اجازة تأسیس کارخانجات شخصی و غیره بود. علاوه بر این کارخانه‌های بزرگ، راه‌آهن، تجارت خارجه، معادن نفط [نفت] و غیره که در انحصار دولت بوده، برای هر یک از آن‌ها مختاریت داده شد که عایدات و مخارجش معلوم بوده باشد. در صورتی که تا قبول این لایحه تمام مؤسسات در اختیار ادارة مرکزی شورای متصرفات عالی بوده، ادارة خصوصی نداشتند. هر چند امروز هم مؤسسات مزبور در اختیار ادارة فوق‌الذکر است، لیکن شکل اداره‌اش مطابق اصول مؤسسة خصوصی می‌باشد که رفیق لنین اصول سرمایه‌داری دولتی‌اش می‌نامد.

اینک سیاست جدید سبب اقدامات جدیدی شده که هر یک از آن‌ها برای اشخاص بی‌خبر از وضع روسیة شوروی موجب حیرت می‌باشد. مثل آزادی تجارت و تعیین مالیات بر عایدات، تأسیس بانک عمومی دولتی و غیره که در موقع انقلاب هیچ یک از این ادارات حائز اهمیت نبود و مردم هم تصور می‌کردند که جمعیت کومونیزم عبارت  از این است که تا به حال در روسیه بوده است. در صورتی که روسیه می‌خواست از دورة‌ سرمایه‌داری به دورة‌ کومونیزم برود. مدت حاکمیت کارگر و دهاتی به منزلة پلی است میان دو عالم سرمایه‌داری و کومونیزم. قبل از این که ما، کومونیست‌های روسیه را در این سیاست تنقید یا تقدیر کنیم، لابدیم به وضعیت سیاسی و اقتصادی روسیه عطف نظر نماییم.

مملکتی که بیش‌تر از هفتاد درصد اهالی‌اش سرمایه‌دار کوچک و صاحب املاک و متصرفات خصوصی است، یک عده کارگران که کم‌تر از بیست و پنج درصد نفوس روسیه را تشکیل نمی‌دهند، سلطة سیاسی و اقتصادی را در دست داشته، جماعت عظیمی را به طرف مقصود سوق می‌دهند، ناچارند ملاحظة حال همان اکثریت را در نظر داشته باشند. همه را به خوبی معلوم است که مملکتی که چهار سال دورة‌ جنگ عمومی و چهار سال هم انقلابات داخلی را طی کرده، حالیه موقعش چه اندازه خطرناک و ملتش تا چه درجه خسته و وامانده شده است. پس کومونیست‌ها امروز این فلاکت و خستگی تودة عظیم ملت را فهمیده، اگر برای آسایش آن‌ها اقدامات عملی نکرده و آن‌ها را به طرف خودشان جلب نمی‌کردند، معلوم است که نمی‌توانستند انقلاب را اداره نموده، نتیجة‌ صحیح از او بگیرند.

این هم معلوم است که برای هر فرد آزادی‌خواه، اعم از این که کارگر اروپایی یا رنجبر مشرقی باشد، مدافعة آزادی و انقلاب روسیه به هر قیمت و فداکاری باشد، واجب و لازم است. برای این که اگر انقلاب روسیه خفه شود، سال‌های دراز می‌خواهد که دوباره برای مظلومان دنیا مرکزی تأسیس شده و تشکیلات بین‌المللی امروز به علم آید و وطنی مثل روسیه برای رنجبران (پرولتاریا) و آزادی‌خواهان دنیا به وجود آید.

کومونیست‌ها در داخلة روسیه به واسطة‌ سیاست اقتصادی جدید، به سرمایه‌داران گذشت بزرگی کرده و شاید زیاده از این هم بکنند، ولی این دلالت نمی‌کند بر این که آن‌ها از اجرای مرام خودشان صرف‌نظر کرده‌اند. زیرا کومونیست‌ها تشکیل جمعیت اشتراکی را نمی‌خواهند تنها در روسیه اجرا کنند و غیرممکن بودن آن را از همه بهتر می‌‌دانند، بلکه آن‌ها می‌خواهند مسلکشان در تمام نقاط کرة زمین اجرا شود و روسیة شوروی در میدان مبارزه با سرمایه‌داران بین‌المللی موقع داخلی خودش را مستحکم کرده و محاصرة چهارساله را محو نموده و با توسعة تشکیلات کارگران تمام دنیا، تهیة انقلاب اجتماعی عمومی را می‌بیند، آیا از عقیده و مسلک دور می‌افتد؟ آیا قشونی که برای حمله بر دشمن یا مدافعه در بعضی فرونت‌ها [جبهه‌ها] عقب‌نشینی می‌کند، دلالت بر مغلوبیت اوست؟

فقط اشخاصی که بی‌خبر از فنون جنگ می‌باشند، هر عقب‌نشینی را حمل بر مغلوبیت می‌کنند. در تاریخ انقلاب روسیه این اولین مانور سیاسی نیست که انقلابیون روسیه با کمال استادی اجرا کرده‌اند. از نظایر این [مانور] معاهدة مشهور برست لیتوفسک است که در تاریخ 1918 میلادی حکومت شوروی روسیه با حکومت بورژوازی غالب آلمان بست که یکی از موجبات عمدة‌ دوام انقلاب در روسیه و غلبة‌ کومونیست‌ها به این فرق سیاسی می‌باشد. در هر صورت سیاست اقتصادی جدید روسیة شوروی موفقیت بزرگی است در پیشرفت مسلک کومونیزم. اگر این سیاست و تاکتیک [اعمال] نمی‌شد، ممکن بود ارتجاع عودت کرده، اقتدار از دست انقلابیون خارج می‌شد و ضربت بزرگی به عالم آزادی وارد می‌آمد. لیکن سیاست جدید از یک طرف به احتیاجات اقتصادی روسیه کمک کرده، از طرف دیگر موجب امنیت کومونیست‌ها شده، جلوگیری از اقدامات خارجی و داخلی ضدانقلابیون می‌نماید. آن‌ها که کومونیست‌ها را تنقید می‌کنند و تمام فعالیتشان عبارت از مقاله‌نویسی و نقادی است، نشان بدهند که چه اقدامات برای سوسیالیزم کرده و چه ضرری به سرمایه‌دار و جهانگیران دنیا وارد آورده‌اند. غیر از این‌ها در وقت جنگ و صلح با مقالات و بیان نامه‌های خودشان کارگران را گول زده، جنگی را که برای اشغال مستعمرات و بازار تجارت سرمایه‌داران می‌شود، جنگی ملی نامیده‌اند و برای این که خودشان رئیس نیستند دستجات ضدانقلابی را بر علیه کارگر و عملة روسیه شورانیده‌اند و عوض این که عمله و دهاتی را کمک کنند، به ژنرال‌ها و دسته‌های سرمایه‌داران ملحق شده، برضد انقلاب جنگیده‌اند. حالا هم عینک‌های خودشان را به دماغ گرفته، قلم سیاه را برداشته، بدون این که استناد به اساس نمایند، حکم افلاس کومونیزم را می‌‌دهند.

 

 

پی‌نوشت‌ها : ــــــــــــــــــــــ

  1. T . Šahin, Iran Kommunist …, S. 157.
  2. « ایرانلی لارا انتباه»، حریت، ش 33 (21 نوامبر 1919).
  3. حریت، ش 53 (6 مارس 1920) / ش 72 (21 مه 1920).
  4. حریت، ش 54 ( 8 مارس 1920).
  5. حریت، ش 55 (15 مارس 1920).
  6. حریت، ش 39 (22 دسامبر 1920).
  7. حریت، ش 24 (12 ژانویة 1920).
  8. حریت، ش 72 (21 مه 1920).
  9. آذربایجان موقت حربی انقلاب کومیته‌سینین اخباری، ش 3 (23 مه 1920).
  10. آژیر، ش 91 ( 15 آذر 1322).
  11. Tadeusz Swietochowski , Russia and  Azerbaijan, Columbia University Press, N.Y. 1995, PP. 66 and 250
  12. پیشه‌وری، تاریخچة عدالت، صص 9 ـ 48.

 

 

نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

الفبای شیطان ، و پیام استاد شهریار به شیعیان قفقاز

 

 

*‏ ائلشن نصیر اف –باکو

 

ده سال پیش که 22 سال داشتم، برای نخستین بار با عمویم « هابیل » به ایران آمدم. عمویم تاجر متوسطی است که در بازار « آیر پورت » باکو، جزو تجار معتبر به حساب می‏آید، او مرا با خود به ایران آورد تا  با راه و رسم تجارت آشنا شوم... البته ناگفته نماند که اصلیت ما ایرانی است، به روایت پدرم؛ پدر بزرگ من، ابراهیم، در سال 1920 به باکو مهاجرت کرده و پس از بسته شدن مرزها به دستور استالین و قطع روابط میان مردم ایران شمالی با ایران در باکو ماندگار شده است. بعد از فروپاشی شوروی و آزادی مالکیت خصوصی در تجارت، عمویم به تجارت پرداخت. وی به دلیل اینکه ما ریشة ایرانی داریم، علاقمند است که با ایرانی‏ها تجارت داشته باشد. وی مواد غذایی به صورت عمده از ایران به باکو وارد می‏کند...

برای نخستین بار در سال 1996 ( 1375 ) مرا نیز با خود به ایران آورد و آشنایی من با وطن اصلی از این سفر آغاز شد... پس از چند ماه دوباره به ایران آمدم. اما این بار مقصدم ادامة‌ تحصیل نیز بود. من که دوره متوسطه را به پایان رسانده بودم، با راهنمایی برخی از آشنایانم که در ایران به تحصیل مشغول بودند، وارد دانشگاه بین المللی امام خمینی در قزوین شدم و تحصیل خود را در رشتة پزشکی ادامه دادم. پس از اتمام تحصیلات پزشکی‏ام، رهسپار قم شدم تا علوم و معارف اسلامی را نیز بیاموزم. زیرا دریافته بودم که به دلیل هفتاد سال محرومیت از آموزش علوم اسلامی، مردم ایران شمالی به این علوم، بیشتر از پزشک نیاز دارند و به همین دلیل همچنان به تحصیل علوم دینی ادامه می‏دهم.

طی ده سال اقامت در ایران، به جرأت می‏توانم بگویم که مردم ایران را به خوبی شناخته‏ام و دریافته‏ام، علیرغم تمام مشکلات و مصائبی که در ایران وجود دارد، این کشور، یکی از بهترین نقاط روی زمین برای یک زندگی انسانی و اسلامی است...

شاید برخی افراد که تفکر پان ترکیستی یا پان آذریستی دارند، تصور کنند که من از وضعیت فرهنگی ایران و بخصوص آذربایجان ایران بی‏اطلاع هستم. اینطور نیست... من با جریان پان ترکیسم و سردمداران این جریان در باکو از نزدیک آشنا هستم و این تفکر را خوب می‏شناسم. پان ترکیست‏های ایرانی هم همان حرفهای پان ترکیست‏های باکو را تکرار می‏کنند و چیزی برای گفتن ندارند... ابوالفضل ایلچی بیگ که فردی به شدت غربزده و پان ترکیست بود، همیشه علیه ایران حرف می‏زد، او می‏گفت که « توران بزرگ » تشکیل خواهد شد. پدرم نامه‏ای به او نوشت و متذکر شد که : « شما قره‏باغ را به ارامنه واگذار کرده‏اید، اگر توانستید آن را آزاد کنید.»

عاقبیت ایلچی بیگ در ترکیه به طرز معما گونه‏ای فوت کرد. اما بلایی که او بر سر مردم ایران شمالی آورده، حل نشده است و آن معمای قره‏باغ است.

این یک واقعیت است که مردم ایران شمالی از ناسیونالیسم -  آن هم ناسیونالیسم افراطی و نژادی پرستانه -  خسته شده‏اند. زیرا ناسیونالیسم هرگز در تکامل معنوی انسان و حرکت او به سوی سعادت ابدی تأثیری ندارد.

از نظر من مصیبت بزرگ مردم ایران شمالی، مصیبت فرهنگی است و آن ریشه در تغییر الفبای اسلامی ( الفبای عربی و ایرانی ) به الفبای دنیای مسیحیت دارد. اگر بعد از فروپاشی شوروی، الفبای ما به الفبای اصیل و الفبایی که شهریار و خاقانی ونظامی و فضولی با آن مینوشتند، تغییر می‏یافت، امروز وضعیت سیاسی و فرهنگی ایران شمالی به طرز دیگری بود. تغییر الفبا در ایران شمالی ( چه در دوران کمونیست‏ها و چه در دوره ایلچی بیگ و سلسلة پادشاهی علی اف‏ها ) یک فاجعة ملی را سبب شده است و آن ، قطع ارتباط و علاقه میان گذشته و آیندة‌ مردم است. تغییر الفبا سبب شده است که مردم ایران شمالی از گذشتة‌ تاریخی و فرهنگی خود خبر صحیحی نداشته باشند و شاید عده‏ای حتی ندانند که ایران شمالی، بخشی از خاک ایران بوده که توسط روسیه اشغال، و از ایران جدا شده است.

من پس از آشنایی با الفبای نیاکان و زبان فارسی، می‏توانم بگویم که دنیای جدیدی را کشف کردم. صدها کتاب تاریخی، دینی و تحقیقی را مطالعه کردم و با مطالعة این کتابها، دانستم که تغییر الفبا چه مصیبت بزرگی بوده است. شهریار، الفبای تحمیل شده بر مردم ایران شمالی را الفبای شیطان نامیده است. او حق دارد. زیرا الفبای کریل و لاتین وسیله‏ای برای شیطانهای ستمگر است که فکر و ذهن یک جامعه را فاسد کنند و یک جامعه را از دانستن و درک حقیقت محروم نمایند. شهریار در شعر خود خطاب به روشنفکران و نویسندگان و شاعران ایران شمالی می‏گوید که:  الفبای شیطان، شما را از خدا جدا کرده و اگر الفبای خودمان را دریابید، می‏توانید قرآن را درک کنید. او در این شعر به یک حقیقت دیگر نیز اشاره داشته و می‏گوید که، کفر (‌روسیه ) قفقاز را با جنگ از ما ( ایران ) جدا کرده است... و نهایت ، برخلاف نژاد پرستهایی که علیه زبان فارسی و هموطنان و همدینان فارس زبان سخن می‏گویند، از سلمان فارسی ستایش می‏کند و خطاب به ترکها می‏گوید که با نعرة‌ تکبیر، صدای مسلمانی خود را بلند کنید و مانند فارس، مسلمان بودن خودتان را به اسلام ثابت کنید، یعنی وفاداری خود را به اسلام آشکار کنید.

شهریار در آخر شعر می‏گوید که هر کس در مقابل خدا تسلیم نگردد، حیوان باقی خواهد ماند و به مرحلة ‌انسانیت نخواهد رسید... اگر چه فروپاشی ، ما را یک قدم به سوی آزادی نزدیک کرد، اما متأسفانه این بار هم حکومتی در باکو تشکیل شد که ذاتاً تفاوتی با حکومت کمونیستی شوروی ندارد. حکومت شوروی ، یک حکومت مادّی بود، حکومت فعلی باکو هم یک حکومت مادّی است. حیدر علی اف و فرزندش بارها به طور رسمی اعلام کرده‏اند که حکومت ما ، یک حکومت « دنیوی » است.

حیف که شیطانهای داخلی و خارجی، نگذاشتند مردم ایران شمالی، پیام شهریار بزرگ را بشنوند... هنوز هم در ایران شمالی با الفبای شیطان می‏نویسند و این بزرگترین فاجعة‌ ملی است که به دستور رژیم حاکم بر ایران شمالی اتفاق افتاده است... شعر زیر که از سروده‏های معروف استاد شهریار است، چاپ آن در ایران شمالی ممنوع می‏باشد. و من مجبورم با « الفبای شیطان » نیز آن را بنویسم...

 

آییریب شیطان الفباسی سیزی آللاه دان

 اؤز الیفبامیزی یازساز، تاپاسیز قرآنی

 دونیا بئش گوندی، جهنم ده اولورسا اولسون

گل جهادیله  تاپاق جنت جاویدانی

 

های وئرین آللاها، شیطانی قویون تک قالسین

 توولانیب، توولاماغیندا بالا اندازه‏سی وار

 آللاهین شهری نبی دیر، قاپیسی شاه ولی

دئشیک آختارما، بو شهرین بئله دروازه‏سی وار

 

تورکلرین غیرتی تورکیه ده قافقازدا گره‏ک

 قایناسین، ایندی کی اسلامدا جهاد میدانی دیر

 کربلا فاجعه‏سی تجدید اولور ایراندا

غیرتین قاینادی بیل کی بو حسینین قانی دیر

 

 عاکف -  ین شعرینه باخ. گؤر نه‏لر ائتمیش بیزه کفر

 هر قدم بیر قویو قازمیش، نه ده سالمیش ده رینه

 بیزده اسلاما قایتدیقدا گلین ال بیر اولاق

 تورکلرین هر ایکی دونیاسی قاییتسین یئرینه

 

کفر، گؤردوز نئجه  چی  -  چی  یئدی اسلام جگرین

سیزده کفرون جیگرین ایندی کباب ائتمه‏لی سیز

 آپاریپ قافقازی جنگ ایله جواب ائتدی بیزه

سیزده شیطانه جهاد ایله جواب ائتمه لی سیز

 

قاوزایین نعرة تکبیر له مسلمانلیغیزی

فارسی تک ثابت ائدین اسلاما سلمانلیغیزی

فارسی، تورکه عربه فایق ائدن اسلامدیر

گؤسترین سیزده بو بلقیسه سلیمانلیغیزی

هر کیم آللاهینا باش ایمه دی حیوان قالاجاق

سیزده حیوانلار بیر بیلدیرین انسانلیغیزی

 

نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

 

دستگیری باند فساد و جاسوسی زنان باکو  در اردبیل

با تلاش ماموران انتظامی ـ امنیتی یک باند بین المللی فساد و فحشا در یکی از شهرهای مرزی استان اردبیل شناسایی و اعضای آن بازداشت شدند.

به گزارش مرکز اطلاع رسانی فرماندهی انتظامی اردبیل، اعضای این باند که 12 نفر از جمله شش زن تبعه دولت باکو بودند، بر اساس سرنخ‌های اطلاعاتی اداره کل اطلاعات استان اردبیل شناسایی شدند.
یکی از اعضای زن این باند که اهل ایران شمالی( جمهوری آذربایجان) است، مظنون به جاسوسی برای رژیم غاصب صهیونیستی می باشد. این زن فاسد که بارها به ایران و بخصوص اردبیل تردد می کرد، از مدتها قبل تحت تعقیب ماموران امنیتی ایران قرار داشت.

فیلم ضدایرانی 300

همکاری تبلیغاتی دولت باکو با امریکا علیه ایران

« فیلم ضدایرانی 300، که توسط آمریکایی‌ها و با هدف ترسیم چهره‌ای خشن و غیرواقعی از ملت ایران ساخته شده، در تاریخ 20 بهمن ماه از شبکة‌ تلویزیونی «‌آزاد آذربایجان» باکو پخش شد.

پخش این فیلم از شبکة یاد شده در آستانة سالروز پیروزی انقلاب اسلامی در حالی صورت می‌گیرد که اخیراً تحرکات ضدصهیونیستی ـ آمریکایی در ایران شمالی (جمهوری آذربایجان) گسترش یافته و عده‌ای از اسلامگرایان به علت تظاهرات علیه رژیم صهیونیستی در ایام حمله این رژیم به غزه دستگیر و زندانی شده‌اند.

همچنین در تاریخ 19 بهمن 87 ، «‌آذ تی وی» شبکة‌ دولتی تلویزیون باکو در فیلمی مستند با نشان دادن تصاویری از چهره‌های ملی ایران مانند ستارخان سردار ملی و شهید شیخ محمدخیابانی به تحریف شخصیت آنها پرداخت و این چهره‌های ملی ایران را به عنوان افرادی ضدایرانی و تجزیه‌طلب معرفی کرد. شبکة تلویزیون دولتی باکو در خلال این برنامه، بارها از آذربایجان کشورمان با عبارت جعلی « آذربایجان جنوبی!» یاد کرد.

هنوز از واکنش وزارت امور خارجه به اقدامات ضدایرانی دولت کوچک باکو خبری منتشر نشده است.

اعتراض نماینده پارلمان باکو به رژیم صهیونیستی

 

استعفای لاله عباس‌اوا نماینده  پارلمان باکو از گروه دوستی پارلمانی« جمهوری آذربایجان ـ اسراییل» ، توجه مردم و محافل سیاسی باکو را به سوی خود جلب کرده است. در پی استعفای نمایندگان پارلمان ترکیه به استثنای نمایندگان حزب جمهوری خلق از گروه دوستی بین پارلمانی ترکیه ـ اسراییل در اعتراض به جنایات اسراییل درغزه،  اقدام مشابهی از سوی برخی نمایندگان پارلمانی باکو نیز انجام یافت.

گفتنی است که غیر از لاله عباس‌‌اوا سایر اعضای این گروه از جمله بختیار علی‌اف، واقف صمداوغلو، صفر محمداف و طاهر سلیمانف نیز مایل به خروج از گروه دوستی با صهیونیسم هستند، اما به دلیل فشارهای حاکمیت، هنوز خروج خود را اعلام نکرده‌اند.

به گفته این نماینده پارلمان باکو، هدف وی از خروج از این گروه ، اعتراض علیه یهودیان نیست.بلکه مساله اعتراض علیه صهیونیسم است . مکتبی افراطی و خشونت گرا که نسل کشی مسلمانان را در دستور کار خود قرار داده است. وی در این رابطه گفته است:  با این اقدام صرفا به سیاستهای حکومت غیرانسانی اسراییل اعتراض می‌کنم. ما در قرن 21 زندگی می‌کنیم و هیچ کشوری حق ندارد حتی هنگام دفاع از حقوق خود کودکان ملتی دیگر را گریان کند و ساکنان غیر نظامی را بکشد، چه رسد به اینکه به خاک دیگران تهاجم و تجاوز کند».

ردپای ترکها و فراماسونرها در ترور ژنرال رضایف

برخی محافل امنیتی در باکو اعلام کردند که ژنرال رضایف، فرمانده ترور شده نیروی هوایی دولت باکو به دلیل مخالفت با تأسیس لژهای فراماسونری در این جمهوری به قتل رسیده است. به نوشته روزنامه "ینی‌شفق " ترکیه، در حالی که موضوع ترور رضایف کماکان مبهم و مشکوک باقی مانده، محافل خبری صحبت از اعزام یک گروه از سرویس اطلاعاتی ترکیه به باکو برای بررسی احتمال کودتا در ایران شمالی توسط باند تروریستی و کودتاگر ارگنه کن ترکیه و ترور ژنرال رضایف توسط این باند باکو را مطرح می‌کنند. این در حالی است که برخی محافل اطلاعاتی در باکو نیز از احتمال کشته شدن رضایف توسط لژ بزرگ فراماسونری به دلیل مخالفت وی با تاسیس لژ آذربایجان خبر می‌دهند. ماسون‌ها در سال 1382  برای تاسیس لژ بزرگ ماسونی در باکو به حیدر علی‌اف، رئیس جمهور وقت مراجعه کردند، ولی به دلیل مخالفت رضایف موفق به اخذ مجوز نشدند. الهام علی‌اف نیز در سال گذشته با درخواست مجدد فراماسون‌ها مخالفت کرده است.

اعتراف یک مقام باکو به وضعیت تکان‌دهندة زندانها

مالک علی اکبراف مدیر بخش اجرائی مجازات مجرمین وزارت دادگستری دولت باکو گفت: سه نفر از فرماندهان هنگهای نیروی حفاظتی زندانهای کشور بخاطر نقصانهایی که در کار آنها مشاهده شده بود، از کاربر کنار و مجازات شدند.

وی افزود: ورود وسائل ممنوعه به زندانها، بیانگر ضعف نظارت آنها در ورودیهای زندانها بوده است. در جلسه، مربوط به فعالیتهای سالانه نیروهای حفاظتی زندانهای کشور سه نفر از فرماندهان آنها از کار خود برکنار شده اند که، یکی از آنها همچنین بر اساس قانون کشور مورد مجازات هم قرار گرفته است.

موسی همت اف مدیر شعبه برنامه‌ریزی و نظارت وزارت دادگستری دولت باکو در این جلسه ضمن ارائه کشور گفت در فعالیتهای سربازان حفاظتی این بخش تخلفات زیادی رخ می‌داده، به طوری که عده‌ای از سربازان به طور دائم در سر کار خودشان مشغول حفاظت، و عدة دیگر هم بدون این که کاری را انجام بدهند مشغول استراحت می‌شدند همچنین سربازان در مواردی که به استفاده از اسلحه احتیاج نبوده است، از سلاح‌های خودشان استفاده کرده‌اند.

گفتنی است وضعیت زندانهای باکو بخصوص «‌زندان بایل» بسیار تکان‌دهنده است و تعداد زیادی از زندانیان تاکنون به دلایلی مانند گرسنگی، سوء تغذیه، عدم وجود بهداشت، خشونت‌های کارکنان زندان جان خود را از دست داده‌اند.

 

توقیف کتابهای دینی در شهر سومقائیت

اداره پلیس شهر سومقائیت و نمایندگان سازمان امور جوامع دینی ، کتابهای دینی را توقیف کردند.

واحد مطبوعاتی وزارت کشور باکو  اعلام کرد، از طرف نمایندگان هر دو اداره از منزل فردی بنام جیحون عباس اف ساکن منطقه حاجی زین‌العابدین 19 جلد کتاب دینی کشف و ضبط شد.

دولت باکو از واردات و انتشار کتابهای دینی جلوگیری می‌کند، این در حالی است که انتشار کتابهای ضددینی و مطالب ضداسلامی در مطبوعات آزاد است!

کمیته امور جوامع دینی اعلام داشت که تحلیل آمار سالهای قبلی نشان می دهد که اخیراً مقدار واردات و ترویج کتابهای دینی  در این کشور کاهش یافته است. شمار کتب دینی در بین کتابهای دینی مورد بررسی و مطالعه توسط این سازمان نیز گواه بر این مطلب است.

 

قتل  فرماندار شهرستان قبادلی

با کشف جسد ی در ناحیه باغهای شهر سومقایت در 30 کیلومتری شهر باکو، احتمال قتل فرماندار سابق شهرستان قبادلی تقویت شده است.

الشاد عیوض اف دادستان شهر سومقایت گفت؛ هر چند علت دقیق مرگ عوض حسین قلی اف هنوز مشخص نشده است ، اما با این وجود احتمال می رود که وی دست به خودکشی زده باشد.

وی افزود هنوز پرونده جنایی در این خصوص تشکیل نشده و علت خودکشی وی در دست بررسی است.

گفتنی است که جسد عوض حسینقلی اف در شهرک شماره 17   و در یک باغ پیدا شده است.

بر اساس اطلاعات اولیه وی با تفنگ شکاری به قتل رسیده است.

عوض حسین قلی اف پیشر در پستهای ریاستی مختلف به انجام وظیفه پرداخته بود.

 

 

تلاش برای بازگشایی مسجد وهابی در باکو

وکیل باند وهابیون در بخش نریمان اف باکو گفت: دادگاه تجدید نظر باکو جهت فعالیت مجدد مسجد ابوبکر باکو اجازه نداد.

جوانشیر سلیمان اف گفت: ما جهت از سرگیری فعالیت مجدد مسجد ابوبکر باکو به دادگاه عالی کشور مراجعه خواهیم کرد.

گفتنی است پلیس بخش نریمان اف به خاطر وجود خطرات و تخریبات احتمالی دیگر در این مسجد، به از سرگیری فعالیت آن اجازه نداده و از دادگاه همین بخش خواستار تعطیلی دایمی مسجد وهابیون شده است.

سال گذشته مسجد ابو بکر باکو که محل فعالیتهای فرقه وهابیت در شهر باکو بوده، به خاطر پرتاب شدن چند نارنجک به داخل مسجد از سوی اشخاص ناشناس منفجر شد. در این حادثه 19 نفر زخمی و دو نفر کشته شدند. تاکنون فقط یک نفر، بنام النور باخشی یف به جرم شرکت در انفجار مسجد ابوبکر باکو دستگیر شده است.

به نوشتة‌ مطبوعات باکو، اختلاف میان دو گروه از وهابیون باعث انفجار در مسجد شده است. گفتنی است اکثریت مطلق مردم ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان) شیعه هستند و در طول تاریخ، حتی یک نفر وهابی در این منطقه وجود نداشته است. بعد از فروپاشی شوروی و با حمایت‌های مالی و آموزشی کشورهایی مانند عربستان سعودی و کویت باندهای وهابی در ایران شمالی تشکیل شده است که تاکنون دست به اقدامات تروریستی نیز زده‌اند.

 

نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

وضعیت قوم تالش‌  و

دانشمند زندانی در باکو

دکترعارف محمدزاده

 بار دیگر نوروز از راه رسید اما نوروز علی محمد اف دانشمند برجسته تالش همچنان در زندان باکو است.

بازتاب تداوم زندانی شدن دانشمند برجستة ‌تالش در باکو روز به روز بیشتر و جهانی‌تر می‌شود. اگر چه رژیم حاکم بر ایران شمالی (جمهوری آذربایجان) از بدو دستگیری دانشمند برجستة‌ تالش، نوروزعلی‌محمداف، کوشیده است تا این واقعه در مطبوعات و رسانه‌ها بازتاب نداشته باشد و به همین دلیل، شبکه‌های تلویزیونی و مطبوعات باکو که اغلب آنها به صورت رسمی و غیررسمی به محافل حکومتی وابسته‌اند، تنها به انتشار خبرهای کوتاهی از این دانشمند مشهور تالش بسنده کرده‌اند، اما به دلیل وجهة‌ علمی و فرهنگی نوروزعلی‌محمداف در کشورهای مختلف اخبار مربوط به وضعیت این دانشمند پیگیری می‌شود. وی نه تنها برای تمام تالش‌های جهان و مردم  ایران شمالی چهره‌ای شناخته شده است، بلکه به دلیل ارتباط با محافل علمی، فرهنگی و دانشگاهی کشورهای اروپای شرقی، روسیه، ترکیه و  ایران و انتشار آثار علمی و تحقیقاتی‌اش در این کشورها نیز شناخته شده و مورد احترام است. در میان تالش‌شناسان جهان، نوروزعلی‌محمداف، در مقام نخست قرار می‌گیرد و به این علت، تاکنون به بسیاری از کشورها از جمله روسیه، ترکیه، ایران و کشورهای اروپایی دعوت شده و سخنرانی‌های علمی ارایه کرده است. به دلایل یاد شده، پس از آن که حدود سه سال پیش و به دنبال انتشار یک نشریه علمی ـ فرهنگی با واکنش خشن دولت باکو دستگیر و زندانی شد، مجامع علمی و دانشگاهی و نیز رسانه‌های کشورهای مختلف نسبت به بازداشت وی واکنش نشان دادند.

اخبار منتشر شده دربارة وضعیت این دانشمند تالش، نگران‌کننده است. وی که در آستانة‌ هفتاد سالگی قرار دارد، به شیوه‌های خشن استالینی از سوی مأموران وزارت امنیت دولت الهام‌علی‌اف دستگیر و مدتها تحت بازجویی‌های غیرانسانی و حتی شکنجه قرار گرفت. با گذشت مدتها از زندانی شدن وی، تلاش گروههای علمی و فرهنگی در کشورهای مختلف بخصوص در اروپا برای آزادی وی گسترش یافت. به دنبال این تلاشها برای نخستین بار بعد از حدود سه سال از بازداشت این دانشمند مشهور تالش، آکادمیسین، مدیر مرکز فرهنگی و تحقیقاتی تالش و سردبیر نشریه « تولشی صدو» (صدای تالش) جمعی از نمایندگان مجامع اروپایی با وی دیدار کردند.

اخیراً « ورونیکا کوتک» نماینده ویژه شورای اروپا در ایران شمالی و نمایندگان دفتر سازمان امنیت و همکاری اروپا و سفارت نروژ در باکو با نوروزعلی‌محمداف در زندان شماره 15 شهر باکو دیدار و گفتگو کردند.

این دیدار بعد از سه سال از بازداشت دانشمند مشهور تالش در حالی صورت می‌گیرد که علاوه بر پیگیری محافل علمی و دانشگاهی، تاکنون خانواده این دانشمند نامه‌های مکرری به مراکز بین‌المللی و سفارتخانه‌های خارجی در باکو  ارسال داشته‌اند.

رژیم باکو از تماس خبرنگاران با نماینده ویژه شورای اروپا بعد از گفتگوی وی با نوروز‌علی‌محمداف جلوگیری کرد. برخی مطبوعات مستقل باکو، تنها به درج خبر دیدار نمایندگان اروپایی با دانشمند تالش اکتفا کردند و نوشتند که از محتوای گفتگوهای نمایندگان اروپایی و دانشمند زندانی اطلاعی کسب نشده است.

نوروزمحمد‌علی‌اف که به عنوان «ریش سفید» قوم تالش در ایران شمالی شناخته می‌شود، اکنون سالهاست که در زندان به سر می‌برد. اما خانواده و دوستان نزدیک وی نیز از فشارها و آزارهای دولت شوونیستی باکو در امان نمانده‌اند.

در پی دستگیری نوروز‌علی‌محمداف، خانواده وی نیز تحت فشارهای غیرانسانی دستگاه امنیتی رژیم باکو قرار گرفت و کامران محمداف (فرزند ارشد دانشمند تالش) به طرز مشکوکی درگذشت. گفته می‌شود مرگ کامران محمداف با اقدامات وزارت امنیت دولت باکو در ارتباط است.

از سوی دیگر چندی پیش خبری مبنی بر دستگیری فرزند دیگر نوروزعلی‌محمداف توسط ماموران امنیتی باکو منتشر شد. علت دستگیری وی این بوده که آزادی پدرش را پیگیری کرده است.

نوروز‌علی‌محمداف نویسنده، روزنامه‌نگار و دانشمند زبان‌شناس تالش که از حدود سه سال پیش و در پی انتشار یک نشریه به زبان تالشی زندانی شده است. شرایط سختی را سپری می‌کند. وی طی سه سال زندانی شدن در شرایط سخت، به بیماریهای مختلف از جمله رماتیسم پا و دیسک کمر دچار و به شدت ضعیف و لاغر شده است. گزارشگران اروپایی که به علت عضویت دولت باکو در شورای اروپا توانسته‌اند با این دانشمند زندانی ملاقات کنند نتوانستند با خبرنگاران دیدار کنند. یک منبع موثق از قول نمایندگان اروپایی گفت که وی (نوروزعلی‌محمداف) به علت ضعف و کهولت سن و قرار داشتن در وضعیت نامساعد و شکنجه‌های روحی و جسمی و سوءتغذیه در معرض مرگ قرار دارد.

عاکف حمیداف تحلیل‌گر سیاسی و عضو «کمیته تلاش برای آزادی نوروز‌علی‌محمداف»

در تماس تلفنی خبرنگار « حرکت آزادیبخش ایران شمالی» گفت:

«‌ در هیچ یک از کشورهای جهان، با دانشمند هفتاد ساله‌ای که عمر خود را در دانشگاه و تحقیق و علم و نوشتن کتاب‌های علمی سپری کرده، اینگونه برخورد نمی‌کنند. این برخوردهای استالینی فقط از سوی دولت باکو متصور است. دولت باکو نه تنها نوروزعلی‌محمداف را زندانی کرده، بلکه برای از بین بردن خانوادة‌ وی نیز تلاش می‌کند. بعد از دستگیری وی، بارها و بارها شبانه به خانة‌ وی یورش برده و رعب و وحشت ایجاد کرده‌اند. کامران محمداف فرزند ارشد نوروزعلی‌ بود که به دلیل پیگیری آزادی پدرش بارها از سوی مأموران امنیتی تحت فشار و آزار قرار گرفت و در نهایت در شهریور 1386 به طرز مشکوکی درگذشت. بعد از مرگ مشکوک کامران محمداف، تنها فرزند باقیمانده نوروزعلی نیز از سوی مأموران امنیتی تحت فشارها و آزارهای مستمر قرار دارد.»

وی افزود: «‌ مقامات امنیتی باکو اعلام کردند که کامران محمداف بر اثر سکته درگذشته است اما اجزاه ندادند پزشکان مستقل و غیرنظامی علت مرگ وی بررسی و روشن کنند. علاوه بر این، رژیم باکو حتی به دانشمند زندانی اجازه نداد، در مراسم دفن فرزند جوان خود حضور یابد.»

عاکف‌حمیداف دربارة علت دستگیری نوروزعلی‌محمداف گفت: «‌علت اصلی دستگیری و رفتار غیرانسانی دولت باکو با این دانشمند مشهور این است که  وی از میان قوم تالش برخاسته و توانسته به مدارج عالی علمی دست یابد. اگر چه قوم تالش با جمعیتی حدود یک میلیون نفر، محروم‌ترین قوم ساکن در قلمرو حاکمیت دولت باکو است، و مناطق تالش‌نشین مانند آستارا، لئریک، ماساللی، لنکران و ... از کمترین امکانات خدمات عمومی حتی برق و گاز و آب بهداشتی نیز بهره‌مند نیستند، با این حال هرگز نوروز‌علی‌محمداف به عنوان یک چهرة سیاسی محسوب نمی‌شد. بعد از فروپاشی شوروی، نوروز‌علی‌محمداف به عنوان روشنفکر و دانشمند پیش‌کسوت به دو اقدام دست زد؛ تداوم فعالیت در مرکز فرهنگی تالش (مرکز تالش‌شناسی) و انتشار نشریه صدای تالش. در این مراکز مسایلی مانند شعر و ادب، تاریخ، زبان، فرهنگ و آداب و رسوم قوم تاریخی تالش مورد مذاکرة دانشمندان قرار می‌گرفت و نتایج فعالیت‌های علمی به صورت محدود منتشر می‌شد. دولت باکو به صورت رسمی بارها اعلام کرده که این دولت نه برپایه عدالت، اخلاق و اسلام و  انسانیت که براساس ایدئولوژی شوونیستی پان‌آذریسم اداره می‌شود و این سخن را بارها حیدرعلی‌اف و الهام‌علی‌اف در همایش‌ها به صورت آشکار بر زبان آورده‌اند. معنای این ایدة قرون وسطایی این است که در ایران شمالی (جمهوری آذربایجان)، دولت هیچ‌ گونه حق و حقوقی برای اقوام مختلف ساکن در کشور مانند تالش‌ها و لزگ‌ها قایل نیست. و اصولاً مقامات دولتی وجود اقوام مختلف را به شیوه‌های مختلف انکار می‌کنند، تعداد جمعیت تالش‌ها و لزگ‌ها را بسیار ناچیز نشان می‌دهند. با این حال حضور دانشمند مشهور مانند نوروزعلی‌محمداف در مجامع علمی بین‌المللی و کشورهای همسایه همیشه این پیام را با خود داشت که قومی و کهن و تاریخی به نام تالش در ایران شمالی وجود دارد که در معرض نسل‌کشی فرهنگی قرار گرفته است. به همین دلیل و برای جلوگیری از حضور وی در مجامع علمی خارج از کشور، توطئه‌ای از سوی وزارت امنیت باکو طراحی و اجرا شد، اما در جلسة محاکمه وی که تحت فشارهای مجامع علمی به صورت نیمه علنی برگزار شد، آشکار گردید که اتهامهای وزارت امنیت باکو علیه وی بسیار خنده‌دار است. اتهام اساسی او این است که در مقابل دریافت 300 دلار (سیصد دلار) در همایش تالش‌شناسی در شهر رشت در سال 1382 ( 2003) به نفع ایران جاسوسی کرده است!»

حمیداف افزود: «تالش‌ها یک قوم تاریخی و کهن هستند و زبان آنها شاخه‌ای از زبان فارسی است. این قوم در مناطق مرزی با ایران زندگی می‌کنند، و به همین دلیل دولت باکو از قوم تالش احساس خطر می‌کند. به نظر می‌رسد دلیل اصلی دستگیری دانشمند مشهور تالش و برخوردهای بسیار خشن با وی این است که دولت باکو به فعالان فرهنگی و مردم تالش نشان دهد که در صورت کوچکترین تحرکی آنها را سرکوب خواهد کرد.»

شایان ذکر است، دولت باکو در تلاش برای نابودی قوم تالش سیاستهای اقتصادی و فرهنگی ویژه‌ای را اجرا می‌کند. از لحاظ اقتصادی، در مناطق تالش‌نشین هیچگونه سرمایه‌گذاری برای احداث واحدهای تولیدی صورت نمی‌گیرد و اغلب اهالی در این مناطق در فقر شدید و بیکاری زندگی می‌کنند و حداکثر به مشاغلی مانند کارگری در مزارع می‌پردازند.

مردم این مناطق از ابتدایی‌ترین خدمات عمومی مانند برق، گاز، آب بهداشتی بهر‌ه‌مند نیستند. با اینکه در دوره شوروی تالشها از خدمات عمومی مانند برق و گاز بهره مند بودند ، اما با فروپاشی شوروی و از هم پاشیدن مراکز خدمات دولتی، برق و گازرسانی در این مناطق با مشکل مواجه شد و با گذشت 17 سال دولت باکو نسبت به تامین نیازهای اولیه تالشها اقدام نکرده است .

از لحاظ فرهنگی نیز برنامه‌ای به زبان تالشی از رادیو و تلویزیون‌های دولتی و نیمه‌دولتی پخش نمی‌شود. انتشار کتاب و نشریه نیز به زبان تالشی نیز ممنوع است.همچنین دولت باکو قانونی تصویب کرده که مطابق آن شبکه های رادیوی و تلویزیونی حق پخش برنامه به زبان اقوام مختلف ساکن در ایران شمالی برای داخل کشور را ندارند.

 

زندگی‌نامه نوروز‌علی‌محمد اف :

ـ متولد 1942 (1321) ، روستای ارجیوان ـ آستارا (ایران شمالی)

ـ اتمام تحصیل در انستیتوی عالی تربیت معلم در رشتة زبانهای اروپایی در سال 1964 (1343)

ـ ‌انجام خدمت وظیفه نظام (1967 ـ 1965) (1346 ـ 1344)

ـ تحصیل در آکادمی علوم ایران شمالی، انستیتوی عالی زبان و ادبیات (1970 ـ 1967) (1349 ‌1346)

ـ اخذ دکترا درعلم زبان‌شناسی (1971) (1350)

ـ از تدریس تا ریاست دانشکدة زبان‌شناسی در آکادمی علوم ( از سال 1970/1349)

ـ مدیر شعبه ارتباطات زبانها از سال 1989/1368

ـ مدیر شعبة ارتباطات زبانها و گروه زبان شناسی عمومی آکادمی علوم از سال 1991/1370

ـ انتشار بیش از 100 اثر و مقالات علمی دربارة زبان‌های مختلف از جمله زبان آذری، ترکی، تالشی، فارسی و زبانهای اروپایی طی حدود چهل سال فعالیت علمی.

ـ تأسیس نشریة « تالیشی صدو» (صدای تالش) در سال 1992/1371

ـ مدیر مرکز فرهنگی تالشهای ایران شمالی از سال 1989/1368 تاکنون

ـ حضور در همایش‌ها و مجامع علمی کشورهای مختلف جهان

ـ دستگیری توسط وزارت امنیت باکو 2006/1385

نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+  

نگاهی به وضعیت ارتش در ایران شمالی :

...................................................................................................

 

اصلاحات در ارتش باکو به بن بست رسیده است

 

گروه بین المللی بحران که قره باغ را به رفراندوم دعوت نموده است، گزارش تندی را منتشر کرد.

گروه بین المللی بحران که قرارگاه آن در بروکسل قرار دارد، در خصوص اصلاحات در ارتش دولتی باکو گزارشی را منتشر نموده است.  این سازمان چنین ادعا می نماید که می بایستی در ارتش باکو، شکنجه و رواج فساد مالی را کاهش داد و مدیریت را تقویت نمود. بر اساس این گزارش دولت باکو بودجه نظامی خود را افزایش داده است، لیکن اگر چنین می باشد می بایستی مدیریت را نیز تکمیل نماید. گزارش ادعا می نماید که با اینکه باکو بودجه نظامی خود را چند برابر نموده ولی نتوانسته است موجب تضعیف ارمنستان شود و دارای ارتش نیرومندی نمی باشد. تاکنون در ارتش جهت افزایش نظارت اقدام بایسته ای صورت نگرفته و چنین اراده ای نیز مشاهده نشده است.

در این گزارش منعکس شده است: در انتخابات ریاست جمهوری سال جاری به دلیل اینکه رقیبی برای رئیس جمهور فعلی وجود نداشت، در وضعیتی که اصلاحات متوقف شده، اصلاحات نظامی نیز به بن بست رسیده است. پارلمان نمی تواند به هزینه های نظامی نظارت نماید، وزرای حقوقی، نظامی، انتظامی از جمله وزیر دفاع جهت ارائه گزارش به مجلس فرا خوانده نمی شوند. علاوه بر آن بدین دلیل که خود مجلس محصول انتخابات تقلبی می باشد، در واقع خود از یک تشکیلات دموکرات بودن دوری می جوید.  این گزارش اضافه می نماید: اصلاحات در ارتش می تواند به دموکراسی عمومی تأثیر مثبت داشته باشد ولی وقوع جداگانه آن غیر ممکن میباشد. اگر باکو قصد دارد در ارتش خود اصلاحاتی را صورت دهد، می بایستی در دولت و مردم نیز اصلاحات جدی صورت دهد. دولت باکو با اینکه ضمن شرکت در برنامه همکاریهای فردی یک پای خود را به ناتو متصل می نماید، جهت پذیرش عضویت درخواست خود را بطور آشکارا بیان نمی نماید. به دلیل اتخاذ سیاست متوازن بین امریکا، اتحادیه اروپا، روسیه و ایران از تطبیق اصلاحات در چارچوب این برنامه دور شده است. تجاوز روسیه به گرجستان باعث شده است تا دولت باکو تلاشهای خود جهت همگرائی بسوی ناتو را کاهش دهد.  گروه بین المللی بحران توصیه می نماید که حکومت سیستم نظارتی پارلمان را افزایش دهد، در خصوص برنامه همکاری فردی با ناتو به مردم اطلاع رسانی نماید، در وزارت دفاع نظارت را افزایش یابد.

نویسنده : حرکت آزادیبخش ایران شمالی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک